برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما
آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همهی بودن ما جز هوسی نیست لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بربر صیدافکن آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یادز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟
رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینمماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.
ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ
می شود عشق به یک خنده سر آغاز بخند
می شود روز من از خنده ات آغاز ، بخند
می نشیند به دلم نغمه احساس، چه خوب
می نوازی تو به لبخند خودت ساز، بخند
می کشم ناز دو چشمان تو را با دل و جان
بیش از این ها نده آزار، نکن ناز، بخند
من پر بسته فقط در عطش لبخندت
می کشم تا ته دنیا پر پرواز ، بخند
خنده ات چهره زیبای خدا هست،خدا
می شود با دل من مونس و دمساز بخند
تشنه آن لب شیرین تو هستم ، تا کی
بشود باز نهان در دلم این راز ؟ بخند
می تپد این دل دیوانه ، اگر با لبخند
پس برای تپش زندگی ام ، باز بخند
دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنیست
و دین مردم این منطقه، مسلمانیست
نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک
تعجب من از این داغهای پیشانی است
سرایدار اداره لیسانس تاریخ است
رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانیست
برای اینکه به یک پست خوبتر برسی
ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانیست
و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئول ها سخنرانیست
دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیش ، مکه درمانیست
همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای اینکه بگوید وضع بحرانیست
برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانیست....
"" لذّت دنیا،
داشتنِ کسى ست
که دوست داشتن را بلد است؛♥️
به همین سادگى ..! ""
این روزها
گفتن دوستت دارم! آنقدر ساده است که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
اما فهمش...
یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
سخت است اما زیبا!
زیباست
برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
تا بفهمی و بفهمانی...
هر دوره گردی "لیلی" نیست...
هررهگذری"مجنون"...
و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
تا بفهمی و بفهمانی...
اگر کسی آمد و هم نشینت شد
در چشمانش باید
رد آسمان، رد خدا باشد
و باید برایش
از"من" گذشت
تا به
"ما" رسید.
تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام
دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام
دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام
نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام
تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام
تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام
هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام
تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام
سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن
کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟
چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟
تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک، نه یک پری یک زن
که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن
و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن
بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن...
؟؟
یر ِ باران، بوسه های یار می چسبد عجیب
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب/
معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب/
کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب/
از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب/
من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب/
کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب/
لب به لب حال ِ خراب و هی شراب و شعر ناب
هر دو مست و تا سحر بیدار میچسبد عجیب
پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی!
شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی!
من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ...
تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی!
گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟!
عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی!
وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا
یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی!
دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!!
با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی!
زیر ِ باران مستم از رقصیدنت امشب عزیز !
از کش و قوس ِ بلورین ِ تنت امشب عزیز !
دعوتم کن کلبه ای آن سوی ِ جنگل های ِ مه
چـــای دم کن با گل ِ آویشنت امشب عزیز !
حبه ی ِ انگور ِ خیام است یا لبهای ِ توست؟
آااااای می چسبد رباعی خاندنت امشب عزیز !
مهربانی کن پذیرا بـــــــاش آغـــــوش ِ مرا
زحمت ِ دستم میافتد گردنت امشب عزیز !
دلبرانه شانه می خاهند از من چون نسیم
خوشه های ِ مو طلای ِ خرمنت امشب عزیز !
شرمگین من را ببر آهسته تا باغ ِ انــــــــار
دکمه دکمه باز کن پیراهنت امشب عزیز !
این من این تو هرچه میخاهی مرا آتش بزن
در میان ِ شعله های ِ دامنت امشب عزیز !
خوش درآورده دمار از روزگـــــــار ِ این پلنگ
خوشخرام آهوی ِ دشت ِ ارژنت امشب عزیز !
صبح ِ فردا نطفه می بندد غزل چون آفتــــاب
بس که بوسیدم دو چشم ِ روشنت امشب عزیز !
کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن
با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن
مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن
حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن
تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن
مستی وشاعری وبی خبرازخود،چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن
گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خودا.
حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنى
حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچینى و صدایم بکنى
حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى
حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى
حق من بود که آغوش تو جایم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى
حق من بود چو آهو تو اسیرم باشى
نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى
حق من بود بهار دل من باشى تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى
حق من بود تو باشى همه ى دلخوشیم
تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی...!
شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟
شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟
شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟
شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی
وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی
عشوههایت مست مستم میکند
خندههایت بتپرستم میکند
حرفهایت بوی باران میدهد
آرزوهای مرا جان میدهد
چشمهایت جام لبریز از شراب
میبرد از دل قرار و صبر و تاب
برق چشمت شعله فانوس عشق
آه تو طوفان اقیانوس عشق
با تو هر شب غرق رویا میشوم
همچو قطره محو دریا میشوم
در نگاهت حرفهای صد کتاب
شوق وصلت میبرد از دیده خواب.
دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست
از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟
لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست
مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست
دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست
قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست
با تو لبخندم به رنگ یاس هاست
عشق تو زیباترین احساس هاست
یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست
یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست
دست هایت را ز دستانم مگیر
این منم در محبس عشقت اسیر
یاد تو ارامش و تسکین من
چشم هایت حسرت شیرین من
بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود
شانه هایت کوهی از تاب و توان
نازنین با قلب تب دارم بمان
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﻟﻮﻃﯽ ﮔﺮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﻗﺪﻣﯽ ﺭﻧﺠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﻭ ﺑﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﻗﺪﻣﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺷﻮﻕ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﺁﺩﺭﺱ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﻣﺎ شیرازﺍﺳت
ﺑﺎ ﺗﻮﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
"ﺯﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮﺑﺎﺩﻡ "
ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﺣﺴﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺷﺎﻩ ﺭﮒ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻟﻮﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ
آسمان قلبش گرفته روسری را باز کن
گیس برصورت بچرخان و خسوف آغاز کن
ای که چشم مشکی تو چشمه ی شعر سپید
گونه ات را وقف این مرد غزل پرداز کن
لب به لب هایم بده با بوسه ی شیرین خود-
در گلوی تلخ من فالوده ی شیراز کن
تار گیتارم دگر امشب برایم کوک نیست
تار موهای بلندت را برایم ساز کن
شکوه بسیار و عزیزم وقت بوسیدن کم است
امشبی در شکوه کردن های خود ایجاز کن
مثل آذر ماه کردستان نبودت سرد بود
کلبه ی سرد مرا شهریور اهواز کن
ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺷﻮﻡ ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ
ﺍﯼ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﺻﺪﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ
ﻣﻦ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺖ
ﺩﺭ ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ
ﮔﺮﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﺯ ﻣﺎﻫﯽ ، ﺁﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺗﺎ ﻧﯿﻔﺘﺪ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺗﺎﺑﯿﺪﻧﺖ
ﮔﻞ ﺷﺪﯼ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻋﻘﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻧﺖ...
دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی
دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی
از حنجره ی عشق صدای تو شنیدم
گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی
بر گونه ی من گرد غریبانه مهتاب
آمیخته با بوی تو بود و تو نبودی
وقتی غزل چشم سیاه تو سرودم
شب مطلع گیسوی تو بود و تو نبودی
بی می سر من مست چنان بود که هر سنگ
ناز سر زانوی تو بود و تو نبودی
رفتم ز خود آنگونه که اندیشه بودن
باریکتر از موی تو بود و تو نبودی
آخر سر خود بر سر دیوار شکستم
مه آینه روی تو بود و تو نبودی
موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکش
گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست
گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار،
بیمارم و این روزه برای دگرانست!
گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
او شاهد بی شرمی و این کفر عیانست
گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست
گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش،
این کوشش بیهوده ی تو تا چه زمان است؟
گفتم که به ره مانده ی لب های تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است
عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام
دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام
دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام
نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام
تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام
تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام
هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام
تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام
زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی...
در پس پرده یک ظهر غریب …
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است … نهان …
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار …
و فقط من بودم، ناله ی مبهم باد …
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم …
تا کویرم گل داد
گلی از عشق درونش رویید …
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من
مهدی فهیمی22:55 1394/03/8
لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!
م...
مهدی فهیمی22:59 1394/03/8
دلم طراوت می خواهد
خنکی نازک احساس
دلم در این خشکسالی زمین
باران می خواهد
دلم از رنگ های این نامردمان به درد
سپیدی و شعر و نور می خواهد
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
دلم آن شهر نا کجا آباد می خواهد
ازین همه دیر و ناقوس و گلدسته دلم گرفت
دلم زمین آباد بی کینه می خواهد
مهدی فهیمی23:16 1394/03/8
من نمیدانم چرا دوستت دارم
افتاب هم نمیداند
چرا گرماییش را به تو هدیه میكند
بارا ن هم كه تنت را خیس میكند
نمیداند
اما غروب كه میشود
تو غمگین كنار پنجره پریشان میشوی
و چشم به كوچه ها دوخته ای
اری.......
من حال میدانم چرا ..باران..افتاب.پنجره ها تو رو دوست میدارن
مهدی فهیمی23:25 1394/03/8
امروز
امروز نسیم آمد تا گرمم نشوم ، خورشید تابید تا سردم نشود،میوه ها رسیدند تا بخورم ،آب در جویبار جاری شد تا بنوشم . امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرهش باشم امروز تو نیز هستی و تمام كسانی كه دوستشان دارم تو امروز اینجایی تا باز كنم دفتر خاطره ها را و مرور كنم هرچه گذشته است از غم و شادی و امروز هم ورقی پر كنم از خاطره ها پس باز هم بپرس چگونه ام ؟ تا بگویم بسیار خوب ، عـــالـــی
مهدی فهیمی06:25 1394/03/16
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
مهدی فهیمی06:27 1394/03/16
بیایید از عشق صحبت کنیم
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عینِ عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»
مهدی فهیمی23:49 1394/03/17
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......
ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ ......
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.....
ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ.....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.....
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ....
ﻭ ﺻﻮﺭﺕ......
ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ....
ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....
مهدی فهیمی17:37 1394/03/19
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست ...
امّـــــــــــا ...
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ...
امّــــــــــا ...
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست ...
امّــــــــــا ...
حضورشان تپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ...
همین معمولی بودنشان، است که در کنارشان به ارامش میرسی
فقط آرامش مهم است.
ثروت، شهرت، زیبایی و جمال ...
همه عادی میشوند
فقط قلب آدم هاست که اهمیت دارد .....
مهدی فهیمی11:35 1394/03/20
حال خوبی ست
گلی را دیدن
و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست
و رها بودن آواز قناری در باغ
عطر گل را تنها
در تن زنده هر باغچه ای بوییدن
حال خوبی ست
نسوزاندن دل
رسم دلدادگی و دلداری
قدر این موهبت عشق بجا آوردن
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
حال خوبی ست
خدا را دیدن
پشت راز گل سرخ
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
و کمی تجربه ناب نگاه
دیدن خنده پر مهر نسیم
ناز یک غنچه سرخ
عطش رویش یک بوته یاس
و کمی ، مشق محبت کردن
مهر ورزیدن در مکتب عشق
بذر امید به دل پاشیدن
تا بدانند خدا ، ازآن همه ست
آشتی کردنِ با فطرت پاک
باورِ بودنِ در محضر نور
و به هر لحظه
به هر جا
هر حال
حال خوبی ست
خدا رادیدن
مهدی فهیمی16:13 1394/03/20
ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻧﺞِ ﻣﻀﺎﻋﻒ ﺩﺍﺩﻡ
ﻋﺬﺭِ ﺗﻘﺼﯿﺮ، ﻋﺰﯾﺰﻡ ! ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ !
ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ، ﻏﻤﯿﻨﻢ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﺷﺎﺩﻡ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﮔُﻠﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻫﺴﺖ
« ﺯُﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣَﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﺩﻡ!«
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺴﯽ ﻧﺎﺯ، ﻓﺰﻭﻥﺗﺮ ﺩﺍﺭﯼ
« ﻧﺎﺯ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣَﮑُﻦ ﺗﺎ ﻧَﮑﻨﯽ ﺑﻨﯿﺎﺩﻡ!«
ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﻮّﺍﯼِ ﻣﻨﯽ، ﺣﺴّﺎﺳﻢ
مهدی فهیمی19:07 1394/03/20
عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل
تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی ؟
مهدی فهیمی19:20 1394/03/20
دلم کسی را می خواهد که به چشم هایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هرروز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم
آفتابی است یاابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم
به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ می شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد!
مهدی فهیمی10:26 1394/03/21
نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلكه درون چیزی كه به تو نزدیكتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم كه می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی كسانی كه ثروت حقیقی خویش را پیدا نكرده اند .
همان ثروتی كه شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف كه دردرون می جوشد .
...
درونت را بنگر، خدا حتماً جواهراتی در آن صندوقچه نهاده است.
اگر بجای گدایی آرامش و محبت و توجه و ثروت از دیگران، نگاهی به درونش بیندازی، حتماً پیدایش می كنی.
تو حتماً چیز به درد بخور و با ارزش بودی كه آفریده شدی.
#خداوند بُنجُل نمی آفریند.
#او فقط در كار خلقت شاهكار است
مگر اینكه نپذیری شاهكاری.
شاهكاری با گنج های بسیار نهفته در درون
بگشای گنجینه را... گدایی را متوقف كن... همین امروز... همین حالا
مهدی فهیمی15:00 1394/03/22
مردهایی هستند
که از نگاهشان از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه های کوتاهِ قهوه خوردنشان می شود فهمید، رازی دارند...
می شود فهمید که می فهمند...
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند،
اما عجیب دستپاچه ات می کنند...
شاید هرگز کنار بودن های تو قرار نگیرند،
شاید بودنشان لحظه ای باشد،
به حد همان لحظه ای چشم در چشم شدن در کافه ای دور،
به حد لحظه ای در را نگه داشتن، و با احترام تو را راهی کردن...
اما باورکن کفایت میکند تا تو باور کنی هستند مردانی که هنوز هم می شود
برای بودنِشان کنار لحظه های زنانه ات، به انتظار نشست...
مهدی فهیمی17:32 1394/03/22
کشور ی رامیشناسم که ،
ریختن “کنجد” روی “بربری”
برای مردمانش یک “آپشن” محسوب می شود...!
درآن کشور مردمش بجای حل مشکلاتشان
سعی می کنند به بهترین شکل ،
خود را با آن تطبیق دهند...!
درآنجامردم،
خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند
و بعد با هفت لایه پرده ،
تمام پنجره ها را می پوشانند!
جالب است که درآن کشور
یک دختر کنار خیابان میتواند
عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد...!
درآن کشوراگر که آدمهادلشان بگیرد،
باید بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا
آسایشگاه سالمندان...!
تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست،
نکند که دلشان هوای شادی کند…!
وهمه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی،
به دنبال منجیاند؛
دنبال هر کسی غیر از خودشان!
درآن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را ،
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید...!
مهدی فهیمی09:25 1394/04/2
زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی.
مهدی فهیمی09:09 1394/04/3
سلام که تکرار شود،
"آرامش"، قطره قطره ی
کدورت های جان راشستشو میدهد!
باز هم سلام،
که نام خداست،
مفهوم زندگی ست،
بهانه ی شروع ارتباط،
زیبایی حضور آدمی
و
نمایش احساس است…
سلامی رهاتر از رها،
برای جانهایی که
به انگیزه ی مهربانی زندگی میکنند
مهدی فهیمی09:12 1394/04/3
*زندگی زیباست *
تابستان زیباست
شبهای پرستاره ات
گرما و درخشش طلایی خورشیدش
روزهای بلندش…
هندوانه و گیلاس و شربت خنک…
طعم خوب کودکی ها…
آبتنی سر ظهر…
در جوی زلال آب با پای برهنه راه رفتن…
همه زیباست
لذت ببر و نفس بکش
عمیییییییق
سبز باشی ..
مهدی فهیمی09:14 1394/04/3
قلبت را ارام کن
یک وقت هایی بنشین...
نگاه کن به اطرافت...
به خوشبختی هایت...
به وجود ادم هایی که برایت اهمیت دارند...
وبه خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت...
گاهی یک جای دنج انتخاب کن...
گاهی یک جای شلوغ...
ارامش را در هر دو پیدا کن...
هم در کنار شلوغی ادم ها ...
هم در کنار پنجره ای چوبی و تنها...
دلمشغولی هایت راگاهی ساده تر حس کن...
باران را بی چتر بشناس...
مهدی فهیمی18:01 1394/04/3
گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی ...!
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی ...!
گاهی انگار ضروری ست بِگندی در خود
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی ...!
گاهی ازحمله ی یک گربه ، قفس میشکند
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی ...!
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی ...!
گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی
"آخرقصه" همآغوش " زلیخا "بشوی ....!!
مهدی فهیمی18:20 1394/04/3
سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد هزاران «دوستت دارم»
توای رنگین کمان جاری بی انتهای من
سلام ای عشق بی آغاز وپایان! دوستت دارم
توای حس نخستینِ شکفتن در بلوغ خاک
سلام ای اولین رؤیای انسان دوستت دارم
تو را چون اولین باری که گفتم «آب» می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی چه نباشی دوست عاشق همسفر همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم
مهدی فهیمی23:03 1394/04/3
ﺩﻟﻢ ﯾﻚ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻛﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ، ﺁﻫﻮ، ﺁﺏ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﭼﻜﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻜﻪ ﺍﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﺭﺍ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ
ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ
ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﻣﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﺟﻨﺲ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﻫﻮﺍﯼ ﭘﺎﻙ ﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺅﯾﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ
مهدی فهیمی12:37 1394/04/4
روسری وا می کنی ، خورشید عینک می زند !
دسته گل غش می کند ، پروانه پشتک می زند !
کفش در می آوری ، قالی علامت می دهد !
جامه از تن می کَنی ، آیینه چشمک می زند !
هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود
گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !
میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند
آنطرف کتری به پای خویش فندک می زند !
روبرویم می نشینی ، جشن بر پا می شود
صندلی دف می نوازد ! ، میز تنبک می زند !
درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند
پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند !............
مهدی فهیمی12:26 1394/04/8
هنوز هم آنلاین است.....
و من ثانیه به ثانیه چک میکنم آخرین بازدیدش را....
با چه کسی چنین گرم صحبتی ک مرا از یاد بردی؟؟؟
و من اینجا در این دنیای مجازی به یادت پیام میگذارم....
و همه فهمیده اند ک دوستت دارم بی معرفت....
شب است کلنجار میروم...
با خودم با دلتنگیهایم......
با قلب له شده ام.....
با غرور شکسته ام...
نمیدانم سراغش را بگیرم...
نگیرم......
فقط میدانم دلتنگتم و باید باشی اما نیستی........
مهدی فهیمی13:09 1394/04/8
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
مهدی فهیمی09:46 1394/04/9
عمریست دلم چو صید دربند شده ..
ای دوست مگر قیمت دل چند شده ؟!
سنگین شده سایه ات، کجایی؟ نکند...
یارانهٔ عشق هم هدفمند شده ؟!
مهدی فهیمی09:47 1394/04/9
"ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ.
ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ"
ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ"
ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ
ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭد
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ
ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ
"ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ
ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد
مهدی فهیمی09:48 1394/04/9
ساعت شنی به من یاد داد
باید خالی شوی تا پُر کنی...
تا پُر کنی کسی را،
دلی را،چشمی را،گوشی را....
خالی کنی خودت را از نفرت تا پُر کنی کسی را از عشق
خالی کنی دلت را از غم تا پُر کنی دلی را از شادی
خالی کنی چشمت را از کینه تا پر شود چشمی از آرامش
خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پر کنی گوش هایی را از زمزمه های عاشقانه
و مبادا اشتباه کنی
مبادا خالی شوی به قیمت لبریزی دیگران...
یادت باشد
ساعت شنی روزی می چرخد
و این بار این تو هستی که پُر میشوی
از آنچه خودت پُر کرده ای دیگران را
مهدی فهیمی09:53 1394/04/9
ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !
ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...
ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻛﺮﺩﻥ ِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺖ ﺷﻮ ﮔﺮ ﻋﺎﻗﻠﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﻭﻟﯽ ... !
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...
ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ِ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ،
ﺳِﺮّ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ! ...
« ﺳﺎﻟﮏ !« ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻛﻼﻡ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ، ﻣﺴﺘﯽ ، ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ
مهدی فهیمی09:59 1394/04/9
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم
نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم!
ضمیر مخاطب برایم تو بودی
به غیر از تو، من، قصدی از ''او ''نکردم
سرم با تو چرخید هر سو که رفتی
دلم را به غیر تو هم سو نکردم
به پیش حسودان تو اعتنایی
به یاوه سرایی بدگو نکردم
خودت را، خودت را... تو را دوست دارم
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
مهدی فهیمی10:46 1394/04/9
نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی
آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی
لحظه ی لبخند، مانندِ.....شبیهِ.... مثل یک....
وای من اصلن ولش کن... نقطه چین تر می شوی
خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی
شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی.
مهدی فهیمی10:51 1394/04/9
تقصیر خودم نیست اگر داغ و کبودم...
حرف تو که آید به میان ، سخت حسودم…
تقصیر تو هم هست که با طرز نگاهت،
آرام خزیدی به تن و تارم و پودم...
می خواستم از جاذبه ات فاصله گیرم،
اما نشد و عشق تو سر زد به وجودم…
ای کاش فقط سر زده بود ...آمد و ماند و
در گیر خودش کرد ...من و بود و نبودم…
تکثیر شدی در همه ی ثانیه هایم
در خوابم و در اشکم و در ذکرو سجودم …
آنقدر که جز چهره ی تو هیچ ندیدم…
آنقدر که جز وصف تو چیزی نسرودم…
با حضرت حافظ کمی از عشق تو گفتم…
فرمود مراعات کنم حد و حدودم…
تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم
نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم
همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم
خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم
همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟
چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم
کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم
برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم
نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم
تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم
مهدی فهیمی10:56 1394/04/9
دوستت دارم اگر سوگند می خواهد , بگو
یا دل سنگت، مرا در بند می خواهد , بگو...
ازچه می نالی،مگر عاشق نبودم تا به حال؟
خاطرت ، رنج مرا تا چند می خواهد , بگو...
تازگی با دیدنم ، اوقات تلخی می کنی
روی شیرین ، چند کیلو قند می خواهد , بگو...
پیش از.این ، نام مرا با عشق می راندی به لب
بردن نامم اگر ترفند می خواهد , بگو...
دل بریدی از دلم ،گفتی که از من دلخوری
با دلی دیگر دلت پیوند می خواهد , بگو...
کاش تحریم مرا ، لبخندهایت بشکند
یا اگر جز من کسی لبخند می خواهد , بگو...
هرچه منت می کشم ، کمتر به باور می رسی
دوستت دارم ،اگر سوگند می خواهد ، بگو ...
صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!
عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم !
مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد -
ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم
شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!
پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!
گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است
هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم
دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی -
صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم
از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم
مهدی فهیمی10:19 1394/04/10
دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل است
غیر ِ نامت بر زبانم هر تکلــــــم باطل است
چشمهایت مرجع ِ تقلید ِ من شد بعد از این
اقتــدا بر حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم باطل است
غیر ِ لبخند ِ ژکوندت که مرامش دلبری ست
عشق فتوا داده بر هر لب تبسم باطل است
نامت اقیانـــــوس ِ آرام است و در اقلیم ِ تو
موج موج ِ هرچه دامن در تلاطم باطل است
موی ِ تو، ابروی ِ تو رمال ها را خســـته کرد
در حضور ِ تو طلسم ِ مار و کژدم باطل است
ساقه ترد ِ خوشه گیســوی ِ قد و بالا طلا !
تا تو زرین باف ِ شعری کشت ِ گندم باطل است
عاشق ِ من نیستی این گونه دلسوزی نکن
مهربانی کردن از روی ِ ترحم باطل است
کعبه ام هستی و میگردم به دورت تا ابد
گرچه آیین ِ طواف از دور ِ هشتم باطل است
اشهد ان لا "الاهــــــــــــــــــه ناز" الا ناز ِ تو
جز تو در ذهن ِ بنان هرچه تجسم باطل است
من غروری زخمی ام سوی ِ تو می بندم نماز
چون دلم را آب کردی پس تیمم باطل است
مهدی فهیمی17:11 1394/04/10
دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست
از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟
لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست
مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست
دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست
قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست
مهدی فهیمی17:19 1394/04/10
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم.. .
آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم....
دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم....
آنکه کافر به دل مومن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.....
آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی
او که قامت به قد تیر بر افراشت منم.....
او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم..
مهدی فهیمی17:22 1394/04/10
دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد
با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر كرد
دیدمت با لحن آرامى صدایم كردى و
این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد
غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود
با سوالم ذهنتان را هم كمى درگیر کرد؟
میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را
جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر كرد
اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو
در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!
رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای
تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد
تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم
عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟
روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟
گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟
هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟
عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟
تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است
یوسف شدنت را چه کنم...چاه زیاد است...
دلتنگ تر از شازده ی کوچک قصه،
هستی و به سیارک من راه زیاد است...
تنهایم و تنهایم و تنهایم و تنها...
همدم شده کم...آدم همراه زیاد است
تقدیر قشنگیست که در بازی شطرنج؛
آیینه به دستان تو ...و شاه زیاد است...
امشب شب مهتابی آقای غزل هاست
تصویر تو در مردمکم....ماه زیاد است...!
من شاعر چشمان قشنگت شدم اما
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است..
مهدی فهیمی10:43 1394/04/11
کاش کسی برایمان گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل میکند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس
...
کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی
تا اذان صبح
کاش کسی برایمان گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن به امید نشستن بر سر سفره رنگین افطار روزه نیست؛
شرمساری ست.
مهدی فهیمی18:26 1394/04/11
با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست
شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست
بی گمان، ؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل ، همدست ماست
برگ ها را بر بزن ، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل ، به زیر شست ماست
تا شدی حاکم ، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل ، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست
در قفس هرگز نمی ماند دل ، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست
یا حکومت را رها کن ، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...
مهدی فهیمی19:28 1394/04/11
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خودِ تو جانِ جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خودْ آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور
به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
خـــــدا هســـــت...
خـــــدا هســـــت...
مهدی فهیمی11:40 1394/04/12
عشق از زبان دکتر سمیعی:
من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
از رز هلندی هم خبری نیست.....!
اینجا عشق یعنی....!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
ایران را دوست دارم،
امــــــــا ...
اینجا ادم همیشه دلگیر است .
!!!
هنوز!
درهمین نزدیكی ما!
مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشین چند صد میلیونى اش میمالد !
پسری پشت ماشینش می نویسد : بیمه قمر بنی هاشم; یا می نویسد یا جد فلانی اما مثل یابو میراند!
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!
هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه عربی پست می کنند!
هنوز مردم چشم دیدن بوسه عشق را ندارند درحالیكه برای دیدن صحنه اعدام باشوق حاضر می شوند!
هنوز قبل از پدر شدن حتی یك كتاب تربیت كودك پارسی نمی خوانند اما هرشب در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار میکند!
درحالیكه تنها نان آور همسایه، بعلت بیماری و بی پولی درحال مرگ است ، فرسنگها مسیر را جهت زیارت خدایی میروند كه خودش گفته از رگ گردنتان به شما نزدیكترم…
هنوز بر آزادگی حسین اشک میریزند اما حاضر نیستند یکروز آزاده زندگی کنند
زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!
آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی! بلای خانمانسوز ایران
مهدی فهیمی11:43 1394/04/12
با من بیا زیبای من! تا عشق مهمانت کنم
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم
.
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص!
پاسخ بگو، پلکی بزن، تا مست و حیرانت کنم
.
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من
جانم فدایت! خنده کن تا ماه ارزانت کنم .
سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم؟
.
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ یونانت کنم
.
در حسرت این لحظه ها یعقوب دیدارت شدم
حالا که هستی صبر کن تا عشق مهمانت کنم.
مهدی فهیمی11:45 1394/04/12
یک نفر دارد خیالم را به هر سو میکشد
چشم هایش را برایم زیر گیسو میکشد
مانده ام نزدیک تر آیم به او یا بگذرم
نبض شعرم رامیان هر هیاهو میکشد
کل دیشب را بیادش چشمهایم شاد بود
خنجر مژگان خود رادارد از رو می کشد
چشم می بندم که شاید گم شود در خاطرم
چشم می بندم دلم پیراهنی بو میکشد
آخرش ماندم چه خواهد کرد او با من ولی
شرط می بندم مرا لطفش به زانو میکشد
ای تمام شهر شاهد باش دل عاشق شده
فاصله دارد میان راه چاقو میکشد
ناگزیرم ازگریزی چون که جان در بردنیست
چاره کو ما را خیالش شب به پهلو میکشد
میکشم از این طرف دل را بیاسایم از او
فایده اصلا ندارد او از آن سومیکشد
مهدی فهیمی17:15 1394/04/12
ﺯﻭﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ ...
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ
ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ "
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ "
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ...
ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮ ﭘﻠﻨﮕﯽ ... ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ "
ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ ...
ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ ! ...
ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ...
مهدی فهیمی17:30 1394/04/12
من دلبر ناز و سیمین را دوست دارم!
تأكید كردم، من همین را دوست دارم!
.
مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، "نازنین" را دوست دارم!
.
امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، "مهین" را دوست دارم!
.
محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
"ریحانه ی" خاله شهین را دوست دارم!
.
تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، "نوش آفرین" را دوست دارم!
.
مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
"افسانه ی"ِ دایی امین را دوست دارم!
.
هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، "یاسمین" را دوست دارم!
.
همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
"شیرین "ِ نازِ مَهجبین را دوست دارم!
.
گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، "ثمین" را دوست دارم!
.
تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر "دخترِ ایران زمین" را دوست دارم!
.
گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!
.
با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!
.
برقِ سه فاز از كلّه ام پرررّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم! .
مهدی فهیمی09:55 1394/04/14
دلم عشقے هوس کرده کہ با من همصدا باشد
بگویم "جان" و با نازش بگوید "بی بلا" باشد
دلم عشقے هوس کرده نباشد اهل بے مهرے
کہ در دنیاے طوفانے برایم ناخدا باشد
دلم عشقے هوس کرده شبیه آدم و حوا
نہ من دلسرد شوم ازاو،نہ او سربہ هوا باشد
دلم عشقے هوس کرده بدون مرز و ممنوعہ
کہ هر وقتے دلم تنگید در آغوشم رها باشد
دلم عشقے هوس کرده کمے سبزه کمے شیطان
کہ اسم کوچکش شاید برایم آشنا باشد
دلم عشقے هوس کرده شبیہ عشق آن کودک
کہ تنہا لذتش بازی ، میان بچہ ها باشد
مهدی فهیمی10:06 1394/04/14
آنقدر مستی که مویت را شرابی میکنی
باز سهم ِ باد را خانـــــــه خرابی میکنی
ماه آنهم روز ِ روشن دیده تا حالا کسی؟
کوچه را هر صبح با خود آفتـــابی میکنی
تاجر ِ فیـــروزه، نیشــــابوری از پروانه ای
جاده را ابریشــــم از گلهای ِ آبی میکنی من که اهلش نیستم اما تعارف، بد که نیست
کی مرا مهمـــــان ِ آن باغ ِ گلابی میکنی؟
هرچه لبهایت فشرده یادگیری بهتر است
بوسه را کی بر لبم قفل ِ کتابی میکنی؟
می خورم از موی ِ تو شلاق و جرمم عاشقی ست
عشق را سیلی خور ِ حکم ِ غیابی میکنی
چون غریبه جمع می بندی بجای ِ تو "شما"
باز خوشحالم مرا آدم حســــــابی میکنی
مثل ِ هر شب سر زده تا بسترم سر میزنی
پلک را نابــــاور ِ بیدارخوابی میکنی
سوخت نسلم، روسری بردار، بس کن، تا به کی
دلخوشم با وعده هـــــای ِ انقلابی میکنی؟
"دوستــت دارم" ندارد جز سکوتت پاسخی
باز من را مات از این حاضــــرجوابی میکنی . . .
مهدی فهیمی10:14 1394/04/14
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ ..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﻨﻪ ... ﻟﺠﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻧـﻤﯿﺪﻩ ... ﻫﯿﭽﻮﻗﺘﻢ ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻧﭙﺮﺳﻪ ... ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻪ، ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻭ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺣـﻮﺍﺳﺶ ﭘـﯿﺶِ ﺗـﻮﺋﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺑـﺎﻫﺎﺕ ﻗـﻬﺮ ﮐﻨﻪ .... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﺨﻮﺍﺩ ﺑﺒﯿﻨﺘﺖ ... ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺴﯿﺞ ﻫﺎﺗﻮ ﻧﺪﻩ، ﺗﻤﺎﺳﺘﻮ ﺭﯾﺠﮑﺖ ﮐﻨﻪ ....
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ !!! ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯﺕ ﺩﻝ ﻧِﻤﯿﮑَﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ !!!
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ .... ﺩﻭﺳِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻩ !
مهدی فهیمی09:42 1394/04/15
ﺍﺷﮏ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﯽ ﺗﯿَﺖ ﮐﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺷﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﺧدا ﺩﻭﺭُﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺩﻝ ﺍﺳﯿﺮ ﭼﺸﻤﻞ ﻣَﻬﺲ ﺗﻮ ﻭﺍﺑﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺪُﻡ ﮐﻪ ﻏﻢ کوﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻣُﻮ ﮔﺪﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺗُﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺩﻟﯽ
ﺷﻮﻕ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻧﻮﻣَدی غم ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺮُﻫﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣِﻨﯽ
ﮐُﻪ ﺑِﺮﯾﺪﻥ ﺳﯽ ﺗﻮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﭘﺎﭘﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎ ﻥَ ﮔﺸﺘﻢ ﺳﯽ ﯾَﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻭِﯼ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﻫﺘَﻪ ﺩﻟﺸﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﮐُﻪ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺷﺎه ﻧﺸﯿﻨُﻢ ﺗﺎ ﻧﻔﺴَﻞ ﺁﺧﺮُﻡ
ﭼﺸﻤﻞ ﮐﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
مهدی فهیمی11:05 1394/04/15
باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم
در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم
کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم
چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم
بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم
مهدی فهیمی11:07 1394/04/15
باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم
در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم
کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم
چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم
بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم
مهدی فهیمی11:24 1394/04/15
لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
گردنت شیشه و این شیشه پر از كنیاك است
گونه هایت گُل نارنج و همان جایت انار
زنخ ات باشد اگر سیب، كجایت ناك است؟
كیمیایی كه ترا ساخته چیز دگر است
كس تصور نتواند كه تنت از خاك است
ابر آرام نگیرد...دل دریا بكفد
در تو زشتی چه كه زیبایی وحشت ناك است
خودكشی كن كه شود نام جهان: تاكستان
هر رگت منبع تغذیه ی صدها تاك است
پنج انگشتت اگر شانه شود، موهایم
از غم برف دوصد سال دگر بی باك است
من اگر چه كه گنهكارم، باور دارم
جا بگیری به دلِ هر كه... دل او پاك استَ
مهدی فهیمی11:27 1394/04/15
ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ،ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ
ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ
ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟
ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ
ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭﺭﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ
مهدی فهیمی12:30 1394/04/15
بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!
دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!
روی زانو بنشینی و به صدها ترفند
از لبم مزه ی گیلاس چشیدن...ممنوع!
مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد
تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!
مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن
پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!
باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب
غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع!
چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...
گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!
مهدی فهیمی12:47 1394/04/15
آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد.
. آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد. آموخته ام که هرچقدر یک دوست، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم، او را ببخشم.
.
آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند.
.
آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم
.
آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم
آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم. .
آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا. .
آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد، بی ارزش ترین چیزاست
مهدی فهیمی13:05 1394/04/15
تنهایی ام را از غزل سرشار می كرد ...
تا زیر لب نام مرا تكرار می كرد ...
با چشم های از افق روشن تر خود ...
هر صبح ، او خورشید را بیدار می كرد ...
پشت سرم می گفت ، من را دوست دارد ...
در پیش چشمان خودم ، انكار می كرد ...
اینگونه سر تا سر مرا مشتاق می كرد ...
اینگونه احساس مرا آزار می كرد ...
یك روز از ماندن كنارم حرف می زد ...
یك روز بر دل كندنم ، اصرار می كرد ...
گاهی به قدری تلخ می شد ، كه جان را ...
در كام من ، مانند زهر مار می كرد ...
گاهی به قدری مهربان می شد ، كه دل را ...
از هر كسی غیر خودش ، بیزار می كرد ...
بر این دوباره دل سپردن ، دل بریدن ...
مایل نبودم ، او مرا وادار می كرد ...
مهدی فهیمی13:13 1394/04/15
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﻰ
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ و کپی میکنند
ﻭ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ !
مهدی فهیمی13:30 1394/04/16
صدایت را میبوسم ...
و دلتنگى ها به همین سادگى تمام مى شوند
اینبار باید با تمام وجود صدایت را در آغوش بگیرم
میدانى ...
باید تمام داستان هاى عاشقانه ى جهان را با صداى تو شنید
اصلا میدانى؟
هر چه تو بگویى زیباست
مهدی فهیمی13:31 1394/04/16
: هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار
به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم
چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم
تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم
تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم
تبت هر صبح با من بود تب گل های داودی
تبی که تازه میفهمم توتنها باعثش بودی
تو خورشیدوقسم دادی فقط با عشق روشن شه
یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه.....
مهدی فهیمی13:40 1394/04/16
لب های تو ...
معجزه های درخت انگورند ...
به بوسه نرسیده ...
یك شهر را مست می كنند
مهدی فهیمی13:43 1394/04/16
ازکوچه ی زیبای توامروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یادتودرآن کوچه نشستم
دیدم که ز سر تابه قدم شوق وامیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم
آن شورجوانی نرود لحظه ای ازیاد
ای راحت جان ودل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهرتوای شوخ فراموش
کی آتش عشق توشود یک سره خاموش
هرجا که نشستم سخن ازعشق توگفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل می تپد ازشوق که امروز کجایی
شاید که دگرباره ازاین کوچه بیا یی
مهدی فهیمی16:42 1394/04/16
چشمهایت شعرهایم را جهانی میکند
حس آغوشت غزلها را روانی میکند
دستبرد از باغ لبهایت وَ مردن در خودم
بوسه ات من را چه ساده دزد و جانی میکند!
جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد
لمس دستانت دلم را آسمانی میکند
آینه دار تمام فصل های بی غبار
سینه ات با آینه دارد تبانی میکند
هیچ میدانی چرا صدها غزل در چشم توست؟
مهدی فهیمی16:46 1394/04/16
خنده هایت لحظه ی رویایی عکاس هاست
سرخی لب های تو سر منشاء گیلاس هاست
ای عروس آب های گرم اقیانوس عشق
بوسه از تو آرزوی اول غواص هاست
عطر آغوشت فضای خانه را پر کرده است
آه... این تلفیق عطر اطلسی با یاس هاست
چشمهایت ، گونه ات ، پیشانی ات ، با این حساب
صـورتت تـرکیبی از زیـبا ترین الماس هاست
التهاب و بی قراری ، شور و شوق و اضطراب
حس دیدار تو از جنس همین احساس هاست
بنـدر آغـوش تـو جـغرا فـیای زندگی ست
پس به دست آوردنت هم عشق شاه عباس هاست
لا اقل یک لحظه رو در روی چشمانم بخند
خنده هایت لحظه رویایی عکاس هاست...
مهدی فهیمی16:50 1394/04/16
عمری از پاس دو واحد چشم عاجز مانده ام
نیست ارفاقی به کارش، پشت هرگز مانده ام
مثل جنسی که ''فروشی نیست.''اما قیمتی ست
پیش لبهای تو پشت خط قرمز مانده ام
دکترای عشق را خواندم ولی پایان کار
چشمهایت سخت گیجم کرده، در تز مانده ام
قبل از آن چشم سیه مبهوت ابرویت شدم
اصل مطلب را نخوانده در پزانتز مانده ام
غیر از آن چشم تو که مردانه تسلیمش شدم
در تمام صحنه ها مردی مبارز مانده ام
زندگی از مستحبات ست عشق از واجبات
سعی خود را کرده اما در فرائض مانده ام
در شگفتم از عجایب در سه چیز ای دوستان
در خدا، در چشم او، در شعر حافظ مانده ام
مهدی فهیمی16:56 1394/04/16
پیراهنم پیراهنت را دوست دارد ...
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد
پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد...
پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد
پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد
خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد
پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد
آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، عریان تنت را دوست دارد ..
مهدی فهیمی16:58 1394/04/16
فکر کن باران شبی نم نم بیاید، ....وای نه
یار ِ مو خرمایی ات ازبم بیاید، ...وای نه
بعدِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، ...وای نه
تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، ....وای نه
عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِادم میشود
من کنارت، غبطه بر عالم بیاید، ...وای نه
در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، ....وای نه
چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، ....وای نه
من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید،..... وای نه
کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید،..... وای نه..