120قانون تکنولوژی فکر

- قانون علت و معلول
هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد .

2- قانون ذهن
همه ی علت ها و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شما آفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید .
همیشه درباره ی چیز هایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره ی چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید .


3- قانون عینیت یافتن ذهنیات
دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید .
زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید .

4- قانون رابطه ی مستقیم
زندگی بیرون شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد .

5- قانون باور
هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :
- باور های محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید .
- آنها را از بین ببرید .

6- قانون ارزش ها
نحوه ی عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است .
آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است .

7- قانون انگیزه
هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شما سرچشمه می گیرد . این کار ممکن است بصورت خودآگاه و ناخودآگاه انجام شود.
رمز موفقیت دو چیز است :
- تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها .
- مشخص کردن انگیزه ها .

8- قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه ی گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما هماهنگ است .
ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آنرا برنامه ریزی کنید می تواند شما را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد .

9- قانون انتظارات
اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامورتان امکان وقوع پیدا می کند .
شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذارد .

10- قانون تمرکز
هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند .
هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می گیرد و گسترش پیدا می کند . بنابراین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز کنید که در زندگی واقعا طالب آن هستید .

11- قانون عادت
حداقل 95% از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است ، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر .
شما می توانید عادت هایی را که موفقیتتان را تضمین می کند در خود پرورش دهید . به این صورت که تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشوند تمرین و تکرار آگاهانه و مدام آنرا ادامه دهید .

12- قانون جذب
شما مرتبا افکار ، ایده ها و موقعیت هایی را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب می کنید ، خواه افکار منفی خواه افکار مثبت .
شما می توانید بهتر از اینکه هستید باشید ، ثروتمند تر از اکنون باشید و توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید .

13- قانون انتخاب
زندگی شما نتیجه ی انتخاب های شما تا این لحظه است .
چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید ، کنترل کامل زندگی تان و تمامی آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست .

14- قانون تفکر مثبت
 برای موفقیت و شادی در تمام جنبه های زندگی تفکر مثبت امری ضروری است .
شیوه ی تفکر شما نشان دهنده ی ارزش ها ، اعتقادات و انتظارات شماست .

15- قانون تغییر
تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است .
کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن .

16- قانون کنترل
این که تا چه حد در مورد خودتان مثبت فکر می کنید بستگی به این دارد که فکر می کنید تا چه حد زندگی تان را تحت کنترل دارید .
سلامتی ، شادی و عملکرد عالی از طریق کنترل کامل افکار ، اعمال و شرایط پیرامونتان به وجود می آید .

17- قانون مسئولیت
هر جا که هستید و هر چه که هستید بخاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید .
مسئولیت کامل آنچه که هستید ، آنچه که بدست آورده اید و آنچه که خواهید داشت بر عهده ی خود شماست .

18- قانون پاداش
عالم در نظم  و تعادل کامل به سر می برد . شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید .
همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید . اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید .

19- قانون خدمت
پاداش هایی که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم دارد .
هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار و مطالعه کنید و توانایی های خود را افزایش دهید ، در عرصه های مختلف زندگی خود نیز پیشرفت بیشتری به دست می آورید .

20- قانون تاثیر تلاش
همه ی امیدها ، رویاها ، هدف ها و آرمان های شما در گرو سخت کوشی شماست .
هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید .
هیچ راه میانبری وجود ندارد .

21- قانون آمادگی
شانس در واقع به هم پیوستن موقعیت و آمادگی است . عملکرد خوب نتیجه ی آمادگی کامل است که مراحل کسب آن اغلب از هفته ها ، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود .
در هر حوزه ای موفق ترین افراد آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد نا موفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند .

22- قانون حد توانایی
هیچ وقت برای انجام همه ی کارها وقت کافی وجود ندارد ولی همیشه برای انجام مهمترین کارها وقت کافی است .
هر جه بیشتر کار کنید کارایی بیشتری پیدا می کنید . اما اگر بخواهید بیش از حد حد توانتان انجام امور مختلف را به عهده بگیرید نتیجه ای جز این نخواهد داشت که بفهمید توانایی شما برای انجام کارها حدی دارد .

23- قانون تصمیم
مصمم بودن از ویژگی های اساسی افراد موفق است .
در زندگی شما هر جهشی در جهت پیشرفت ، هنگامی حاصل می شود که در موردی تصمیم روشنی گرفته باشید .

24- قانون خلاقیت
ذهن شما می تواند به هر چیزی که برایش قابل درک باشد و آن را باور داشته باشد دست یابد .
هر نوع پیشرفتی در زندگی تان با یک ایده آغاز می شود و چون توانایی شما در خلق ایده های جدید نا محدود است آینده ی شما نیز محدودیتی نخواهد داشت .

25- قانون انعطاف پذیری
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید ، اما در مورد روش دستیابی به آنها انعطاف پذیر باشید .
در عصر تحولات سریع ، رقابت شدید و کهنه شدن مدام همه چیز ، انعطاف پذیری و سازگاری از شرایط اساسی موفقیت است .

26- قانون استقامت
معیار ایمان به خود ، توانایی استقامت در برابر سختی ها ، شکست ها و نا امیدی هاست .
استقامت ویژگی اساسی موفقیت است . اگر شما به اندازه ی کافی استقامت کنید ، طبیعتا سرانجام موفق می شوید .

27- قانون صداقت
خوشبختی و داشتن عملکرد عالی هنگامی به سراغ شما می آید که تصمیم بگیرید هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنید .
همیشه با آن بهترین ِ بهترین ها که در درون شماست صادق باشید .

28- قانون احساس
شما در فکر کردن ، درک کردن و تصمیم گرفتن صددرصد احساسی عمل می کنید . با احساستان تصمیم می گیرید و با عقلتان توجیه می کنید .
از آنجایی که کنترل افکارتان در دست خودتان است ، خوشبختی شما نیز بستگی به میزان اراده ی شما در کنترل افکارتان دارد .

29- قانون خوشبختی
کیفیت زندگی تان را احساس شما در هر لحظه تعیین می کند و احساس شما را تفسیر شما از وقایع پیرامونتان تعیین می کند نه خود وقایع .
هرگز برای اینکه تجربه ی خوشی از دوران کودکی داشته باشید دیر نیست . کافی است گذشته را مرور کنید و روشی را که برای تفسیر تجربیات خود داشته اید تغییر دهید .

30- قانون جایگزینی
ذهن خودآگاه شما در آن واحد فقط می تواند یک فکر را در خود جای دهد ، یا مثبت یا منفی . شما می توانید با جایگزین کردن افکار مثبت به جای افکار منفی به خوشبختی دست پیدا کنید .
ذهن مانند باغی است که در آن یا گل می روید یا علف هرز .

31- قانون اظهار
هر گفته ای تاثیری به جا می گذارد . وقتی چیزی را با حالتی سرشار از احساس به خودتان می گویید ، افکار ، ایده ها و رفتارهایی هماهنگ با همان کلمات بوجود می آید .
فقط راجع به چیز هایی فکر کنید که طالب آن هستید و راجع به آنچه که طالب آن نیستید فکر نکنید .

32- قانون عکس العمل
افکار و احساسات شما تعیین کننده ی اعمال شماست و اعمال شما نیز به نوبه ی خود تعیین کننده ی افکار و احساسات شماست .
اگر برخوردی مثبت ، خوشایند و خوش بینانه داشته باشید ، فردی مثبت ، خوشایند و خوش بین خواهی شد .

33-  قانون تجسم
دنیای پیرامون شما تصویری از دنیای درون شماست . تصاویر ذهنی که به آن مشغول هستید افکار ، احساسات و رفتار شما را تحت تاثیر قرار می دهد .
هر چیزی که به روشنی و با تمام وجود تجسم کنید نهایتا در زندگی شما به واقعیت می پیوندد .

34- قانون تمرین
هر چیزی را که مرتبا تمرین کنید تبدیل به یک عادت جدید می شود . شما می توانید رویکرد ها ، توانایی ها و کیفیات خوشبختی و موفقیت را در خود بپرورانید ، به این صورت که قوانین موفقیت را برای خود آنقدر تکرار کنید تا جزئی از شخصیت شما شوند .

35- قانون تعهد
کیفیت عشق و طول مدت یک دوستی رابطه ی مستقیم با عمق تعهد هر دو نفری دارد که می خواهند با یکدیگر رابطه ی موفقی داشته باشند .
نسبت به کسانی که برایشان اهمیت زیادی قایل هستید از صمیم قلب و بی قید و شرط متعهد باشید .

36- قانون ارزش
شما همیشه به سوی کسانی که با شما ارزش ها ، باورها و اعتقادات مشترکی دارند و با آنها توافق دارید ، جذب می شوید .
عشق کور نیست .

37- قانون تفاهم
میزان تفاهم شما با هر کس بستگی به این دارد که تا چه حد ارزش ها ، رویکردها ، هدف ها و باورهای مشترکی دارید .

38- قانون ارتباطات
کیفیت روابط شما را ، کیفیت و کمیت ارتباطات شما با دیگران تعیین می کند .
ایجاد و حفظ روابط خوب نیاز به صرف وقت دارد .

39- قانون توجه
شما به چیزی توجه می کنید که آن را بسیار دوست دارید و برایش ارزش قائل هستید .
با دقت گوش کردن به دیگران باعث می شود بفهمند که شما آنها را دوست دارید و این کار باعث ایجاد اطمینان می شود ، یعنی همان چیزی که اساس یک ارتباط دوستانه است .

40- قانون عزت نفس
هر کاری که در زندگی انجام می دهید برای حفظ یا افزایش عزت نفس است . شما در کنار کسی احساس خوشبختی می کنید که باعث می شود احساس کنید فردی ارزشمند و مهم هستید .
هر چه بیشتر سعی کنید که عزت نفس را در دیگران افزایش دهید خودتان را نیز بیشتر دوست خواهید داشت و برای خودتان احترام بیشتری قائل خواهید شد .

41- قانون تلاش غیرمستقیم
در روابط با دیگران غیر مستقیم عمل کردن بیشتر باعث موفقیت می شود . برای اینکه یک دوست خوب داشته باشید باید یک دوست خوب باشید . اگر می خواهید روی دیگران تاثیر بگذارید باید شما هم از دیگران تاثیر بگیرید .
برای ایجاد و حفظ روابط دوستانه باید اول خودتان یک فرد دوست داشتنی باشید .

42- قانون تلاش معکوس
هر چه بیشتر تلاش کنید که به زور رابطه ی خوبی با دیگران ایجاد کنید کمتر موفق خواهید شد .
برای ایجاد یک رابطه ی خوب کافی است فقط راحت باشید ، خودتان باشید و از لحظاتی که با دیگران هستید لذت ببرید .

43- قانون هویت
حساسیت بیش از حد یا شخصی کردن مسائل یکی از دلایل اصلی بروز مشکل در برقراری روابط با دیگران است .
فقط از طریق غیرشخصی کردن ، جدا کردن خود از مسائل و داشتن یک نگرش عینی و واقع بینانه می توانید خوب عمل کنید و با دیگران روابط موثر برقرار سازید .

44- قانون بخشش
سلامت روانی شما دقیقا بستگی دارد به اینکه تا چه حد می توانید کسانی را که با اعمالشان به نحوی به شما آسیب رسانده اند براحتی ببخشید .
بسیاری از ناراحتی ها و بدبختی ها ناشی از ناتوانی در بخشیدن دیگران است . این عدم توانایی منجر به مقصر شمردن دیگران و احساس کینه و نفرت نسبت به آنها می شود .

45- قانون پذیرش واقعیت
مردم تغییر نمی کنند . آنها را همان طور که هستند بپذیرید. سعی نکنید دیگران را عوض کنید یا انتظار داشته باشید تغییر کنند . شما نتیجه ی نگرش خودتان را می بینید .
کلید داشتن روابط خوب با دیگران ؛ پذیرش آنها به همان صورتی است که هستند .

46- قانون کم کوشی
بشر سعی می کند آنچه را که می خواهد با کمترین تلا ش ممکن بدست آورد . همه ی پیشرفت های بشر در زمینه ی تکنولوژی در واقع راه های دستیابی به بیشترین برون داد با کمترین درون داد است .
بنابراین همه ی افراد بشر اساسا تنبلند و همواره به دنبال آسان ترین راه ممکن برای انجام کارها هستند .

47- قانون حداکثر
بشر همیشه سعی می کند در قبال صرف وقت ، پول ، تلاش یا احساس خود بیشترین نتیجه را حاصل کند . در انتخاب بین کمتر یا بیشتر ، ما همیشه بیشتر را انتخاب می کنیم .
بنابراین ، ما مردم اصولا در انجام هر کاری حریص هستیم . این ویژگی فی نفسه نه خوب است و نه بد . این فقط یک واقعیت است .

48- قانون مصلحت
شما همیشه سعی می کنید در سریعترین زمان ممکن و با آسانترین راه به هدف هایتان برسید و کمتر به عواقب این کار توجه دارید .
شما در هر کاری که انجام می دهید تمایل دارید که از روشی استفاده کنید که دردسر و مشکلات کمتری ایجاد کند .

49- قانون دوگانگی
شما برای هر کاری که انجام می دهید همیشه یکی از این دو دلیل را ارائه می دهید :
- دلیلی که درست به نظر می رسد
- دلیل واقعی
دلیلی که درست به نظر می رسد دلیلی احترام برانگیز و ظاهرا شرافتمندانه است . اما دلیل واقعی این است که راهی که انتخاب کرده اید در حال حاظر سریعترین و آسان ترین راه برای رسیدن به اهداف شماست .

50- قانون انتخاب
هر کاری که انجام می دهید بر اساس ارزش های غالب در آن لحظه است . حتی هیچ کاری نکردن هم نوعی انتخاب است .
هر جا که هستید و هر کسی که هستید به دلیل انتخاب ها و تصمیم هایی است که تا این لحظه گرفته اید .

51- قانون ارزش واقعی
ارزش هر چیز در چشم بیننده است . برای هیچ چیز ارزش از پیش تعیین شده ای وجود ندارد . میزان ارزش هر چیز بهایی است که کسی حاضر است برایش بپردازد .
کسی که حاضر است در مقایسه با دیگران بالاترین بها را برای چیزی بپردازد ارزش نهایی آنرا تعیین می کند .

52- قانون تعجیل
شما همیشه ترجیح می دهید که زودتر به آرزوهایتان برسید تا دیرتر .
به همین دلیل است که در تمام عرصه های زندگی تان بی قرار هستید .

53- قانون ارزش نهایی
تعیین کننده ی بهای اصلی هر محصول اینست که آخرین مشتری ها برای آخرین اقلام باقی مانده ی آن ، چقدر حاضرند بپردازند .

54- قانون عرضه و تقاضا
هنگامی که مقدار کالا یا مواد اولیه محدود است ، افزایش قیمت منجر به کاهش تقاضا می شود و برعکس .
تشویق باعث افزایش و تنبیه باعث کاهش می شود . در فعالیت های تولیدی ، مالیات و مقررات در حکم تنبیه عمل می کنند و در فعالیت های غیر تولیدی ، سود و مزایا به عنوان پاداش عمل می کند .

55- قانون کهن (Kohen)
همه چیز قابل بحث و مذاکره است .
چه در خرید و چه در فروش ، هر پیشنهاد قیمت یا شرایطی از سوی یکی از طرفین معامله در صورتی بهترین پیشنهاد است که بازار ، آنرا بپذیرد .
همیشه برای رسیدن به قیمت بهتر صحبت کنید .

56- قانون داوسن (Davson)
اگر بدانید چگونه به بهترین نحو وارد مذاکره شوید ، همیشه می توانید معامله ی بهتری انجام دهید .
همیشه بیشتر از آنچه در نظر دارید مطالبه کنید . هرگز اولین قیمت پیشنهادی را نپذیرید . عجله نکنید و سپس قیمت بهتری را درخواست کنید .

57- قانون تعیین مهلت
تعیین مهلت یکی از جنبه های ضروری معامله است . هرگاه پیشنهادی می دهید ، برای رد یا قبول آن مهلتی تعیین کنید .
اما اگر طرف مقابل برای شما مهلتی تعیین کند ، کافی است بگویید : " اگر فقط همین قدر وقت دارم جواب من منفی است " .

58- قانون شرایط پرداخت
شرایط پرداخت یک معامله از سایر شرایط ، حتی از قیمت مهمتر است .
شما معمولا می توانید هر قیمتی را بپذیرید اگر شرایط پرداخت مطلوب باشد .

59- قانون آمادگی
80% موفقیت در معاملات بستگی به این دارد که تا چه حد از قبل خود را آماده کنید .
قبل از معامله حتما اطلاعات لازم را جمع آوری کنید ، کارهای مقدماتی را انجام دهید و از صحت فرضیات خود اطمینان حاصل کنید .

60- قانون جابجایی
قبل از معامله خود را به جای طرف مقابل بگذارید و پیش بینی کنید که او قصد دارد چگونه معامله را پیش ببرد .
هنگامی که از موقعیت طرف مقابل درک درستی پیدا کردید ، بهتر خواهید توانست معامله را به نفع خود به انجام برسانید .

61- قانون اشتیاق
از طرفین معامله ، آنکه از خود اشتیاق بیشتری نشان می دهد امکان کمتری برای بدست آوردن بهترین قیمت دارد .
شما تنها در صورتی می توانید معامله را انجام دهید که بتوانید در صورت نامطلوب بودن قیمت از خیر معامله بگذرید .

62- قانون عمل متقابل
مردم ذاتا عادل هستند و حاضرند در مقابل لطفی که به آنها می کنید متقابلا پاداش شما را بدهند .
در معامله با دادن امتیازات کوچک می توانید در عوض امتیازات بزرگتری بدست آورید .

63- قانون عدم ختم معامله
هیچ معامله ای تمام شده نیست . اگر اطلاعات جدیدی بدست آوردید که باعث شد از شرایط معامله راضی نباشید از طرف دیگر معامله بررسی مجدد شرایط را تقاضا کنید .

64- قانون وفور نعمت
ما در جهانی سرشار از نعمت زندگی می کنیم ، جهانی که در آن گنجینه ی عظیمی از ثروت برای تمام کسانی که طالب آن هستند وجود دارد .
برای دستیابی به استقلال مالی همین امروز برای افزایش ثروت خود تصمیم بگیرید و سپس همان کاری را انجام دهید که دیگران پیش از شما برای رسیدن به همین هدف انجام داده اند .

65- قانون معاوضه
پول وسیله ی معاوضه ی خدمات و تولیدات یک نفر است با خدمات و تولیدات شخص دیگر .
میزان درآمد شما در هر زمان بازتاب ارزشی است که دیگران برای کار شما قائل هستند .

66- قانون سرمایه
سرمایه عبارت از دارایی هایی است که می توان برای تولید پول نقد از آن استفاده کرد . باارزش ترین دارایی شما توانایی کسب درآمد است .
منابع جسمانی ، ذهنی و عقلانی شما که مرتبا در حال رشد و تغییر است سرمایه ی شخصی شماست .

67- قانون پس انداز
همیشه اول از همه حق خودتان را بدهید . آزادی مالی از آن کسانی است که همیشه حداقل ده درصد از درآمد خودرا پس انداز می کنند .
اگر نمی توانید پول پس انداز کنید ، استعداد ثروتمند شدن ندارید .

68- قانون نگهداری
اینکه چقدر درآمد داریم مهم نیست ، بلکه نکته ی مهم اینست که چه مقدار از آن را می توانید نگه دارید .
افراد موفق وقتی که درآمد خوبی دارند پس انداز می کنند و در نتیجه وقتی درآمد کمی دارند پشت گرمی مالی دارند.

69- قانون پارکینسون
مخارج معمولا آنقدر افزایش پیدا می کند تا اینکه به میزان درآمد برسد.به همین دلیل است که اکثر مردم هنگام بازنشستگی فقیر هستند.
برای اینکه ثروتمند شوید باید مخارجتان کمتر از درآمدتان باشد و باقیمانده را پس انداز کنید.

70- قانون سرمایه گذاری
قبل از سرمایه گذاری تحقیقات لازم را به عمل آورید.هنگامی که مشغول انجام تحقیقات مقدماتی برای سرمایه گذاری هستید وقت کافی صرف این کار کنید،
درست همانطور که پس از سرمایه گذاری برای پول درآوردن وقت صرف می کنید.
هرگز خود را بطور ناگهانی درگیر یک سرمایه گذاری غیر قابل برگشت نکنید.

71- قانون بهره ی مرکب
جمع آوری پول و افزایش دادن آن از طریق بهره ی مرکب، که هم به اصل سرمایه و هم به سود آن تعلق می گیرد، شما را ثروتمند می کند.
رمز دست یابی به استقلال مالی از طریق پس انداز این است که پول را کنار بگذارید و هرگز به هیچ دلیلی به آن دست نزنید.

72- قانون برآیند
موفقیت مالی بزرگ برآیند صدها، بلکه هزارها، تلاش کوچک است که ممکن است هرگز توسط کسی دیده یا تحسین نشده باشد.
برای ثروتمند شدن هیچ راه سریع یا آسانی وجود ندارد.

73- قانون جذب
جمع آوری پول موجب می شود که پول بیشتری به سوی شما جذب شود.
در حین جمع آوری پول ، تفکر مثبت در مورد آن شما را تبدیل به چیزی شبیه آهن ربا می کند، با این تفاوت که شما پول را به سوی خود جذب می کنید.
 
74- قانون اشتیاق
برای ثروتمند شدن باید اشتیاق شدیدی برای این کار داشته باشید . اشتیاقی اندک یا علاقه ای مختصر کافی نیست.
شدت علاقه ی خود را می توانید با مشاهده ی فعالیتهای خود بسنجید . آیا این فعالیتها با ثروتمند شدن هماهنگی دارد یا نه؟

75- قانون هدف
قطعیت هدف نقطه ی آغاز ثروتمند شدن است. برای ثروتمند شدن باید تصمیم بگیرید که دقیقا چه می خواهید. آن را یادداشت کنید و سپس برای دست یابی
به آن برنامه ریزی کنید . تمام مردمان موفق افکارشان را روی کاغذ می آورند.

76- قانون ثروتمند کردن
تمام ثروت های پایدار از طریق ثروتمند کردن دیگران از راه های مختلف بوجود می آید.
هر چه بیشتر تمرین کنید که در بالا بردن کیفیت زندگی دیگران سهیم شوید ثروتمند شدن شما بیشتر تضمین می شود.

77- قانون کارآفرینی
مطمئن ترین راه برای ثروتمند شدن این است که کار موفقی را برای خود طرح ریزی کنید و به مرحله ی اجرا درآورید . هیچکس با کار کردن برای دیگران ثروتمند
نمی شود. تولیدات یا خدمات شما کافی است تنها ده درصد بهتر از رقیبانتان باشد تا راه را برای ثروتمند شدن شما هموار کند.

78- قانون خودساختگی
بهترین و مطمئن ترین راه برای راه اندازی یک کار جدید این است که بدون سرمایه یا با مقدار اندک شروع کنید ، و سپس مرحله به مرحله با استفاده از سود
حاصله پیش بروید. کسانی که با پول خیلی کم شروع می کنند در مقایسه با کسانی که با پول خیلی زیاد شروع می کنند احتمال موفقیت بیشتری دارند.

79- قانون آمادگی برای شکست
آمادگی شما برای شکست خوردن ، تنها معیار واقعی تمایل شما برای ثروتمند شدن است.
شکست پیش نیاز موفقیت بزرگ است . اگر می خواهید سریع تر موفق شوید آمادگی شکست خود را دو برابر کنید.

80- قانون ریسک
در هر کاری ، بین میزان ریسک پذیری و احتمال شکست رابطه ی مستقیم وجود دارد.
کارآفرینان موفق کسانی هستند که برای سود بیشتر خطرات کار را تجزیه تحلیل می کنند و به حداقل می رسانند.

81- قانون خوش بینی نابجا
خوش بینی بیش از حد مانند شمشیر دو دم است که میتواند هم به شکست و هم به موفقیت منجر شود.
در تجارت ، هر کاری دو برابر آنچه فکر می کنید هزینه دارد و سه برابر مدت زمانی که پیش بینی می کنید به طول می انجامد.

82- قانون ثبات قدم
اگر در راه ثروتمند شدن به اندازه ی کافی ثبات قدم داشته باشید، بدون تردید موفق خواهید شد.
موانعی که در حین کار ظاهر می شود پلکان موفقیت شما است به شرط آنکه از هر ناامیدی و شکستی درس بگیرید.

83- قانون هدف تجارت
هدف اساسی تجارت پیدا کردن و حفظ مشتری است و در هر تجارتی کلیه ی فعالیتها باید بر این هدف متمرکز باشد.
سود نتیجه ی پیدا کردن و حفظ مشتری با روشی مقرون به صرفه است.

84- قانون سازمان
یک موسسه ی تجاری مرکب از گروهی از افراد است که برای تنها هدف خود که همان پیدا کردن و حفظ مشتری است تشکیل شده است .
وجود هر کدام از کارکنان باید برای انجام وظایف موسسه ضروری باشد.

85- قانون رضایت مشتری
در تجارت هر کسی مشغول حفظ رضایت مشتری است و همیشه حق با مشتری است.
مشغولیت ذهنی تاجران موفق ارائه ی خدمات بهتر به مشتری است.

86- قانون مشتری
مشتری همیشه به دنبال بهترین و بیشترین است با پایین ترین قیمت ممکن.
یک برنامه ریزی خوب تجاری ایجاب می کند که شما همواره به منافع شخصی مشتری توجه و بر آن تاکید داشته باشید.

87- قانون کیفیت
کیفیت آن چیزی است که مشتری می گوید و مشتری است که در مورد ارزش کالا یا خدمات تصمیم می گیرد.
توانایی شما در افزودن ارزش به محصولات و یا خدمات خود تعیین کننده ی موفقیت شما در بازار است.

88- قانون کهنگی
هر چیزی که مورد استفاده قرار گیرد کهنه خواهد شد.
محصولات یا خدمات امروز بدلیل تکنولوژی پویا و رقابت از همان ابتدا در فرآیند کهنه شدن قرار می گیرد.
معجزه ی جدید یا محصول جدید شما که قرار است به بازار بیاید چیست؟

89- قانون ابتکار
برای شروع راه موفقیت ، داشتن یک ایده ی خوب تنها چیزی است که به آن نیاز دارید.
پیشرفت در تجارت نتیجه ی یافتن راههای سریع تر ، ارزان تر ، بهتر و آسانتر برای انجام یک کار است.

90- قانون عوامل ضروری موفقیت
هر کار یا تجارتی بیش از پنج تا هشت عامل ضروری برای موفقیت ندارد . این عوامل، تعیین کننده ی چگونگی عملکرد شما هستند.  
کارهایی را که منجر به موفقیت یا شکست شما می شوند تعیین کنید و سپس با بهره گیری از این اطلاعات ، برای داشتن عملکرد بهتر در هر زمینه برنامه ریزی کنید.

91- قانون بازار
قیمت واقعی هر کالا بهایی است که مشتری حاضر است برای آن کالا در بازار آزاد و رقابتی ، که در آن سایر کالاهای مشابه نیز وجود دارد ، بپردازد .
همیشه حق با بازار است .

92- قانون تخصصی کردن
برای موفقیت در تجارت ، باید ابتدا محصول یا خدمات بخصوصی را انتخاب کنید و سپس تمام توانایی خود را برای انجام کار با بهترین روش به کار گیرید .
یکی از دلایل اصلی شکست در تجارب غیر تخصصی کار کردن است .

93- قانون تمایز
در یک بازار رقابتی ، محصولات یا خدمات برای کسب موفقیت باید در نوع خود ویژگی منحصر به فردی داشته باشند تا از سایر محصولات و خدمات مشابه متمایز گردند .
برای رقابت در بازار ، برتری کالای شما باید قابل توجه و قابل تبلیغ کردن باشد و چیزی باشد که بازار حاضر باشد به خاطر آن پول پرداخت کند .

94- قانون تعیین خریدار
موفقیت در تجارت در گرو تعیین گروه هایی است که در بازار ، خریدار تولیدات یا خدمات شما هستند .
- مشتریان شما دقیقا چه کسانی هستند ؟
- کجا هستند ؟
- علت خرید آنها چیست ؟

95- قانون تمرکز بازار
موفقیت در بازار در گرو تمرکز کامل بر روی مشتریان بخصوصی است که می توانند از ویژگی های خاص کالا یا خدمتی که ارائه می دهید بیشترین استفاده را ببرند .
تعیین و متمرکز کردن تلاش هایتان روی این گروه خاص و اصلی ، رمز سوددهی است .

96- قانون برتری
بازار تنها برای عملکرد برتر ، تولیدات برتر یا خدمات برتر بهای عالی می پردازد .
اولین کار در مدیریت ، تعیین و بهبود بخشیدن به حوزه ای است که می توانید در آن برتر باشید .

97- قانون احتمالات
هر رخدادی به میزان معینی احتمال وقوع دارد . برای افزایش احتمال وقوع رخداد مورد نظر خود ، تعداد موارد را افزایش دهید .
هر چقدر کارهای بیشتری را به دفعات بیشتر امتحان کنید ، احتمال موفقیت شما نیز بیشتر می شود .

98- قانون وضوح اهداف
هر چقدر با وضوح بیشتری بدانید که چه می خواهید و حاضرید چه اقداماتی برای دستیابی به آن انجام دهید احتمال موفق شدن و رسیدن به آنچه می خواهید بیشتر می شود .
روشن بودن اهداف مورد نظر مانند مغناطیسی عمل می کند که اقبال را به سوی شما می کشد .

99- قانون جذب
شما در زندگی ، افراد ، ایده ها و موقعیت هایی را به سوی خود جذب می کنید که با افکار غالب شما هماهنگ هستند .
هنگامی که اهداف شما از مغناطیس اشتیاق شما سر شار شد به چیزی دست پیدا می کنید که مردم به آن شـــانس می گویند .

100-  قانون توقعات
اگر مدام توقع داشته باشید که اتفاقات خوب برایتان رخ دهد ، میزان شانس خود را در زندگی افزایش می دهید .
هر روزتان را ا این جمله آغاز کنید : " می دانم امروز یک اتفاق عالی برایم می افتد . "

101- قانون فرصت
بهترین فرصت ها اغلب در معمولی ترین موقعیت های پیرامون شماست .
بزرگترین فرصت شما ، به احتمال زیاد درست پیش پای شماست ، در کار ، حرفه ، تحصیل ، تجربه یا علایق فعلی شما .

102- قانون قابلیت
شانس هنگامی رخ می دهد که آمادگی و موقعیت در یک جا جمع شود .
در هر زمینه ای ، هر چقدر توانایی های بیشتری داشته باشید و آنها را بیشتر پرورش دهید شانس رسیدن به موقعیت های مطلوب نیز برای شما بیشتر می شود .

103- قانون دانش
در هر زمینه ای ، شخصی که دانش و مهارت گسترده تری داشته باشد شانس موفقیت بیشتری نسبت به دیگران دارد .
دانش و مهارت گسترده ، فرد را آگاه ساخته و از چند و چون اوضاع با خبر می کند و در نتیجه فرصت هایش را افزایش می دهد .

104- قانون پیش فرض ها
پیش فرض های نادرست ریشه ی شکست ها هستند . شهامت محک زدن پیش فرض های خود را داشته باشید .
پذیرش اینکه احتمال دارد پیش فرضتان اشتباه باشد ، راه را برای یافتن پیش فرض های جدید و دگرگونی های لازم باز می کند ، چیزهایی که در غیر این صورت بدست نخواهید آورد .

105- قانون وقت شناسی
وقت شناسی همه چیز است . اگر آمادگی لازم را در خود ایجاد کنید ، زمان مناسب برای شما فرا خواهد رسید .
" در دریای پر تلاطم زندگی ، همیشه می توان موجی را یافت که اگر با آن حرکت کنید شما را به ساحل خوشبختی می رساند ." (ویلیام شکسپیر )

106- قانون انرژی
هر چقدر انرژی و اشتیاق بیشتری داشته باشید ، احتمال اینکه موقعیت مناسب را تشخیص دهید و از آن استفاده کنید بیشتر می شود .
بهترین ایده ها و افکار خلاق بعد از مدتی استراحت و آرامش بدست می آید .

107- قانون روابط
هر چه افراد بیشتری را بشناسید که دید مثبتی نسبت به شما دارند موقعیت های بهتری به دست خواهید آورد .
افرادی که شما را دوست دارند به شما ایده های جدیدی می دهند و راه موفقیت را برای شما باز می کنند .

108- قانون درک دیگران
وقتی از دید فرد دیگری به موقعیتی نگاه کنید ، اغلب اوقات به ایده و راه حل هایی دست پیدا می کنید که قبلا به آنها پی نبرده بودید .
مرتب از خودتان بپرسید که مردم به چه نیاز دارند و چه می خواهند و شما چطور می توانید نیازها و خواسته های آنها را برآورده کنید .

109- قانون رشد
اگر در حال رشد فکری نیستید پس دارید در جا می زنید . اگر روز به روز بهتر نمی شوید پس دارید بدتر می شوید .
یادگیری دائمی و رشد مداوم فکری را جزئی از برنامه ی روزانه ی زندگی خود قرار دهید .

110- قانون تکرار
تمرین و تکرار بهای بدست آوردن مهارت است . چیزی را که مدام و مرتب تکرار می کنید به صورت یک عادت جدید ذهنی و عملی در می آید .
رشد فکری و احساس رضایت و خشنودی نتیجه ی کنار گذاشتن عادت های گذشته و جایگزین کردن تمرین ها و عادت های جدید است .

111- قانون پشتکار
یک زندگی خوب و درخشان مجموعه ای از هزاران تلاش و ایثاری است که هیچ کس از آن باخبر نیست .
" مردان بزرگ از ارتفاعاتی که فتح کرده اند حفاظت می کنند ، جاهایی که یک شبه به آن نرسیده اند . اما هنگام شب در حالی که همراهانشان خفته اند باز هم به تلاش خود برای پیشروی ادامه می دهند ." ( هنری وادزورث لانگفلو )

112- قانون خودشکوفایی
شما می توانید هر چه را که برای رسیدن به اهداف تعیین شده ی خود به آن نیاز دارید بیاموزید .
آنهایی که می آموزند توانا هستند .

113- قانون استعدادها
در درونتان مجموعه ای از استعدادها و توانایی ها نهفته است که اگر درست شناسایی و به کار گرفته شوند شما را قادر می سازند تا به هر هدفی که در نظر دارید برسید .
از چه قسمت هایی از کارتان بیشتر لذت می برید و آنها را خیلی خوب انجام می دهید ؟ این سوال بهترین راهنما برای یافتن استعدادهای واقعی شماست .

114- قانون کمال
موفقیت و خوشبختی هنگامی بدست می آید که کاری که از نجام آن لذت می برید ، بی عیب و نقص انجام می دهید .
" تعیین کننده ی کیفیت زندگی شما این است که تا چه حد به  کمال در زندگی اهمیت می دهید و برای رسیدن به آن تا چه اندازه خود را مسئول و متعهد می دانید ." ( وینس لمباردی - مربی فوتبال )

115- قانون موقعیت
مشکلات مانع کار نیستند بلکه معلم ما هستند . در درون هر مشکلی بذر سود یا موقعیتی نهفته است ، برابر یا بیشتر از سود حاصل از  انجام کار مورد نظر .
در راه موفقیت مشکلات را تبدیل به پله های صعود کنید .

116- قانون شهامت
وجود شهامتی سنجیده و حساب شده برای دستیابی به موفقیت ضروری است . ترس بزرگترین مانع رسیدن به هدف است .
رویارویی با ترس های خود را جزئی از عادت هایتان کنید و در هر شرایطی این کار را انجام دهید .

117- قانون سخت کوشی
موفقیت ها و دستیابی به اهداف با سخت کوشی بدست می آید .هنگامی که شک دارید موفق می شوید یا نه ، سخت تر تلاش کنید و اگر به نتیجه نرسیدید باز هم بیشتر تلاش کنید .
هنگامی که مشغول کار هستید ، تمام مدت کار کنید و وقت تلف نکنید .

118- قانون بخشندگی
هر چه بیشتر ، بدون انتظار پاداش ، به دیگران خدمت کنید ، خیر و نیکی بیشتری به شما می رسد ، آن هم از جاهایی که اصلا انتظار ندارید .
شما تنها در صورتی حقیقتا خوشبخت خواهید بود که احساس کنید به دلیل خدمت به دیگران انسان با ارزشی هستید .

119- قانون پذیرش
اینکه چطور با خودتان حرف می زنید ، حداقل 95% از فکر و احساس شما را مشخص می کند . ذهن ناخودآگاه گفته های درونی شما را به عنوان دستور می پذیرد .
همواره با خودتان گفتگوهای مثبت ، سودمند و موثر داشته باشید ، حتی هنگامی که احساس خوبی ندارید .

120- قانون خوش بینی
نحوه ی تفسیر و توجیه تجربیاتتان ، تفکرات و احساسات شما را شکل می دهد .
اگر عادت کنید در هر موقعیتی به دنبال یافتن نقاط مثبت باشید موفق خواهید شد که یک نگرش فکری مثبت را برای خود پایه ریزی کنید و سرانجام هیچ چیز نمی تواند سد راهتان شود .

بی تو من زنده نمانم......

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ
ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟
*
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ
ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .
ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ،
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ
*
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯼ
ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟

ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ
ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ
ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟
ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ .....

 

ضمیر ناخودگاه

 

 

 

 

 

 

 

ضمیر نا خودآگاه و تاثیر عجیب اون بر زندگی

قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاه‌تان به چه صورت کار می‌کند و از خود واکنش نشان می‌دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشید که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست. «هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می‌خواهید، دیر نیست.

مغز انسان به دو قسمت تقسیم می‌گردد: خودآگاه و ناخودآگاه.

ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می‌دارد. هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه‌مان احساس می‌کنیم، تمام چیزهایی را که می‌بینیم، می‌شنویم، حس می‌کنیم، می‌چشیم و بو می‌کنیم برای تحلیل و بررسی‌های آتی به ذهن فرستاده می‌شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهند شد. در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست می‌شود.
فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود بدست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می‌آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می‌فرستد.
همه خاطرات گذشته را به یاد شما می‌آورد و به شما آموزش می‌دهد که چگونه می‌توانید با در نظر گرفتن همه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید 
ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش‌های بیشماری را بررسی کند. در عین حال شما می‌توانید راه بروید، تنفس کنید، قلب‌تان ضربان خود را داشته باشد و ... همه این وقایع در ذهن فرد ثبت می‌شود. لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت ۲۴ساعته در حال فعالیت است، یکسره و بدون توقف و استراحت. یکی دیگر از نمونه‌های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است.

زمانی که شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی‌کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی‌دهید، بلکه همه کارها به صورت اتوماتیک انجام می شوند، شما فقط رانندگی می‌کنید. 
یکی از بهترین تکنیک‌هایی که از طریق آن مــی‌توانید ضمــیر ناخـــودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید.

این کار به شما کمک می‌کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آنها را می‌خواهید. به این منظور می‌باید تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید.

این تجسم، هم شامل احساسات شما می‌شوند و هم افکارتان. فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت، همچنین می‌تواند ضمیر ناخودآگاه رادر رسیدن به موفقیت ترغیب کند. شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می‌کنید، آگاه بوده و آنها را به طور کامل تحت کنترل خود در آورید.

به هر چیزی که فکر می‌کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخودآگاه فرستاده می‌شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آن را به عنوان یک حقیقت می‌پذیرد.
هیچ گاه به خودتان نگویید که: «من شکست می‌خورم»، «توانایی انجام این کار را ندارم»، و یا «قابلیت انجام چنین کاری را ندارم»؛ چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت آن را باور کرده و به عنوان یک حقیقت آن را می‌پذیرد.

باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، سلامت و عشق فکر کند. با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید، به زندگی خود وارد کنید. می‌توانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آنها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آنها را حس کرده و لذت ببرید. ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاه‌مان وجود دارد، پا به دنیا می‌گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می‌توانیم بیشترین حد از آنشما باید با به دست آوردن اطلاعات بیشتر در مورد مشکل، سوال یا موضوع پیش آمده به ضمیر خود کمک کنید تا بهترین پاسخ را بیابد. سعی کنید تا حد امکان بیشترین اطلاعات را در مورد موضوع موردنظر پیدا کنید و نگران یافتن راهکار یا پاسخ هم نباشید. کاری که در این مرحله انجام می دهید، جذب اطلاعات ذهنی بیشتر است که جنبه های مختلف آن موضوع به طور جالبی شروع به بازی در مقابل یکدیگر می کنند.

در حالت آگاهی ممکن است به احساسات پیچیده خاتمه بدهید اما ضمیر ناخودآگاه شروع به یافتن پاسخ ها و راهکارها می کند و خیلی زود آن را به ذهن شما می فرستد.

پس از صرف زمان برای این کارها، اجازه دهید تا اطلاعات به دست آمده در ذهن شما بنشینند. به هیچ عنوان، برای یافتن پاسخ های فوری عجله یا هیجان نداشته باشید. فقط خاطرجمع باشید ضمیر ناخودآگاه شما در وقت مشخص خود پاسخ و راهکار درست را به شما ارائه خواهد داد.

این حالت زمانی به دست می آید که شما کاملا آرام هستید و به مشکل یا سوال خود فکر نمی کنید. در این حالت به طور ناگهانی فکری به ذهنتان خطور می کند و پاسخ سوال های خود را می یابید. منطق و قدرت درونیتان به شما کمک می کند تا راهکارهای مناسب که دنبال آنها بودید را پیدا کنید  استفاده کنیم. اگر تمایل شدیدی به موفقیت داشته باشید، می‌توانید قدرت، نیرو و توان ضمیر ناخودآگاه خود را به منصه ظهور برسانید. 
اين ضمير همه نوع اطلاعات و پيشنهادات را به منزله واقعيت مي پذيرد و قبول مي‌كند چه مثبت چه منفي، هر كس مي‌تواند اين ضمير را تحت كنترل خود در آورد، اصولا اين ضمير تحت كنترل ما است و ما مي‌توانيم از اين ضمير براي رسيدن به خواسته‌هايمان كمك بگيريم. حسني كه اين ضمير دارد اين است كه نمي‌تواند بين تخيلات و واقعيات فرق بگذارد. مثلا ممكن است ما در واقعيت يك آدم ترسو، بزدل، تنبل و يا كم‌كار باشيم ولي در خيال خودمان دوست داريم كه انسان موفق وشجاع وخوبي باشيم در اينجا مي شود ازاين ضمير استفاده كرد بهتر است ما اين ضمير را از افكار مثبت به جاي افكار منفي پر كنيم.

مثلا خود را در موقعيتي تصور كنيد كه به آنچه دوست داريد رسيده‌ايد چشمانتان راببنديد و براي چند لحظه مكث كنيد؛ در اينجا هدف خيلي مهم است شما به هدف فكر كنيد لازم نيست نگران باشيد كه چگونه به اين هدف برسيم، خود بخود ابزار لازم براي رسيدن به هدف فراهم مي‌شود، همين كه شما هدفتان را انتخاب كنيد ضمير نيمه هوشيار شما احساس نياز مي‌كند و راه حل ارائه مي دهد.
از دو راه مي‌شود ضمير نيمه هوشيار را با افكار سازنده تغذيه كرد:

1- دقيقا خود را همان طور كه مي‌خواهيد باشيد تصوركنيد و ببينيد.(مثلا يك دانش آموز زرنگ و درسخوان و موفق يا يك سخنران قوي در جمع)

2- اين افكار سازنده بايد هر روز تكرار شود يعني مرتب بايد اين مساله را به ضمير نيمه هوشيار بسپاريد.

چگونه وچه زماني بايد ازاين ضمير استفاده كرد؟
بهترين زمان براي استفاده از ضمير نيمه هوشيار ، در وقت استراحت كامل است كه به فكر فرو برويد. تلقين افكار مثبت و سازنده به ضمير نيمه هوشيار بايد هم فكري باشد هم تجسمي‌، يعني هم فكر كنيد هم تجسم كنيد. اين كار را در دو نوبت 10دقيقه اي انجام دهيد:

1-شب هنگام زمان تاريكي كه آماده خواب هستيد .
2-صبح وقتی از بستر بلند میشوید و یا در طول روز ،دريك اطاق خلوت، دراز بكشيد و براي 5 دقيقه استراحت كنيد؛ در اين حالت فكرتان هم مثل جسم تان نياز به سكون و استراحت پيدا مي‌كند دراين حالت شروع به تلقين ذهنی مثبت كنيد از كلمه من استفاده كنيد مثلا يك ورزشكاري كه دچار اضطراب مي شود واحساس ضعف مي‌كند مي‌تواند با استفاده از روش تجسم ذهنی موفقيت خود را در برابر تمامي حريفان به ذهن نيمه هوشيار خود تلقين ذهنی مثبت كند وجملات زير را بگويد، من تمام حريفان خود را شكست خواهم داد، من به حریف غلبه میکنم و يا هيچ كس نمي‌تواند در برابر من مقاومت كند، من از همه قويترم، و صحنه‌هاي پيروزي را هم براي خود تجسم كند.طوریکه در صحنه اول موفقیت خود در مقابل مقاومت حریف ببیند و انرا حس کند که این صحنه را بنام تصویر سازی ذهنی مرتبط یاد میکنند، و در صحنه دوم از دور خود را ببیند که ریفری اورا برنده اعلان میکند، دستش را بلند میکند و همه تماشاچیان برایش کف میزنند، این صحنه را بنام تصویر سازی غیر مرتبط یاد میکنند.

اين روش كاربرد زيادي را در درمان احساس حقارت، ترس، اضطراب مانند اضطراب امتحاني و مشكلات روحي و رفتاري دارد ومي توان براي رسيدن به هرهدفي از آن استفاده كرد بسياري از شما مي‌توانيد بدون زنگ ساعت از خواب بيدار شويد فكر بيدار شدن از خواب در ساعت معين به ضمير نيمه هوشيار مي‌رود و چون ضمير نيمه هوشيار هيچ‌گاه به خواب نمي‌رود شما را در زمان خاص بيدار مي كند، ما لبه تخت مي غلتيم اما هيچگاه نمي‌افتيم چون ازطريق فكر نيمه آگاه هميشه مواظب خود هستيم، شب هنگامي كه درخواب هستيم پوشش ما كنار مي‌رود اما بدون بيدار شدن روي خود را مي‌پوشانيم چون ضمير نيمه آگاه واقعيت را ثبت مي كند. 

مثلا شما تصور كنيد مجبور هستيد در مقابل جمع يا در كلاس سخنراني كنيد اما در گذشته هميشه مضطرب بوده‌ايد چه قبل از سخنراني چه درطي سخنراني، مي‌توانيد هر روز طي دو جلسه (روز _شب) تمرين ،خودتان رادر مقابل تماشاچيان آسوده احساس كنيد اگر ديديد وقتي مي‌خواهيد اين تلقين ها را به خود بدهيد به خواب مي‌رويد سعي نكنيد كه بيشتر بيدار باشيد، تلقينها تا لحظه اي كه به خواب مي‌رويد به ضمير نيمه آگاه شما راه مي يابد .

«اجازه ندهيد سادگي اين روش باعث شك شما دركارايي آن بشود»

موفقيت اين شيوه در موارد زيادي به اثبات رسيده و از اتهام غير عملي بودن وعدم كارايي مبرا شده است .

تا چه وقت اين كار را انجام دهيم ؟ پاسخ: نسبت به افراد و مشكلات شان، زمان فرق مي كند بيشتر اشخاصي كه روش تجسم عيني را به كار مي‌گيرند، طي دو تا چهار هفته به نتايج محسوس دست مي‌يابند .
هر چه دلتان مي خواهد در ضمير وفكر خود مجسم كنيد. باور داشته باش که لیاقت بهترین ها را داری، انسانها همان گونه که باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا میکند که چگونه بیندیشد ......
دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر کیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در «‌هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند.نتیجه این تحقیقات بسیار جالب است: 80پیرمرد و 80 پیرزن را براى این پروژه انتخاب کردند .یک شهرک را به دور از هیاهو برابر با 40سال پیش ساختند .غذاهای 40سال پیش در این شهرک پخته میشد .خط روی شیشه‌های مغازه‌ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم‌های قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند .

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5الی 6ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می‌ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت ..
.علت چه بود؟
خیلی ساده است .آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه که باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا میکند که چگونه بیندیشد 

ذهن هوشیار«خود آگاه» : اعمال و شعور خود آگاه ما از مغز سرچشمه می گیرند. اندیشه شما توسط مغز یعنی همان عضوی که خود آگاهی از آنجا متجلی می شود ،آشکار می گردد. وقتی ذهن خود آگاه شما اندیشه ای را می پذیرد آن اندیشه به شبکه خورشیدی که مغز شما خوانده می شود ، منتقل می گردد و در آن تجلی می یابد. شما با مغز خود آگاه خود فکر می کنید و آن را در درون خود به ضمیر باطن می سپارید.

در برخی کتاب ها از خود آگاهی عینی یاد شده است ، ضمیر خود آگاه با شناسایی جهان پیرامون سر وکار دارد که به کمک حواس پنج گانه صورت می گیرد . این ذهن هر چیزی را به همان گونه که واقعاً دیده می شود می بیند . مرگ ، بیماری ، فقر و تنگنا را مشاهده می کند و بر ضمیر نا خود آگاه اثر مستقیم دارد . وقتی ذهن خودآگاه مملو از ترس ، نگرانی و ... باشد ، این حالت در ضمیر نا خودآگاه نیز نفوذ می کند و انسان را به سمت ترس و نگرانی می برد.اما اگر ضمیر خودآگاه دارای افکار مثبت باشد بر ضمیر ناخود آگاه اثر کرده و انسان را به سوی موفقیت سوق می دهد.

ضمیر نا خود آگاه «نیمه هوشیار» : این ضمیر مانند بخار یا برق ، قدرت مطلق است و بدون مسیر و جهت ، هر فرمانی را که به آن بدهند ، انجام می دهد و توان فهم و استنباط ندارد . ضمیر نیمه هوشیار ما تفاوتی میان اندیشه های مخرب و سازنده قائل نیست ، هر چه به او بدهیم با آن تغذیه می شود و همه چیز بسته به اندیشه‌هایی دارد که در خود آگاه ما موجود است .

هر کلمه و اندیشه ای بر ان اثر می گذارد و با دقتی حیرت آور آن را به عینیت در می آورد. ضمیر ناخودآگاه، ضربان قلب ، گردش خون و ... را تحت کنترل دارد و تمام وظایف شما را کنترل کرده ، هرگز نمی‌خوابد و استراحت نمی کند .

حالا فرض کتید اگر انسانی در عمق تفکر ناخود آگاه خود برنامه «من شکست می خورم» را ایجاد کند در هر معامله ای که شرکت کند ، به جای پیروزی در انتظار شکست می‌نشیند. پس هر چیزی که به روی ضمیر نیمه‌هوشیار نقش می بندد ، به شکل تجارب و حوادث و به صورت عینی منعکس می شود .

این است که شما باید دقیقاً مراقب ایده ها و افکار خود باشید ، زیرا پاسخ اتوماتیک ضمیر باطن شما بر پایه اندیشه هایتان می‌باشد. ضمیر باطن شما یک دستگاه ضبط صوت است که افکارتان را همان طور که در ضمیر خود آگاه ضبط کرده اید ، به شما تحویل می دهد.

باید توجه داشته باشید چون کارکرد ضمیر ناخودآگاه بسیار شگفت انگیز است، در بسیاری از موارد توجه بیش از اندازه به افکار -مثبت یا منفی- ذهن شما را به شدت درگیر می سازد . راه حل این است که آنها را رها کنید و هر گاه با ابهامی رو برو شدید ، رهایی را به ذهن خود هدیه دهید. 
هفت راه كاشتن بذرآرامش و سعادت درذهن

قانون 1:بيائيد ذهنمان را سرشار از فكر آرامش، شجاعت، سلامتي و اميد كنيم زيرا زندگي ما همان چيزي است كه ذهنمان مي سازد.

قانون 2:
بيائيد حتي با دشمنان حتيٌ الامكان درگير نشويم ، زيرا اين كار بيشتر از آن كه آنها را آزرده خاطر كند، از ما نيرو مي گيرد.بيائيد حتي يك دقيقه را هم صرف فكر درباره كساني كه دوست نداريم نكنيم.

قانون 3: الف- به جاي نگراني درباره ناسپاسي، انتظار ناسپاسي داشته باشيم. يادمان باشد كه حضرت مسيح فقط در يك روز ده آدم جذامي را شفا داد وفقط يك نفر از او تشكر كرد.

ب- يادمان باشد كه تنها راه دست يافتن به خوشحالي وسعادت، انتظار تشكر از ديگران نيست، بلكه بخشش را بايد به خاطر شادي بخشش دوست داشت.

د- يادمان باشد كه سپاسگزاري را بايد همچون بذري كاشت بنابراين اگردوست داريم، فرزندانمان آدمهاي شكرگزاري بار بيايند، بايد اين صفت را به آنها بياموزيم.

قانون4: هميشه چيزهايي را كه بايد شكرشان را به جا بياوريد بشماريد، نه مشكلاتتان را.

قانون 5: از ديگران تقليد كوركورانه نكنيم. خودمان را بشناسيم وخودمان باشيم زيرا حسادت يعني جهل و تقليد يعني خودكشي.

قانون 6: وقتي تقدير به دستمان يك ليمو ترش ميدهد، از آن شربت درست كنيم.

قانون 7: با اندكي شاد كردن ديگران، اندوه خود را از ياد ببريم. وقتی نیکی میکنید پاداش ان به شما از یک طریق نه از یک طریق برمیگردد، میگویند : تو نیکی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابات دهد . 
 

صمیر ناخود اگاه

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۱۴]
دوستان گل من خواهشا لطفا گروه فکر همه حالشششششششون خوبه صبح همگی به خوشی و میمنت شروع شده میشه و به لطف خدا خواهد شد هر چه میتوانید وقتتون را به جای سلام و احوالپرسی این سلامها و احوالپرسیها را بزارید توی دنیای خقیقیتون که انرزی هزار برابری به دوستاتون میده بزارید یاد بگیریم بعد خودتون متوجه میشید که خیلی از چیزها را ناخواسته و ندانسته چه بلاهایی بر سر خودمون می اوردیم ناز همتون بششششششششم خیلی با مرامید دوستان من هر کس هم حس میکنه همه اینها را میدونه و نیازی نداره خیلی از گروههایی هست که مطالب زیبا میزارن سر بسر هم میزارن تعارف برای هم تیکه پاره میکنن و دیگر .......واقعا میگم اگر تنها یک نفر بتونه تغییر کنه و به ارامش برسه یک جامعه را میتونه به ارامش برسونه و این ممکن نیست مگر از طریق اموزش صحیح و اصولی و کاملا کاربردی اونم هر فرد از خودش شروع کنه ممنونم که حوصله به خرج میدید ناز همه اساتید و بزرگوارانم بشششششششم

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۱۹]
دوستان من چند تا مطلب در مورد ضمیر ناخود اگاه بر گرفته از سایت استاد خودم دکتر ازمندیان برات میذارم بازم میگم خواهشا این هفته فقط همه چیز در مورد ضمیر ناخود اگاه باشه نوشته ها پستها تصاویر و حتی استیکرهایی که احیانا میخواهید بکار ببرید ولی هر چه میتونید دوستان خودتون را در گروه دعوت کنید به گفتگو در باره این ضمیر و این قدرت اتمی که خداوند در اختیار همه ما گذاشته و بلد نیستیم چگونه ازش استفاده کنیم یا علییییییییییییییی این گوی و این میدان ببینم چیکار میکنید در طول این هفته

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۰]
به نام خدا
امیدوارم راهی را که شروع کردم به سر انجام برسانم

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۱]
قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاهتان به چه صورت کار می کند و از خود واکنش نشان می دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشد که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۲]
هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می خواهید، دیر نیست.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۲]
مغز انسان به دو قسمت تقسیم می گردد: خودآگاه و ناخودآگاه.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۳]
شاید تا کنون بارها از زبان دانشمندان شنیده باشید که افراد تنها از 10% ذهن خودآگاه خود استفاده مینمایند.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۳]
باید توجه داشت که ضمیر ناخودآگاه بسیار بزرگ تر و نیرومند تر عمل می کند و در حدود 90% دیگر از واکنش های ذهنی ما را نیز همین قسمت تحت کنترل خود دارد

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۴]
آیا می دانید ممکن است در زندگی شما چه اتفاقاتی روی دهد اگر بتوانید به طور کامل از ضمیر ناخودآگاه ذهن خود استفاده کنید؟

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۴]
بله می توانید از قدرت جادویی آن برای پیشبرد و ارتقای زندگی خود بهره بگیرید.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۵]
عملکرد ضمیر ناخودآگاه
ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می دارد

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۶]
هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه مان احساس می کنیم

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۶]
تمام چیزهایی را که می بینیم، می شنویم، حس می کینم، می چشیم و بو می کنیم برای تحلیل و بررسی های آتی به ذهن فرستاده می شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهد شد.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۶]
در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست میشود.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۷]
فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود بدست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می فرستد. کلیه خاطرات گذشته را به یاد شما می آورد و به شما آموزش می دهد که چگونه می توانید با در نظر گرفتن کلیه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید.

f mohammadi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۸]
[ Photo ]

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۸]
یک نمونه مناسب که می توان در این زمینه مطرح کرد، مثال همان کتری پر از آب در حال جوشیدن است. اگر دست شما یک مرتبه با کتری بسوزد در ذهن شما حک میشود که کتری داغ بوده و می تواند دست شما را بسوزاند و به شما آسیب وارد سازد. اگر یک چنین قابلیتی را نداشتیم، آنوقت به تکرار اشتباهات خود ادامه میدادیم.

f mohammadi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۹]
هفته خوب وخوش وسرشار از موفقیت وآرامش برای یکایک شما عزیزان ارزومندم

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۲۹]
ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش های بیشماری را بررسی کند.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۲]
در عین حال شما می توانید راه بروید، تنفس کرده، و قلبتان ضربان خود را داشته باشد و ... کلیه این وقایع در ذهن فرد ثبت می شود.

محبوب, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۳]
[ Video ]

محبوب, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۴]
سلااااااااااااااااام دوستان و اساتید صبحتون عالی روزتون متعالی
امیدوارم این کلیپ تکراری نباشه

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۴]
لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت 24 ساعته در حال فعالیت می باشد، یکسره و بدون توقف و استراحت

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۴]
کی دیگر از نمونه های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است. زمانیکه شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی دهید، بلکه همه ی کارها را به صورت اتوماتیک وار انجام می شوند، شما فقط رانندگی می کنید.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۵]
نکته مثبتی که در مورد ضمیر ناخواگاه وجود دارد این است که ما را قادر می سازد تا آرزوها و اهداف خود را عملی کنیم. می توانید ذهن خود را طوری برنامه ریزی کنید که سبب موفقیت شما در تمام عرصه های زندگی گردد.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۳۵]
کلیه افکار، رفتار، و تجربیاتی که از طریق ذهن خوآگاه درک می گردند، در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت و ضبط می شوند،

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۰]
یکی از بهترین تکنیک هایی که از طریق آن می توانید ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۰]
این کار به شما کمک می کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آنها را میخواهید. به این منظور می بایست تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید. این تجسم هم شامل احساسات شما می شوند و هم افکارتان.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۱]
فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت همچنین می تواند ضمیر ناخودآگاه رادر رسیدن به موفقیت ترغیب کند

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۱]
شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می کنید، آگاه بوده و آنها را به طور کنترل تحت کنترل خود در آورید. به هر چیزی که فکر می کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخوداگاه فرستاده می شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آنرا به عنوان یک حقیقت می پذیرد.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۲]
هیچ گاه به خودتان نگویید که: "من شکست می خورم"، "توانایی انجام این کار را ندارم"، و یا "قابلیت انجام چنین کاری را ندارم"؛ چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت آنرا باور کرده و به عنوان یک حقیقت آنرا می پذیرد.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۲]
باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، و سلامت و عشق فکر کند.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۲]
با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه، و هر چیز دیگری را که فکرش را بکنید به زندگی خود وارد کنید

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۳]
میتوانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آنها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آنها راحس کرده و لذت ببرید.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۳]
ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاهمان وجود دارد، پا به دنیا می گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می توانیم تا بیشترین حد از آن استفاده نماییم.

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۴]
ضمیر ناخودآگاه است که نظام باورهای ما را میسازد .

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۵]
ضمیر ناخودآگاه مانند کامپیوتر شگفت انگیزی است که در درون انسان قرار دارد و تمام سرنوشت انسان در دست این کامپیوتر است

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۵]
این کامپیوتر است که نظام باورها و شخصیت او را می سازد و تمام اعضاء و جوارح غیر ارادی را کنترل می کند

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۵]
لذا اگر ما بتوانیم این کامپیوتر را بشناسیم و آن را برنامه ریزی کنیم , می توانیم از خود انسان زیبای دیگری بسازیم .

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۶]
ضمیر ناخودآگاه یک کامپیوتر است که ورودیهای خود را از شش کانال دریافت می کند

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۶]
تمام اطلاعاتی که در هر لحظه انسان از طریق حواس پنجگانه خود دریافت می کند , یک نسخه از آن نیز به ضمیر ناخودآگاه می رود

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۷]
هم چنین در هر لحظه هر رشته فکری انسان و هر اندیشه او یک نسخه اش به ضمیر ناخودآگاه او منعکس می شود .

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۷]
این اطلاعات توسط ضمیر ناخودآگاه پردازش می شود و حاصل آن یک خروجی خواهد بود که باعث ساختن نظام باورها و شخصیت انسان می شود

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۸]
این خروجی بر روحیه و فیزیولوژی بدن تاثیر می گذارد و یا اینکه در دنیای بیرون از انسان اثری را برای او پدید می آورد .

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۸]
آنچه را که به عنوان دستاوردهای زندگی یک انسان بدست می آید در واقع توسط ضمیر ناخودآگاه حاصل شده است و انسان می تواند با کنترل کردن ورودیهای ضمیر ناخودآگاه دستاوردهای زندگی خود را کنترل کند

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۹]
من در اینجا اصولی را به صورت فهرست وار بیان می کنم که باعث برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه می شود

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۴۹]
۱- اصل خود هشیاری ,خود بیداری و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود (self consciouness)
بهترین راه برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه , توجه لحظه به لحظه انسان نسبت به خود است و اینکه مرتبا به خود بگوید که من با اجرای اصول تکنولوژی فکر (( انسان زیبای دیگری شده ام ))

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۰]
۲- اصل استفاده از قدرت تمرکز (power of focus)
انسانی که مرتبا روی بدبختی ها و زشتی های زندگی متمرکز می شود زندگیش به قهقرا می رود و کسی که مرتبا به زیباییهای زندگی و نقاط امید بخش تمرکز می کند زندگیش قرین سعادت و موفقیت می شود و این خاصیت تمرکز است

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۰]
۳- اصل استفاده از قدرت سوال (power of question)
کیفیت زندگی شما را نوع سوالاتی تعیین می کند که شما از خود می پرسید

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۰]
۴- اصل استفاده از جملات تاکیدی و تصدیقی مثبت
من انسان زیبای دیگری شده ام

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۱]
۵ - اصل تصویر سازی ذهنی
ثروتمند ترین و موفقترین انسانها کسانی هستند که بیشتر و بهتر از بقیه توانسته اند در ذهن خود خیال پروری مثبت بکنند . بر شما باد که زیباییهای زندگی را ابتدا در ذهن خود خلق کنید و بدانید آنچه را که شما در ذهن خود تجسم (تخیل) می کنید , می توانید در دنیای واقعیت ها خلق کنید و این قدرت انسان است

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۱]
[ 🚫 (sticker) ]

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۲]
[ 🙏 (sticker) ]

mehdi fahimi, [۰۹.۰۱.۱۶ ۰۶:۵۶]
دوستان خواهشا اگر مطلب میخواهید بزارید کوتاه و کاربردی نمیخوام تا یه مطلب از یه جایی دیدید نخونده بزارید که دیگران بخوننش دیگران هیچگونه نیازی ندارن عزیزم اول خودت بخونش و یا اینکه تا یه مطلب در باره ضمیر ناخود اگاه دیدی بگی آهان این خوبه و یه مقاله 3 صفح ایرا کپی پیست کنی اینجا ممنونم از تمام اساتید گل خودم که وقتتون را به من دادید ناز همتون بشم امیدوارم موقمر ثمر باشه و بتونیم و بخواهیم که یاد بگیریم و بفهمیمم که جور دیگری هم میشه زندگی کرد و به همه چیز رسید

شعر

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 

این قافله از قافله سالار خراب است 
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست 

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بربر صیدافکن آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یادز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

 

 

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینمماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.

 

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

 

 

می شود عشق به یک خنده سر آغاز بخند
می شود روز من از خنده ات آغاز ، بخند

می نشیند به دلم نغمه احساس، چه خوب
می نوازی تو به لبخند خودت ساز، بخند

می کشم ناز دو چشمان تو را با دل و جان
بیش از این ها نده آزار، نکن ناز، بخند

من پر بسته فقط در عطش لبخندت
می کشم تا ته دنیا پر پرواز ، بخند

خنده ات چهره زیبای خدا هست،خدا
می شود با دل من مونس و دمساز بخند
تشنه آن لب شیرین تو هستم ، تا کی
بشود باز نهان در دلم این راز ؟ بخند
می تپد این دل دیوانه ، اگر با لبخند
پس برای تپش زندگی ام ، باز بخند

 

 

دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنیست

و دین مردم این منطقه، مسلمانیست

نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک

تعجب من از این داغهای پیشانی است

سرایدار اداره لیسانس تاریخ است
رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانیست

برای اینکه به یک پست خوبتر برسی
ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانیست

و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئول ها سخنرانیست

دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیش ، مکه درمانیست

همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای اینکه بگوید وضع بحرانیست

برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانیست....

"" لذّت دنیا،
داشتنِ کسى ست
که دوست داشتن را بلد است؛♥️
به همین سادگى ..! ""
این روزها
گفتن دوستت دارم! آنقدر ساده است که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
اما فهمش...
یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
سخت است اما زیبا!
زیباست
برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
تا بفهمی و بفهمانی...
هر دوره گردی "لیلی" نیست...
هررهگذری"مجنون"...
و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
تا بفهمی و بفهمانی...
اگر کسی آمد و هم نشینت شد
در چشمانش باید
رد آسمان، رد خدا باشد
و باید برایش
از"من" گذشت
تا به
"ما" رسید.

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

 

سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن

کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟

چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟

تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک، نه یک پری یک زن

که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن
و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن
بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن...
؟؟

 

یر ِ باران، بوسه های یار می چسبد عجیب 
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب/
معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟ 
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب/
کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت 
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب/
از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب/
من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی 
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب/
کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب/
لب به لب حال ِ خراب و هی شراب و شعر ناب
هر دو مست و تا سحر بیدار میچسبد عجیب

 

 

 

پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی!
شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی!

من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ...
تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی!

گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟!
عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی!
وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا
یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی!
دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!!
با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی!

 

زیر ِ باران مستم از رقصیدنت امشب عزیز !
از کش و قوس ِ بلورین ِ تنت امشب عزیز !

دعوتم کن کلبه ای آن سوی ِ جنگل های ِ مه
چـــای دم کن با گل ِ آویشنت امشب عزیز !

حبه ی ِ انگور ِ خیام است یا لبهای ِ توست؟
آااااای می چسبد رباعی خاندنت امشب عزیز !

مهربانی کن پذیرا بـــــــاش آغـــــوش ِ مرا
زحمت ِ دستم میافتد گردنت امشب عزیز !

دلبرانه شانه می خاهند از من چون نسیم
خوشه های ِ مو طلای ِ خرمنت امشب عزیز !

شرمگین من را ببر آهسته تا باغ ِ انــــــــار
دکمه دکمه باز کن پیراهنت امشب عزیز !

این من این تو هرچه میخاهی مرا آتش بزن
در میان ِ شعله های ِ دامنت امشب عزیز !

خوش درآورده دمار از روزگـــــــار ِ این پلنگ
خوشخرام آهوی ِ دشت ِ ارژنت امشب عزیز !

صبح ِ فردا نطفه می بندد غزل چون آفتــــاب
بس که بوسیدم دو چشم ِ روشنت امشب عزیز !

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن

مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن

حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن
مستی وشاعری وبی خبرازخود،چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن

 

 

 

 

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما

گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم

گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی

گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ

گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این

گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام

مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام

گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا

گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خودا.

 

 

 

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنى

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچینى و صدایم بکنى

حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى

حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى

حق من بود که آغوش تو جایم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى

حق من بود چو آهو تو اسیرم باشى
نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى

حق من بود بهار دل من باشى تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى
حق من بود تو باشى همه ى دلخوشیم
تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی...!

 

 

 

شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟

شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟

شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟

شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی 

وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی

عشوه‌هایت مست مستم می‌کند
خنده‌هایت بت‌پرستم می‌کند

حرف‌هایت بوی باران می‌دهد
آرزوهای مرا جان می‌دهد

چشم‌هایت جام لبریز از شراب
می‌برد از دل قرار و صبر و تاب

برق چشمت شعله فانوس عشق
آه تو طوفان اقیانوس عشق

با تو هر شب غرق رویا می‌شوم
همچو قطره محو دریا می‌شوم

در نگاهت حرف‌های صد کتاب
شوق وصلت می‌برد از دیده خواب.

 

 

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

 

با تو لبخندم به رنگ یاس هاست 
عشق تو زیباترین احساس هاست

یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست

یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست

دست هایت را ز دستانم مگیر 
این منم در محبس عشقت اسیر

یاد تو ارامش و تسکین من 
چشم هایت حسرت شیرین من

بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود

شانه هایت کوهی از تاب و توان 
نازنین با قلب تب دارم بمان

 

 

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﻟﻮﻃﯽ ﮔﺮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺪﻣﯽ ﺭﻧﺠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﻭ ﺑﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﻗﺪﻣﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺷﻮﻕ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺁﺩﺭﺱ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﻣﺎ شیرازﺍﺳت
ﺑﺎ ﺗﻮﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 

"ﺯﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮﺑﺎﺩﻡ "
ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﺣﺴﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺷﺎﻩ ﺭﮒ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻟﻮﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

 

 

 

آسمان قلبش گرفته روسری را باز کن
گیس برصورت بچرخان و خسوف آغاز کن

ای که چشم مشکی تو چشمه ی شعر سپید
گونه ات را وقف این مرد غزل پرداز کن

لب به لب هایم بده با بوسه ی شیرین خود-
در گلوی تلخ من فالوده ی شیراز کن

تار گیتارم دگر امشب برایم کوک نیست
تار موهای بلندت را برایم ساز کن

شکوه بسیار و عزیزم وقت بوسیدن کم است
امشبی در شکوه کردن های خود ایجاز کن

مثل آذر ماه کردستان نبودت سرد بود
کلبه ی سرد مرا شهریور اهواز کن

 

ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺷﻮﻡ ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ
ﺍﯼ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪﻧﺖ

ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﺻﺪﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ
ﻣﻦ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺖ

ﺩﺭ ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ

ﮔﺮﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﺯ ﻣﺎﻫﯽ ، ﺁﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺗﺎ ﻧﯿﻔﺘﺪ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺗﺎﺑﯿﺪﻧﺖ

ﮔﻞ ﺷﺪﯼ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻋﻘﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻧﺖ...

 

 

 

 

 

 

دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی
دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی

از حنجره ی عشق صدای تو شنیدم
گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی

بر گونه ی من گرد غریبانه مهتاب
آمیخته با بوی تو بود و تو نبودی

وقتی غزل چشم سیاه تو سرودم
شب مطلع گیسوی تو بود و تو نبودی

بی می سر من مست چنان بود که هر سنگ
ناز سر زانوی تو بود و تو نبودی

رفتم ز خود آن‌گونه که اندیشه بودن
باریک‌تر از موی تو بود و تو نبودی

آخر سر خود بر سر دیوار شکستم
مه آینه روی تو بود و تو نبودی

 

 

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکش

 

 

 

گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست

گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار،
بیمارم و این روزه برای دگرانست!

گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
او شاهد بی شرمی و این کفر عیانست

گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست

گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش،
این کوشش بیهوده ی تو تا چه زمان است؟

گفتم که به ره مانده ی لب های تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی...

 

در پس پرده یک ظهر غریب …
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است … نهان …
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار …
و فقط من بودم، ناله ی مبهم باد …
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم …
تا کویرم گل داد

 

گلی از عشق درونش رویید …
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها 

 

 

 

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من

 

 

مهدی فهیمی22:55 1394/03/8

لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!
م...

 

 

 

مهدی فهیمی22:59 1394/03/8

دلم طراوت می خواهد
خنکی نازک احساس
دلم در این خشکسالی زمین
باران می خواهد
دلم از رنگ های این نامردمان به درد
سپیدی و شعر و نور می خواهد
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
دلم آن شهر نا کجا آباد می خواهد
ازین همه دیر و ناقوس و گلدسته دلم گرفت
دلم زمین آباد بی کینه می خواهد

 

 

مهدی فهیمی23:16 1394/03/8

من نمیدانم چرا دوستت دارم
افتاب هم نمیداند
چرا گرماییش را به تو هدیه میكند
بارا ن هم كه تنت را خیس میكند
نمیداند
اما غروب كه میشود
تو غمگین كنار پنجره پریشان میشوی
و چشم به كوچه ها دوخته ای
اری.......
من حال میدانم چرا ..باران..افتاب.پنجره ها تو رو دوست میدارن

 

 

مهدی فهیمی23:25 1394/03/8

امروز
امروز نسیم آمد تا گرمم نشوم ، خورشید تابید تا سردم نشود،‌میوه ها رسیدند تا بخورم ،‌آب در جویبار جاری شد تا بنوشم . امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرهش باشم   امروز تو نیز هستی و تمام كسانی كه دوستشان دارم  تو امروز اینجایی تا باز كنم دفتر خاطره ها را و مرور كنم هرچه گذشته است از غم و شادی و امروز هم ورقی پر كنم از خاطره ها  پس باز هم بپرس چگونه ام ؟ تا بگویم بسیار خوب ، عـــالـــی

 

 

 

 

مهدی فهیمی06:25 1394/03/16

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

مهدی فهیمی06:27 1394/03/16

بیایید از عشق صحبت کنیم

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است

 

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عینِ عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل‌ها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

 

مهدی فهیمی23:49 1394/03/17

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......
ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ ......
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.....
ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ.....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.....
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ....
ﻭ ﺻﻮﺭﺕ......
ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ....
ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

 

مهدی فهیمی17:37 1394/03/19

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست ...
امّـــــــــــا ...
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ...
امّــــــــــا ...
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست ...
امّــــــــــا ...
حضورشان تپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ...
همین معمولی بودنشان، است که در کنارشان به ارامش میرسی
فقط آرامش مهم است.
ثروت، شهرت، زیبایی و جمال ...
همه عادی میشوند
فقط قلب آدم هاست که اهمیت دارد .....

 

 

مهدی فهیمی11:35 1394/03/20

حال خوبی ست
گلی را دیدن
و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست
و رها بودن آواز قناری در باغ
عطر گل را تنها
در تن زنده هر باغچه ای بوییدن
حال خوبی ست
نسوزاندن دل
رسم دلدادگی و دلداری
قدر این موهبت عشق بجا آوردن
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
حال خوبی ست
خدا را دیدن
پشت راز گل سرخ
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
و کمی تجربه ناب نگاه
دیدن خنده پر مهر نسیم
ناز یک غنچه سرخ
عطش رویش یک بوته یاس
و کمی ، مشق محبت کردن
مهر ورزیدن در مکتب عشق
بذر امید به دل پاشیدن
تا بدانند خدا ، ازآن همه ست
آشتی کردنِ با فطرت پاک
باورِ بودنِ در محضر نور
و به هر لحظه
به هر جا
هر حال
حال خوبی ست
خدا رادیدن

 

 

مهدی فهیمی16:13 1394/03/20

ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻧﺞِ ﻣﻀﺎﻋﻒ ﺩﺍﺩﻡ
ﻋﺬﺭِ ﺗﻘﺼﯿﺮ، ﻋﺰﯾﺰﻡ ! ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ !
ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ، ﻏﻤﯿﻨﻢ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﺷﺎﺩﻡ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﮔُﻠﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻫﺴﺖ
‏« ﺯُﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣَﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﺩﻡ!«
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺴﯽ ﻧﺎﺯ، ﻓﺰﻭﻥﺗﺮ ﺩﺍﺭﯼ
‏« ﻧﺎﺯ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣَﮑُﻦ ﺗﺎ ﻧَﮑﻨﯽ ﺑﻨﯿﺎﺩﻡ!«
ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﻮّﺍﯼِ ﻣﻨﯽ، ﺣﺴّﺎﺳﻢ

 

 

مهدی فهیمی19:07 1394/03/20

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی ؟

مهدی فهیمی19:20 1394/03/20

دلم کسی را می خواهد که به چشم هایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هرروز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم
آفتابی است یاابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم
به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ می شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد!

 

مهدی فهیمی10:26 1394/03/21

نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلكه درون چیزی كه به تو نزدیكتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم كه می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی كسانی كه ثروت حقیقی خویش را پیدا نكرده اند .
همان ثروتی كه شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف كه دردرون می جوشد .
...
درونت را بنگر، خدا حتماً جواهراتی در آن صندوقچه نهاده است.
اگر بجای گدایی آرامش و محبت و توجه و ثروت از دیگران، نگاهی به درونش بیندازی، حتماً پیدایش می كنی.
تو حتماً چیز به درد بخور و با ارزش بودی كه آفریده شدی.
‫#‏خداوند بُنجُل نمی آفریند.
‫#‏او فقط در كار خلقت شاهكار است
مگر اینكه نپذیری شاهكاری.
شاهكاری با گنج های بسیار نهفته در درون
بگشای گنجینه را... گدایی را متوقف كن... همین امروز... همین حالا

 

مهدی فهیمی15:00 1394/03/22

مردهایی هستند
که از نگاهشان از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه های کوتاهِ قهوه خوردنشان می شود فهمید، رازی دارند...
می شود فهمید که می فهمند...
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند،
اما عجیب دستپاچه ات می کنند...
شاید هرگز کنار بودن های تو قرار نگیرند،
شاید بودنشان لحظه ای باشد،
به حد همان لحظه ای چشم در چشم شدن در کافه ای دور،
به حد لحظه ای در را نگه داشتن، و با احترام تو را راهی کردن...
اما باورکن کفایت میکند تا تو باور کنی هستند مردانی که هنوز هم می شود
برای بودنِشان کنار لحظه های زنانه ات، به انتظار نشست...

 

مهدی فهیمی17:32 1394/03/22

کشور ی رامیشناسم که ،
ریختن “کنجد” روی “بربری”
برای مردمانش یک “آپشن” محسوب می شود...!
درآن کشور مردمش بجای حل مشکلاتشان
سعی می کنند به بهترین شکل ،
خود را با آن تطبیق دهند...!
درآنجامردم،
خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند
و بعد با هفت لایه پرده ،
تمام پنجره ها را می پوشانند!
جالب است که درآن کشور
یک دختر کنار خیابان می‌تواند
عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد...!
درآن کشوراگر که آدم‌هادل‌شان بگیرد،
باید بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا
آسایشگاه سالمندان...!
تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست،
نکند که دل‌شان هوای شادی کند…!
وهمه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی،
به دنبال منجی‌‌اند؛
دنبال هر کسی غیر از خودشان!
درآن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را ،
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید...!

 

 

مهدی فهیمی09:25 1394/04/2

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید، 
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟ 
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی.

 

مهدی فهیمی09:09 1394/04/3

سلام که تکرار شود،
"آرامش"، قطره قطره ی
کدورت های جان راشستشو میدهد!
باز هم سلام،
که نام خداست،
مفهوم زندگی ست،
بهانه ی شروع ارتباط،
زیبایی حضور آدمی
و
نمایش احساس است…
سلامی رهاتر از رها،
برای جانهایی که
به انگیزه ی مهربانی زندگی میکنند

 

 

مهدی فهیمی09:12 1394/04/3

*زندگی زیباست *
تابستان زیباست
شبهای پرستاره ات
گرما و درخشش طلایی خورشیدش
روزهای بلندش…
هندوانه و گیلاس و شربت خنک…
طعم خوب کودکی ها…
آبتنی سر ظهر…
در جوی زلال آب با پای برهنه راه رفتن…
همه زیباست
لذت ببر و نفس بکش
عمیییییییق
سبز باشی ..

 

 

مهدی فهیمی09:14 1394/04/3

قلبت را ارام کن
یک وقت هایی بنشین...
نگاه کن به اطرافت...
به خوشبختی هایت...
به وجود ادم هایی که برایت اهمیت دارند...
وبه خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت...
گاهی یک جای دنج انتخاب کن...
گاهی یک جای شلوغ...
ارامش را در هر دو پیدا کن...
هم در کنار شلوغی ادم ها ...
هم در کنار پنجره ای چوبی و تنها...
دلمشغولی هایت راگاهی ساده تر حس کن...
باران را بی چتر بشناس...

 

مهدی فهیمی18:01 1394/04/3

گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی ...!
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی ...!
گاهی انگار ضروری ست بِگندی در خود 
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی ...!
گاهی ازحمله ی یک گربه ، قفس میشکند
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی ...!
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی ...!
گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی
"آخرقصه" همآغوش " زلیخا "بشوی ....!!

 

 

مهدی فهیمی18:20 1394/04/3

سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد هزاران «دوستت دارم»
توای رنگین کمان جاری بی انتهای من
سلام ای عشق بی آغاز وپایان! دوستت دارم
توای حس نخستینِ شکفتن در بلوغ خاک
سلام ای اولین رؤیای انسان دوستت دارم
تو را چون اولین باری که گفتم «آب» می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی چه نباشی دوست عاشق همسفر همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم

 

مهدی فهیمی23:03 1394/04/3

ﺩﻟﻢ ﯾﻚ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻛﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ، ﺁﻫﻮ، ﺁﺏ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﭼﻜﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻜﻪ ﺍﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﺭﺍ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ
ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ
ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﻣﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﺟﻨﺲ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﻫﻮﺍﯼ ﭘﺎﻙ ﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺅﯾﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ

 

 

مهدی فهیمی12:37 1394/04/4

روسری وا می کنی ، خورشید عینک می زند !

دسته گل غش می کند ، پروانه پشتک می زند ! 

کفش در می آوری ، قالی علامت می دهد !

جامه از تن می کَنی ، آیینه چشمک می زند !

هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آنطرف کتری به پای خویش فندک می زند !

روبرویم می نشینی ، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد ! ، میز تنبک می زند !

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند 

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند !............

 

مهدی فهیمی12:26 1394/04/8

هنوز هم آنلاین است.....
و من ثانیه به ثانیه چک میکنم آخرین بازدیدش را....
با چه کسی چنین گرم صحبتی ک مرا از یاد بردی؟؟؟
و من اینجا در این دنیای مجازی به یادت پیام میگذارم....
و همه فهمیده اند ک دوستت دارم بی معرفت....
شب است کلنجار میروم...
با خودم با دلتنگیهایم......
با قلب له شده ام.....
با غرور شکسته ام...
نمیدانم سراغش را بگیرم...
نگیرم......
فقط میدانم دلتنگتم و باید باشی اما نیستی........

 

 

 

مهدی فهیمی13:09 1394/04/8

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم

 

مهدی فهیمی09:46 1394/04/9

عمریست دلم چو صید دربند شده ..

ای دوست مگر قیمت دل چند شده ؟!

سنگین شده سایه ات، کجایی؟ نکند...

یارانهٔ عشق هم هدفمند شده ؟!

 

 

مهدی فهیمی09:47 1394/04/9

"ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ.
ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ"
ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ"
ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ
ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭد 
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ
ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ
"ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ
ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد

 

 

مهدی فهیمی09:48 1394/04/9

ساعت شنی به من یاد داد
باید خالی شوی تا پُر کنی...

تا پُر کنی کسی را،
دلی را،چشمی را،گوشی را....

خالی کنی خودت را از نفرت تا پُر کنی کسی را از عشق
خالی کنی دلت را از غم تا پُر کنی دلی را از شادی

خالی کنی چشمت را از کینه تا پر شود چشمی از آرامش
خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پر کنی گوش هایی را از زمزمه های عاشقانه 

و مبادا اشتباه کنی
مبادا خالی شوی به قیمت لبریزی دیگران...

یادت باشد 
ساعت شنی روزی می چرخد 
و این بار این تو هستی که پُر میشوی 
از آنچه خودت پُر کرده ای دیگران را

 

مهدی فهیمی09:53 1394/04/9

ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !
ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...
ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻛﺮﺩﻥ ِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺖ ﺷﻮ ﮔﺮ ﻋﺎﻗﻠﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﻭﻟﯽ ... !
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...

 

ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ِ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ،
ﺳِﺮّ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ! ...
‏« ﺳﺎﻟﮏ !« ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻛﻼﻡ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ، ﻣﺴﺘﯽ ، ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ 

 

 

 

مهدی فهیمی09:59 1394/04/9

تو را دوست دارم، ولی رو نکردم 
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم 

نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم! 

ضمیر مخاطب برایم تو بودی 
به غیر از تو، من، قصدی از ''او ''نکردم 

سرم با تو چرخید هر سو که رفتی 
دلم را به غیر تو هم سو نکردم 

به پیش حسودان تو اعتنایی 
به یاوه سرایی بدگو نکردم 

خودت را، خودت را... تو را دوست دارم 
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم

 

مهدی فهیمی10:46 1394/04/9

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی

لحظه ی لبخند، مانندِ.....شبیهِ.... مثل یک....
وای من اصلن ولش کن... نقطه چین تر می شوی

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی.

 

 

مهدی فهیمی10:51 1394/04/9

تقصیر خودم نیست اگر داغ و کبودم...
حرف تو که آید به میان ، سخت حسودم…

تقصیر تو هم هست که با طرز نگاهت،
آرام خزیدی به تن و تارم و پودم...

می خواستم از جاذبه ات فاصله گیرم،
اما نشد و عشق تو سر زد به وجودم…

ای کاش فقط سر زده بود ...آمد و ماند و
در گیر خودش کرد ...من و بود و نبودم…

تکثیر شدی در همه ی ثانیه هایم
در خوابم و در اشکم و در ذکرو سجودم …

آنقدر که جز چهره ی تو هیچ ندیدم…
آنقدر که جز وصف تو چیزی نسرودم…

با حضرت حافظ کمی از عشق تو گفتم…
فرمود مراعات کنم حد و حدودم…

 

تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم
نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم
همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم
خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم
همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟
چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم
کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم
برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم
نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم
تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

 

 

مهدی فهیمی10:56 1394/04/9

دوستت دارم اگر سوگند می خواهد , بگو
یا دل سنگت، مرا در بند می خواهد , بگو...

ازچه می نالی،مگر عاشق نبودم تا به حال؟
خاطرت ، رنج مرا تا چند می خواهد , بگو...

تازگی با دیدنم ، اوقات تلخی می کنی 
روی شیرین ، چند کیلو قند می خواهد , بگو...

پیش از.این ، نام مرا با عشق می راندی به لب 
بردن نامم اگر ترفند می خواهد , بگو...

دل بریدی از دلم ،گفتی که از من دلخوری
با دلی دیگر دلت پیوند می خواهد , بگو...

کاش تحریم مرا ، لبخندهایت بشکند
یا اگر جز من کسی لبخند می خواهد , بگو...

هرچه منت می کشم ، کمتر به باور می رسی
دوستت دارم ،اگر سوگند می خواهد ، بگو ...

 

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!
عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم ! 

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد - 
ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!
پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است
هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی - 
صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

 

 

مهدی فهیمی10:19 1394/04/10

دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل است
غیر ِ نامت بر زبانم هر تکلــــــم باطل است

چشمهایت مرجع ِ تقلید ِ من شد بعد از این
اقتــدا بر حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم باطل است

غیر ِ لبخند ِ ژکوندت که مرامش دلبری ست
عشق فتوا داده بر هر لب تبسم باطل است

نامت اقیانـــــوس ِ آرام است و در اقلیم ِ تو
موج موج ِ هرچه دامن در تلاطم باطل است

موی ِ تو، ابروی ِ تو رمال ها را خســـته کرد
در حضور ِ تو طلسم ِ مار و کژدم باطل است

ساقه ترد ِ خوشه گیســوی ِ قد و بالا طلا !
تا تو زرین باف ِ شعری کشت ِ گندم باطل است

عاشق ِ من نیستی این گونه دلسوزی نکن
مهربانی کردن از روی ِ ترحم باطل است

کعبه ام هستی و میگردم به دورت تا ابد
گرچه آیین ِ طواف از دور ِ هشتم باطل است

اشهد ان لا "الاهــــــــــــــــــه ناز" الا ناز ِ تو
جز تو در ذهن ِ بنان هرچه تجسم باطل است

من غروری زخمی ام سوی ِ تو می بندم نماز
چون دلم را آب کردی پس تیمم باطل است

 

 

 

 

 

مهدی فهیمی17:11 1394/04/10

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

مهدی فهیمی17:19 1394/04/10

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم.. .

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم....

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم....

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.....

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی
او که قامت به قد تیر بر افراشت منم.....

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم..

 

مهدی فهیمی17:22 1394/04/10

دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد
با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر كرد

دیدمت با لحن آرامى صدایم كردى و
این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد

غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود
با سوالم ذهنتان را هم كمى درگیر کرد؟

میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را 
جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر كرد

اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو
در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای
تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد

تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم 
عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟

 

از دست تو در هر غزلم آه زیاد است 
یوسف شدنت را چه کنم...چاه زیاد است...

دلتنگ تر از شازده ی کوچک قصه،
هستی و به سیارک من راه زیاد است...

تنهایم و تنهایم و تنهایم و تنها...
همدم شده کم...آدم همراه زیاد است

تقدیر قشنگیست که در بازی شطرنج؛
آیینه به دستان تو ...و شاه زیاد است... 

امشب شب مهتابی آقای غزل هاست
تصویر تو در مردمکم....ماه زیاد است...! 

من شاعر چشمان قشنگت شدم اما
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است..

 

 

مهدی فهیمی10:43 1394/04/11

کاش کسی برایمان گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل میکند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس
...
کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی
تا اذان صبح
کاش کسی برایمان گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن به امید نشستن بر سر سفره رنگین افطار روزه نیست؛
شرمساری ست.

 

مهدی فهیمی18:26 1394/04/11

با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست

شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست

بی گمان، ؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل ، همدست ماست

برگ ها را بر بزن ، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل ، به زیر شست ماست

تا شدی حاکم ، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل ، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست

در قفس هرگز نمی ماند دل ، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست

یا حکومت را رها کن ، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...

مهدی فهیمی19:28 1394/04/11

حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم 
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی

خودِ تو جانِ جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خودْ آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور

به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید 
خـــــدا هســـــت...
خـــــدا هســـــت...

 

 

مهدی فهیمی11:40 1394/04/12

عشق از زبان دکتر سمیعی:

من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
از رز هلندی هم خبری نیست.....!
اینجا عشق یعنی....!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
ایران را دوست دارم،
امــــــــا ...
اینجا ادم همیشه دلگیر است .
!!!
هنوز!
درهمین نزدیكی ما!
مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشین چند صد میلیونى اش میمالد !
پسری پشت ماشینش می نویسد : بیمه قمر بنی هاشم; یا می نویسد یا جد فلانی اما مثل یابو میراند!
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!
هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه عربی پست می کنند!
هنوز مردم چشم دیدن بوسه عشق را ندارند درحالیكه برای دیدن صحنه اعدام باشوق حاضر می شوند!
هنوز قبل از پدر شدن حتی یك كتاب تربیت كودك پارسی نمی خوانند اما هرشب در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار میکند!
درحالیكه تنها نان آور همسایه، بعلت بیماری و بی پولی درحال مرگ است ، فرسنگها مسیر را جهت زیارت خدایی میروند كه خودش گفته از رگ گردنتان به شما نزدیكترم…
هنوز بر آزادگی حسین اشک میریزند اما حاضر نیستند یکروز آزاده زندگی کنند
زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!
آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی! بلای خانمانسوز ایران

 

 

مهدی فهیمی11:43 1394/04/12

با من بیا زیبای من! تا عشق مهمانت کنم
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم
.
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص!
پاسخ بگو، پلکی بزن، تا مست و حیرانت کنم
.
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من
جانم فدایت! خنده کن تا ماه ارزانت کنم .

سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم؟
.
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ یونانت کنم
.
در حسرت این لحظه ها یعقوب دیدارت شدم
حالا که هستی صبر کن تا عشق مهمانت کنم. 

 

 

مهدی فهیمی11:45 1394/04/12

یک نفر دارد خیالم را به هر سو میکشد
چشم هایش را برایم زیر گیسو میکشد

مانده ام نزدیک تر آیم به او یا بگذرم
نبض شعرم رامیان هر هیاهو میکشد

کل دیشب را بیادش چشمهایم شاد بود
خنجر مژگان خود رادارد از رو می کشد

چشم می بندم که شاید گم شود در خاطرم
چشم می بندم دلم پیراهنی بو میکشد

آخرش ماندم چه خواهد کرد او با من ولی
شرط می بندم مرا لطفش به زانو میکشد

ای تمام شهر شاهد باش دل عاشق شده
فاصله دارد میان راه چاقو میکشد

ناگزیرم ازگریزی چون که جان در بردنیست
چاره کو ما را خیالش شب به پهلو میکشد

میکشم از این طرف دل را بیاسایم از او
فایده اصلا ندارد او از آن سومیکشد

 

مهدی فهیمی17:15 1394/04/12

ﺯﻭﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ ...
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ
ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ "
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ "
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ...
ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮ ﭘﻠﻨﮕﯽ ... ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ "
ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ ...
ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ ! ...
ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

مهدی فهیمی17:30 1394/04/12

من دلبر ناز و سیمین را دوست دارم!
تأكید كردم، من همین را دوست دارم! 
.
مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، "نازنین" را دوست دارم!
.
امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، "مهین" را دوست دارم!
.
محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
"ریحانه ی" خاله شهین را دوست دارم!
.
تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، "نوش آفرین" را دوست دارم!
.
مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
"افسانه ی"ِ دایی امین را دوست دارم!
.
هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، "یاسمین" را دوست دارم!
.
همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
"شیرین "ِ نازِ مَهجبین را دوست دارم!
.
گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، "ثمین" را دوست دارم!
.
تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر "دخترِ ایران زمین" را دوست دارم!
.
گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!
.
با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!
.
برقِ سه فاز از كلّه ام پرررّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم! .

 

مهدی فهیمی09:55 1394/04/14

دلم عشقے هوس کرده کہ با من همصدا باشد 
بگویم "جان" و با نازش بگوید "بی بلا" باشد

دلم عشقے هوس کرده نباشد اهل بے مهرے
کہ در دنیاے طوفانے برایم ناخدا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیه آدم و حوا
نہ من دلسرد شوم ازاو،نہ او سربہ هوا باشد 

دلم عشقے هوس کرده بدون مرز و ممنوعہ
کہ هر وقتے دلم تنگید در آغوشم رها باشد 

دلم عشقے هوس کرده کمے سبزه کمے شیطان 
کہ اسم کوچکش شاید برایم آشنا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیہ عشق آن کودک 
کہ تنہا لذتش بازی ، میان بچہ ها باشد 

 

 

 

مهدی فهیمی10:06 1394/04/14

آنقدر مستی که مویت را شرابی میکنی 
باز سهم ِ باد را خانـــــــه خرابی میکنی 
ماه آنهم روز ِ روشن دیده تا حالا کسی؟ 
کوچه را هر صبح با خود آفتـــابی میکنی 
تاجر ِ فیـــروزه، نیشــــابوری از پروانه ای 
جاده را ابریشــــم از گلهای ِ آبی میکنی من که اهلش نیستم اما تعارف، بد که نیست 
کی مرا مهمـــــان ِ آن باغ ِ گلابی میکنی؟ 
هرچه لبهایت فشرده یادگیری بهتر است 
بوسه را کی بر لبم قفل ِ کتابی میکنی؟
می خورم از موی ِ تو شلاق و جرمم عاشقی ست 
عشق را سیلی خور ِ حکم ِ غیابی میکنی
چون غریبه جمع می بندی بجای ِ تو "شما" 
باز خوشحالم مرا آدم حســــــابی میکنی 
مثل ِ هر شب سر زده تا بسترم سر میزنی
پلک را نابــــاور ِ بیدارخوابی میکنی
سوخت نسلم، روسری بردار، بس کن، تا به کی
دلخوشم با وعده هـــــای ِ انقلابی میکنی؟
"دوستــت دارم" ندارد جز سکوتت پاسخی 
باز من را مات از این حاضــــرجوابی میکنی . . .

 

 

مهدی فهیمی10:14 1394/04/14

ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ ..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﻨﻪ ... ﻟﺠﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻧـﻤﯿﺪﻩ ... ﻫﯿﭽﻮﻗﺘﻢ ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻧﭙﺮﺳﻪ ... ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻪ، ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻭ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺣـﻮﺍﺳﺶ ﭘـﯿﺶِ ﺗـﻮﺋﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺑـﺎﻫﺎﺕ ﻗـﻬﺮ ﮐﻨﻪ .... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﺨﻮﺍﺩ ﺑﺒﯿﻨﺘﺖ ... ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺴﯿﺞ ﻫﺎﺗﻮ ﻧﺪﻩ، ﺗﻤﺎﺳﺘﻮ ﺭﯾﺠﮑﺖ ﮐﻨﻪ ....
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ !!! ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯﺕ ﺩﻝ ﻧِﻤﯿﮑَﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ !!!
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ .... ﺩﻭﺳِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! 

 

 

مهدی فهیمی09:42 1394/04/15

ﺍﺷﮏ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﯽ ﺗﯿَﺖ ﮐﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺷﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﺧدا ﺩﻭﺭُﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺩﻝ ﺍﺳﯿﺮ ﭼﺸﻤﻞ ﻣَﻬﺲ ﺗﻮ ﻭﺍﺑﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺪُﻡ ﮐﻪ ﻏﻢ کوﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻣُﻮ ﮔﺪﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺗُﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺩﻟﯽ
ﺷﻮﻕ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻧﻮﻣَدی غم ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺮُﻫﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣِﻨﯽ
ﮐُﻪ ﺑِﺮﯾﺪﻥ ﺳﯽ ﺗﻮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﭘﺎﭘﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎ ﻥَ ﮔﺸﺘﻢ ﺳﯽ ﯾَﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻭِﯼ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﻫﺘَﻪ ﺩﻟﺸﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﮐُﻪ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺷﺎه ﻧﺸﯿﻨُﻢ ﺗﺎ ﻧﻔﺴَﻞ ﺁﺧﺮُﻡ
ﭼﺸﻤﻞ ﮐﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟

 

 

مهدی فهیمی11:05 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:07 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:24 1394/04/15

لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
گردنت شیشه و این شیشه پر از كنیاك است

گونه هایت گُل نارنج و همان جایت انار
زنخ ات باشد اگر سیب، كجایت ناك است؟

كیمیایی كه ترا ساخته چیز دگر است
كس تصور نتواند كه تنت از خاك است

ابر آرام نگیرد...دل دریا بكفد
در تو زشتی چه كه زیبایی وحشت ناك است

خودكشی كن كه شود نام جهان: تاكستان
هر رگت منبع تغذیه ی صدها تاك است

پنج انگشتت اگر شانه شود، موهایم
از غم برف دوصد سال دگر بی باك است

من اگر چه كه گنهكارم، باور دارم
جا بگیری به دلِ هر كه... دل او پاك استَ

 

 

 

 

مهدی فهیمی11:27 1394/04/15

ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 

ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ،ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟
ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭﺭﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

 

مهدی فهیمی12:30 1394/04/15

بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!
دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!

روی زانو بنشینی و به صدها ترفند
از لبم مزه ی گیلاس چشیدن...ممنوع!

مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد
تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!

مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن
پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!

باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب
غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع!

چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...
گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!

 

 

مهدی فهیمی12:47 1394/04/15

آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد.
. آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد. آموخته ام که هرچقدر یک دوست، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم، او را ببخشم.
.
آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند.
.
آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم
.
آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم
آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم. .
آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا. .
آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد، بی ارزش ترین چیزاست

 

مهدی فهیمی13:05 1394/04/15

تنهایی ام را از غزل سرشار می كرد ...
تا زیر لب نام مرا تكرار می كرد ...

با چشم های از افق روشن تر خود ...
هر صبح ، او خورشید را بیدار می كرد ...

پشت سرم می گفت ، من را دوست دارد ...
در پیش چشمان خودم ، انكار می كرد ...

اینگونه سر تا سر مرا مشتاق می كرد ...
اینگونه احساس مرا آزار می كرد ...

یك روز از ماندن كنارم حرف می زد ...
یك روز بر دل كندنم ، اصرار می كرد ...

گاهی به قدری تلخ می شد ، كه جان را ...
در كام من ، مانند زهر مار می كرد ...

گاهی به قدری مهربان می شد ، كه دل را ...
از هر كسی غیر خودش ، بیزار می كرد ...

بر این دوباره دل سپردن ، دل بریدن ...
مایل نبودم ، او مرا وادار می كرد ...

 

مهدی فهیمی13:13 1394/04/15

ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﻰ
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ و کپی میکنند
ﻭ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ !

 

مهدی فهیمی13:30 1394/04/16

صدایت را میبوسم ...

و دلتنگى ها به همین سادگى تمام مى شوند 

اینبار باید با تمام وجود صدایت را در آغوش بگیرم 

میدانى ...

باید تمام داستان هاى عاشقانه ى جهان را با صداى تو شنید

اصلا میدانى؟

هر چه تو بگویى زیباست 

 

مهدی فهیمی13:31 1394/04/16

: هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم
چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم
تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تبت هر صبح با من بود تب گل های داودی
تبی که تازه میفهمم توتنها باعثش بودی

تو خورشیدوقسم دادی فقط با عشق روشن شه
یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه.....

 

مهدی فهیمی13:40 1394/04/16

لب های تو ...

معجزه های درخت انگورند ...

به بوسه نرسیده ... 

یك شهر را مست می كنند 

 

 

 

مهدی فهیمی13:43 1394/04/16

ازکوچه ی زیبای توامروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یادتودرآن کوچه نشستم

دیدم که ز سر تابه قدم شوق وامیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم

آن شورجوانی نرود لحظه ای ازیاد
ای راحت جان ودل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهرتوای شوخ فراموش
کی آتش عشق توشود یک سره خاموش

هرجا که نشستم سخن ازعشق توگفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

دل می تپد ازشوق که امروز کجایی
شاید که دگرباره ازاین کوچه بیا یی

مهدی فهیمی16:42 1394/04/16

چشمهایت شعرهایم را جهانی میکند


حس آغوشت غزلها را روانی میکند


دستبرد از باغ لبهایت وَ مردن در خودم


بوسه ات من را چه ساده دزد و جانی میکند!


جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد


لمس دستانت دلم را آسمانی میکند


آینه دار تمام فصل های بی غبار


سینه ات با آینه دارد تبانی میکند


هیچ میدانی چرا صدها غزل در چشم توست؟

 

مهدی فهیمی16:46 1394/04/16

خنده هایت لحظه ی رویایی عکاس هاست

سرخی لب های تو سر منشاء گیلاس هاست

ای عروس آب های گرم اقیانوس عشق

بوسه از تو آرزوی اول غواص هاست

عطر آغوشت فضای خانه را پر کرده است

آه... این تلفیق عطر اطلسی با یاس هاست

چشمهایت ، گونه ات ، پیشانی ات ، با این حساب

صـورتت تـرکیبی از زیـبا ترین الماس هاست

التهاب و بی قراری ، شور و شوق و اضطراب

حس دیدار تو از جنس همین احساس هاست

بنـدر آغـوش تـو جـغرا فـیای زندگی ست

پس به دست آوردنت هم عشق شاه عباس هاست

لا اقل یک لحظه رو در روی چشمانم بخند

خنده هایت لحظه رویایی عکاس هاست...

 

مهدی فهیمی16:50 1394/04/16

عمری از پاس دو واحد چشم عاجز مانده ام 
نیست ارفاقی به کارش، پشت هرگز مانده ام 

مثل جنسی که ''فروشی نیست.''اما قیمتی ست 
پیش لبهای تو پشت خط قرمز مانده ام 

دکترای عشق را خواندم ولی پایان کار 
چشمهایت سخت گیجم کرده، در تز مانده ام 

قبل از آن چشم سیه مبهوت ابرویت شدم 
اصل مطلب را نخوانده در پزانتز مانده ام

غیر از آن چشم تو که مردانه تسلیمش شدم 
در تمام صحنه ها مردی مبارز مانده ام 


زندگی از مستحبات ست عشق از واجبات 
سعی خود را کرده اما در فرائض مانده ام 
در شگفتم از عجایب در سه چیز ای دوستان 
در خدا، در چشم او، در شعر حافظ مانده ام

 

 

 

مهدی فهیمی16:56 1394/04/16

پیراهنم پیراهنت را دوست دارد ...
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد...

پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد

خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، عریان تنت را دوست دارد ..

 

مهدی فهیمی16:58 1394/04/16

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، ....وای نه
یار ِ مو خرمایی ات ازبم بیاید، ...وای نه

بعدِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، ...وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، ....وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِادم میشود
من کنارت، غبطه بر عالم بیاید، ...وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، ....وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، ....وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید،..... وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید،..... وای نه..

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 

این قافله از قافله سالار خراب است 
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست 

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بربر صیدافکن آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یادز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

 

 

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینمماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.

 

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

 

 

می شود عشق به یک خنده سر آغاز بخند
می شود روز من از خنده ات آغاز ، بخند

می نشیند به دلم نغمه احساس، چه خوب
می نوازی تو به لبخند خودت ساز، بخند

می کشم ناز دو چشمان تو را با دل و جان
بیش از این ها نده آزار، نکن ناز، بخند

من پر بسته فقط در عطش لبخندت
می کشم تا ته دنیا پر پرواز ، بخند

خنده ات چهره زیبای خدا هست،خدا
می شود با دل من مونس و دمساز بخند
تشنه آن لب شیرین تو هستم ، تا کی
بشود باز نهان در دلم این راز ؟ بخند
می تپد این دل دیوانه ، اگر با لبخند
پس برای تپش زندگی ام ، باز بخند

 

 

دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنیست

و دین مردم این منطقه، مسلمانیست

نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک

تعجب من از این داغهای پیشانی است

سرایدار اداره لیسانس تاریخ است
رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانیست

برای اینکه به یک پست خوبتر برسی
ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانیست

و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئول ها سخنرانیست

دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیش ، مکه درمانیست

همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای اینکه بگوید وضع بحرانیست

برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانیست....

"" لذّت دنیا،
داشتنِ کسى ست
که دوست داشتن را بلد است؛♥️
به همین سادگى ..! ""
این روزها
گفتن دوستت دارم! آنقدر ساده است که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
اما فهمش...
یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
سخت است اما زیبا!
زیباست
برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
تا بفهمی و بفهمانی...
هر دوره گردی "لیلی" نیست...
هررهگذری"مجنون"...
و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
تا بفهمی و بفهمانی...
اگر کسی آمد و هم نشینت شد
در چشمانش باید
رد آسمان، رد خدا باشد
و باید برایش
از"من" گذشت
تا به
"ما" رسید.

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

 

سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن

کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟

چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟

تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک، نه یک پری یک زن

که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن
و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن
بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن...
؟؟

 

یر ِ باران، بوسه های یار می چسبد عجیب 
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب/
معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟ 
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب/
کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت 
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب/
از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب/
من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی 
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب/
کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب/
لب به لب حال ِ خراب و هی شراب و شعر ناب
هر دو مست و تا سحر بیدار میچسبد عجیب

 

 

 

پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی!
شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی!

من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ...
تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی!

گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟!
عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی!
وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا
یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی!
دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!!
با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی!

 

زیر ِ باران مستم از رقصیدنت امشب عزیز !
از کش و قوس ِ بلورین ِ تنت امشب عزیز !

دعوتم کن کلبه ای آن سوی ِ جنگل های ِ مه
چـــای دم کن با گل ِ آویشنت امشب عزیز !

حبه ی ِ انگور ِ خیام است یا لبهای ِ توست؟
آااااای می چسبد رباعی خاندنت امشب عزیز !

مهربانی کن پذیرا بـــــــاش آغـــــوش ِ مرا
زحمت ِ دستم میافتد گردنت امشب عزیز !

دلبرانه شانه می خاهند از من چون نسیم
خوشه های ِ مو طلای ِ خرمنت امشب عزیز !

شرمگین من را ببر آهسته تا باغ ِ انــــــــار
دکمه دکمه باز کن پیراهنت امشب عزیز !

این من این تو هرچه میخاهی مرا آتش بزن
در میان ِ شعله های ِ دامنت امشب عزیز !

خوش درآورده دمار از روزگـــــــار ِ این پلنگ
خوشخرام آهوی ِ دشت ِ ارژنت امشب عزیز !

صبح ِ فردا نطفه می بندد غزل چون آفتــــاب
بس که بوسیدم دو چشم ِ روشنت امشب عزیز !

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن

مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن

حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن
مستی وشاعری وبی خبرازخود،چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن

 

 

 

 

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما

گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم

گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی

گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ

گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این

گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام

مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام

گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا

گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خودا.

 

 

 

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنى

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچینى و صدایم بکنى

حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى

حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى

حق من بود که آغوش تو جایم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى

حق من بود چو آهو تو اسیرم باشى
نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى

حق من بود بهار دل من باشى تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى
حق من بود تو باشى همه ى دلخوشیم
تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی...!

 

 

 

شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟

شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟

شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟

شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی 

وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی

عشوه‌هایت مست مستم می‌کند
خنده‌هایت بت‌پرستم می‌کند

حرف‌هایت بوی باران می‌دهد
آرزوهای مرا جان می‌دهد

چشم‌هایت جام لبریز از شراب
می‌برد از دل قرار و صبر و تاب

برق چشمت شعله فانوس عشق
آه تو طوفان اقیانوس عشق

با تو هر شب غرق رویا می‌شوم
همچو قطره محو دریا می‌شوم

در نگاهت حرف‌های صد کتاب
شوق وصلت می‌برد از دیده خواب.

 

 

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

 

با تو لبخندم به رنگ یاس هاست 
عشق تو زیباترین احساس هاست

یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست

یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست

دست هایت را ز دستانم مگیر 
این منم در محبس عشقت اسیر

یاد تو ارامش و تسکین من 
چشم هایت حسرت شیرین من

بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود

شانه هایت کوهی از تاب و توان 
نازنین با قلب تب دارم بمان

 

 

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﻟﻮﻃﯽ ﮔﺮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺪﻣﯽ ﺭﻧﺠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﻭ ﺑﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﻗﺪﻣﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺷﻮﻕ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺁﺩﺭﺱ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﻣﺎ شیرازﺍﺳت
ﺑﺎ ﺗﻮﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 

"ﺯﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮﺑﺎﺩﻡ "
ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﺣﺴﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺷﺎﻩ ﺭﮒ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻟﻮﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

 

 

 

آسمان قلبش گرفته روسری را باز کن
گیس برصورت بچرخان و خسوف آغاز کن

ای که چشم مشکی تو چشمه ی شعر سپید
گونه ات را وقف این مرد غزل پرداز کن

لب به لب هایم بده با بوسه ی شیرین خود-
در گلوی تلخ من فالوده ی شیراز کن

تار گیتارم دگر امشب برایم کوک نیست
تار موهای بلندت را برایم ساز کن

شکوه بسیار و عزیزم وقت بوسیدن کم است
امشبی در شکوه کردن های خود ایجاز کن

مثل آذر ماه کردستان نبودت سرد بود
کلبه ی سرد مرا شهریور اهواز کن

 

ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺷﻮﻡ ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ
ﺍﯼ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪﻧﺖ

ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﺻﺪﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ
ﻣﻦ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺖ

ﺩﺭ ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ

ﮔﺮﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﺯ ﻣﺎﻫﯽ ، ﺁﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺗﺎ ﻧﯿﻔﺘﺪ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺗﺎﺑﯿﺪﻧﺖ

ﮔﻞ ﺷﺪﯼ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻋﻘﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻧﺖ...

 

 

 

 

 

 

دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی
دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی

از حنجره ی عشق صدای تو شنیدم
گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی

بر گونه ی من گرد غریبانه مهتاب
آمیخته با بوی تو بود و تو نبودی

وقتی غزل چشم سیاه تو سرودم
شب مطلع گیسوی تو بود و تو نبودی

بی می سر من مست چنان بود که هر سنگ
ناز سر زانوی تو بود و تو نبودی

رفتم ز خود آن‌گونه که اندیشه بودن
باریک‌تر از موی تو بود و تو نبودی

آخر سر خود بر سر دیوار شکستم
مه آینه روی تو بود و تو نبودی

 

 

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکش

 

 

 

گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست

گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار،
بیمارم و این روزه برای دگرانست!

گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
او شاهد بی شرمی و این کفر عیانست

گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست

گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش،
این کوشش بیهوده ی تو تا چه زمان است؟

گفتم که به ره مانده ی لب های تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی...

 

در پس پرده یک ظهر غریب …
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است … نهان …
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار …
و فقط من بودم، ناله ی مبهم باد …
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم …
تا کویرم گل داد

 

گلی از عشق درونش رویید …
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها 

 

 

 

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من

 

 

مهدی فهیمی22:55 1394/03/8

لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!
م...

 

 

 

مهدی فهیمی22:59 1394/03/8

دلم طراوت می خواهد
خنکی نازک احساس
دلم در این خشکسالی زمین
باران می خواهد
دلم از رنگ های این نامردمان به درد
سپیدی و شعر و نور می خواهد
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
دلم آن شهر نا کجا آباد می خواهد
ازین همه دیر و ناقوس و گلدسته دلم گرفت
دلم زمین آباد بی کینه می خواهد

 

 

مهدی فهیمی23:16 1394/03/8

من نمیدانم چرا دوستت دارم
افتاب هم نمیداند
چرا گرماییش را به تو هدیه میكند
بارا ن هم كه تنت را خیس میكند
نمیداند
اما غروب كه میشود
تو غمگین كنار پنجره پریشان میشوی
و چشم به كوچه ها دوخته ای
اری.......
من حال میدانم چرا ..باران..افتاب.پنجره ها تو رو دوست میدارن

 

 

مهدی فهیمی23:25 1394/03/8

امروز
امروز نسیم آمد تا گرمم نشوم ، خورشید تابید تا سردم نشود،‌میوه ها رسیدند تا بخورم ،‌آب در جویبار جاری شد تا بنوشم . امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرهش باشم   امروز تو نیز هستی و تمام كسانی كه دوستشان دارم  تو امروز اینجایی تا باز كنم دفتر خاطره ها را و مرور كنم هرچه گذشته است از غم و شادی و امروز هم ورقی پر كنم از خاطره ها  پس باز هم بپرس چگونه ام ؟ تا بگویم بسیار خوب ، عـــالـــی

 

 

 

 

مهدی فهیمی06:25 1394/03/16

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

مهدی فهیمی06:27 1394/03/16

بیایید از عشق صحبت کنیم

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است

 

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عینِ عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل‌ها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

 

مهدی فهیمی23:49 1394/03/17

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......
ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ ......
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.....
ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ.....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.....
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ....
ﻭ ﺻﻮﺭﺕ......
ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ....
ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

 

مهدی فهیمی17:37 1394/03/19

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست ...
امّـــــــــــا ...
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ...
امّــــــــــا ...
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست ...
امّــــــــــا ...
حضورشان تپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ...
همین معمولی بودنشان، است که در کنارشان به ارامش میرسی
فقط آرامش مهم است.
ثروت، شهرت، زیبایی و جمال ...
همه عادی میشوند
فقط قلب آدم هاست که اهمیت دارد .....

 

 

مهدی فهیمی11:35 1394/03/20

حال خوبی ست
گلی را دیدن
و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست
و رها بودن آواز قناری در باغ
عطر گل را تنها
در تن زنده هر باغچه ای بوییدن
حال خوبی ست
نسوزاندن دل
رسم دلدادگی و دلداری
قدر این موهبت عشق بجا آوردن
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
حال خوبی ست
خدا را دیدن
پشت راز گل سرخ
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
و کمی تجربه ناب نگاه
دیدن خنده پر مهر نسیم
ناز یک غنچه سرخ
عطش رویش یک بوته یاس
و کمی ، مشق محبت کردن
مهر ورزیدن در مکتب عشق
بذر امید به دل پاشیدن
تا بدانند خدا ، ازآن همه ست
آشتی کردنِ با فطرت پاک
باورِ بودنِ در محضر نور
و به هر لحظه
به هر جا
هر حال
حال خوبی ست
خدا رادیدن

 

 

مهدی فهیمی16:13 1394/03/20

ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻧﺞِ ﻣﻀﺎﻋﻒ ﺩﺍﺩﻡ
ﻋﺬﺭِ ﺗﻘﺼﯿﺮ، ﻋﺰﯾﺰﻡ ! ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ !
ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ، ﻏﻤﯿﻨﻢ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﺷﺎﺩﻡ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﮔُﻠﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻫﺴﺖ
‏« ﺯُﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣَﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﺩﻡ!«
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺴﯽ ﻧﺎﺯ، ﻓﺰﻭﻥﺗﺮ ﺩﺍﺭﯼ
‏« ﻧﺎﺯ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣَﮑُﻦ ﺗﺎ ﻧَﮑﻨﯽ ﺑﻨﯿﺎﺩﻡ!«
ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﻮّﺍﯼِ ﻣﻨﯽ، ﺣﺴّﺎﺳﻢ

 

 

مهدی فهیمی19:07 1394/03/20

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی ؟

مهدی فهیمی19:20 1394/03/20

دلم کسی را می خواهد که به چشم هایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هرروز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم
آفتابی است یاابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم
به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ می شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد!

 

مهدی فهیمی10:26 1394/03/21

نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلكه درون چیزی كه به تو نزدیكتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم كه می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی كسانی كه ثروت حقیقی خویش را پیدا نكرده اند .
همان ثروتی كه شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف كه دردرون می جوشد .
...
درونت را بنگر، خدا حتماً جواهراتی در آن صندوقچه نهاده است.
اگر بجای گدایی آرامش و محبت و توجه و ثروت از دیگران، نگاهی به درونش بیندازی، حتماً پیدایش می كنی.
تو حتماً چیز به درد بخور و با ارزش بودی كه آفریده شدی.
‫#‏خداوند بُنجُل نمی آفریند.
‫#‏او فقط در كار خلقت شاهكار است
مگر اینكه نپذیری شاهكاری.
شاهكاری با گنج های بسیار نهفته در درون
بگشای گنجینه را... گدایی را متوقف كن... همین امروز... همین حالا

 

مهدی فهیمی15:00 1394/03/22

مردهایی هستند
که از نگاهشان از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه های کوتاهِ قهوه خوردنشان می شود فهمید، رازی دارند...
می شود فهمید که می فهمند...
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند،
اما عجیب دستپاچه ات می کنند...
شاید هرگز کنار بودن های تو قرار نگیرند،
شاید بودنشان لحظه ای باشد،
به حد همان لحظه ای چشم در چشم شدن در کافه ای دور،
به حد لحظه ای در را نگه داشتن، و با احترام تو را راهی کردن...
اما باورکن کفایت میکند تا تو باور کنی هستند مردانی که هنوز هم می شود
برای بودنِشان کنار لحظه های زنانه ات، به انتظار نشست...

 

مهدی فهیمی17:32 1394/03/22

کشور ی رامیشناسم که ،
ریختن “کنجد” روی “بربری”
برای مردمانش یک “آپشن” محسوب می شود...!
درآن کشور مردمش بجای حل مشکلاتشان
سعی می کنند به بهترین شکل ،
خود را با آن تطبیق دهند...!
درآنجامردم،
خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند
و بعد با هفت لایه پرده ،
تمام پنجره ها را می پوشانند!
جالب است که درآن کشور
یک دختر کنار خیابان می‌تواند
عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد...!
درآن کشوراگر که آدم‌هادل‌شان بگیرد،
باید بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا
آسایشگاه سالمندان...!
تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست،
نکند که دل‌شان هوای شادی کند…!
وهمه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی،
به دنبال منجی‌‌اند؛
دنبال هر کسی غیر از خودشان!
درآن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را ،
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید...!

 

 

مهدی فهیمی09:25 1394/04/2

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید، 
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟ 
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی.

 

مهدی فهیمی09:09 1394/04/3

سلام که تکرار شود،
"آرامش"، قطره قطره ی
کدورت های جان راشستشو میدهد!
باز هم سلام،
که نام خداست،
مفهوم زندگی ست،
بهانه ی شروع ارتباط،
زیبایی حضور آدمی
و
نمایش احساس است…
سلامی رهاتر از رها،
برای جانهایی که
به انگیزه ی مهربانی زندگی میکنند

 

 

مهدی فهیمی09:12 1394/04/3

*زندگی زیباست *
تابستان زیباست
شبهای پرستاره ات
گرما و درخشش طلایی خورشیدش
روزهای بلندش…
هندوانه و گیلاس و شربت خنک…
طعم خوب کودکی ها…
آبتنی سر ظهر…
در جوی زلال آب با پای برهنه راه رفتن…
همه زیباست
لذت ببر و نفس بکش
عمیییییییق
سبز باشی ..

 

 

مهدی فهیمی09:14 1394/04/3

قلبت را ارام کن
یک وقت هایی بنشین...
نگاه کن به اطرافت...
به خوشبختی هایت...
به وجود ادم هایی که برایت اهمیت دارند...
وبه خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت...
گاهی یک جای دنج انتخاب کن...
گاهی یک جای شلوغ...
ارامش را در هر دو پیدا کن...
هم در کنار شلوغی ادم ها ...
هم در کنار پنجره ای چوبی و تنها...
دلمشغولی هایت راگاهی ساده تر حس کن...
باران را بی چتر بشناس...

 

مهدی فهیمی18:01 1394/04/3

گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی ...!
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی ...!
گاهی انگار ضروری ست بِگندی در خود 
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی ...!
گاهی ازحمله ی یک گربه ، قفس میشکند
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی ...!
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی ...!
گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی
"آخرقصه" همآغوش " زلیخا "بشوی ....!!

 

 

مهدی فهیمی18:20 1394/04/3

سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد هزاران «دوستت دارم»
توای رنگین کمان جاری بی انتهای من
سلام ای عشق بی آغاز وپایان! دوستت دارم
توای حس نخستینِ شکفتن در بلوغ خاک
سلام ای اولین رؤیای انسان دوستت دارم
تو را چون اولین باری که گفتم «آب» می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی چه نباشی دوست عاشق همسفر همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم

 

مهدی فهیمی23:03 1394/04/3

ﺩﻟﻢ ﯾﻚ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻛﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ، ﺁﻫﻮ، ﺁﺏ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﭼﻜﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻜﻪ ﺍﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﺭﺍ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ
ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ
ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﻣﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﺟﻨﺲ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﻫﻮﺍﯼ ﭘﺎﻙ ﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺅﯾﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ

 

 

مهدی فهیمی12:37 1394/04/4

روسری وا می کنی ، خورشید عینک می زند !

دسته گل غش می کند ، پروانه پشتک می زند ! 

کفش در می آوری ، قالی علامت می دهد !

جامه از تن می کَنی ، آیینه چشمک می زند !

هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آنطرف کتری به پای خویش فندک می زند !

روبرویم می نشینی ، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد ! ، میز تنبک می زند !

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند 

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند !............

 

مهدی فهیمی12:26 1394/04/8

هنوز هم آنلاین است.....
و من ثانیه به ثانیه چک میکنم آخرین بازدیدش را....
با چه کسی چنین گرم صحبتی ک مرا از یاد بردی؟؟؟
و من اینجا در این دنیای مجازی به یادت پیام میگذارم....
و همه فهمیده اند ک دوستت دارم بی معرفت....
شب است کلنجار میروم...
با خودم با دلتنگیهایم......
با قلب له شده ام.....
با غرور شکسته ام...
نمیدانم سراغش را بگیرم...
نگیرم......
فقط میدانم دلتنگتم و باید باشی اما نیستی........

 

 

 

مهدی فهیمی13:09 1394/04/8

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم

 

مهدی فهیمی09:46 1394/04/9

عمریست دلم چو صید دربند شده ..

ای دوست مگر قیمت دل چند شده ؟!

سنگین شده سایه ات، کجایی؟ نکند...

یارانهٔ عشق هم هدفمند شده ؟!

 

 

مهدی فهیمی09:47 1394/04/9

"ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ.
ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ"
ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ"
ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ
ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭد 
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ
ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ
"ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ
ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد

 

 

مهدی فهیمی09:48 1394/04/9

ساعت شنی به من یاد داد
باید خالی شوی تا پُر کنی...

تا پُر کنی کسی را،
دلی را،چشمی را،گوشی را....

خالی کنی خودت را از نفرت تا پُر کنی کسی را از عشق
خالی کنی دلت را از غم تا پُر کنی دلی را از شادی

خالی کنی چشمت را از کینه تا پر شود چشمی از آرامش
خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پر کنی گوش هایی را از زمزمه های عاشقانه 

و مبادا اشتباه کنی
مبادا خالی شوی به قیمت لبریزی دیگران...

یادت باشد 
ساعت شنی روزی می چرخد 
و این بار این تو هستی که پُر میشوی 
از آنچه خودت پُر کرده ای دیگران را

 

مهدی فهیمی09:53 1394/04/9

ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !
ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...
ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻛﺮﺩﻥ ِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺖ ﺷﻮ ﮔﺮ ﻋﺎﻗﻠﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﻭﻟﯽ ... !
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...

 

ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ِ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ،
ﺳِﺮّ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ! ...
‏« ﺳﺎﻟﮏ !« ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻛﻼﻡ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ، ﻣﺴﺘﯽ ، ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ 

 

 

 

مهدی فهیمی09:59 1394/04/9

تو را دوست دارم، ولی رو نکردم 
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم 

نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم! 

ضمیر مخاطب برایم تو بودی 
به غیر از تو، من، قصدی از ''او ''نکردم 

سرم با تو چرخید هر سو که رفتی 
دلم را به غیر تو هم سو نکردم 

به پیش حسودان تو اعتنایی 
به یاوه سرایی بدگو نکردم 

خودت را، خودت را... تو را دوست دارم 
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم

 

مهدی فهیمی10:46 1394/04/9

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی

لحظه ی لبخند، مانندِ.....شبیهِ.... مثل یک....
وای من اصلن ولش کن... نقطه چین تر می شوی

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی.

 

 

مهدی فهیمی10:51 1394/04/9

تقصیر خودم نیست اگر داغ و کبودم...
حرف تو که آید به میان ، سخت حسودم…

تقصیر تو هم هست که با طرز نگاهت،
آرام خزیدی به تن و تارم و پودم...

می خواستم از جاذبه ات فاصله گیرم،
اما نشد و عشق تو سر زد به وجودم…

ای کاش فقط سر زده بود ...آمد و ماند و
در گیر خودش کرد ...من و بود و نبودم…

تکثیر شدی در همه ی ثانیه هایم
در خوابم و در اشکم و در ذکرو سجودم …

آنقدر که جز چهره ی تو هیچ ندیدم…
آنقدر که جز وصف تو چیزی نسرودم…

با حضرت حافظ کمی از عشق تو گفتم…
فرمود مراعات کنم حد و حدودم…

 

تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم
نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم
همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم
خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم
همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟
چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم
کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم
برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم
نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم
تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

 

 

مهدی فهیمی10:56 1394/04/9

دوستت دارم اگر سوگند می خواهد , بگو
یا دل سنگت، مرا در بند می خواهد , بگو...

ازچه می نالی،مگر عاشق نبودم تا به حال؟
خاطرت ، رنج مرا تا چند می خواهد , بگو...

تازگی با دیدنم ، اوقات تلخی می کنی 
روی شیرین ، چند کیلو قند می خواهد , بگو...

پیش از.این ، نام مرا با عشق می راندی به لب 
بردن نامم اگر ترفند می خواهد , بگو...

دل بریدی از دلم ،گفتی که از من دلخوری
با دلی دیگر دلت پیوند می خواهد , بگو...

کاش تحریم مرا ، لبخندهایت بشکند
یا اگر جز من کسی لبخند می خواهد , بگو...

هرچه منت می کشم ، کمتر به باور می رسی
دوستت دارم ،اگر سوگند می خواهد ، بگو ...

 

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!
عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم ! 

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد - 
ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!
پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است
هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی - 
صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

 

 

مهدی فهیمی10:19 1394/04/10

دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل است
غیر ِ نامت بر زبانم هر تکلــــــم باطل است

چشمهایت مرجع ِ تقلید ِ من شد بعد از این
اقتــدا بر حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم باطل است

غیر ِ لبخند ِ ژکوندت که مرامش دلبری ست
عشق فتوا داده بر هر لب تبسم باطل است

نامت اقیانـــــوس ِ آرام است و در اقلیم ِ تو
موج موج ِ هرچه دامن در تلاطم باطل است

موی ِ تو، ابروی ِ تو رمال ها را خســـته کرد
در حضور ِ تو طلسم ِ مار و کژدم باطل است

ساقه ترد ِ خوشه گیســوی ِ قد و بالا طلا !
تا تو زرین باف ِ شعری کشت ِ گندم باطل است

عاشق ِ من نیستی این گونه دلسوزی نکن
مهربانی کردن از روی ِ ترحم باطل است

کعبه ام هستی و میگردم به دورت تا ابد
گرچه آیین ِ طواف از دور ِ هشتم باطل است

اشهد ان لا "الاهــــــــــــــــــه ناز" الا ناز ِ تو
جز تو در ذهن ِ بنان هرچه تجسم باطل است

من غروری زخمی ام سوی ِ تو می بندم نماز
چون دلم را آب کردی پس تیمم باطل است

 

 

 

 

 

مهدی فهیمی17:11 1394/04/10

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

مهدی فهیمی17:19 1394/04/10

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم.. .

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم....

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم....

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.....

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی
او که قامت به قد تیر بر افراشت منم.....

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم..

 

مهدی فهیمی17:22 1394/04/10

دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد
با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر كرد

دیدمت با لحن آرامى صدایم كردى و
این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد

غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود
با سوالم ذهنتان را هم كمى درگیر کرد؟

میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را 
جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر كرد

اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو
در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای
تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد

تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم 
عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟

 

از دست تو در هر غزلم آه زیاد است 
یوسف شدنت را چه کنم...چاه زیاد است...

دلتنگ تر از شازده ی کوچک قصه،
هستی و به سیارک من راه زیاد است...

تنهایم و تنهایم و تنهایم و تنها...
همدم شده کم...آدم همراه زیاد است

تقدیر قشنگیست که در بازی شطرنج؛
آیینه به دستان تو ...و شاه زیاد است... 

امشب شب مهتابی آقای غزل هاست
تصویر تو در مردمکم....ماه زیاد است...! 

من شاعر چشمان قشنگت شدم اما
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است..

 

 

مهدی فهیمی10:43 1394/04/11

کاش کسی برایمان گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل میکند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس
...
کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی
تا اذان صبح
کاش کسی برایمان گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن به امید نشستن بر سر سفره رنگین افطار روزه نیست؛
شرمساری ست.

 

مهدی فهیمی18:26 1394/04/11

با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست

شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست

بی گمان، ؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل ، همدست ماست

برگ ها را بر بزن ، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل ، به زیر شست ماست

تا شدی حاکم ، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل ، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست

در قفس هرگز نمی ماند دل ، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست

یا حکومت را رها کن ، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...

مهدی فهیمی19:28 1394/04/11

حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم 
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی

خودِ تو جانِ جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خودْ آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور

به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید 
خـــــدا هســـــت...
خـــــدا هســـــت...

 

 

مهدی فهیمی11:40 1394/04/12

عشق از زبان دکتر سمیعی:

من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
از رز هلندی هم خبری نیست.....!
اینجا عشق یعنی....!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
ایران را دوست دارم،
امــــــــا ...
اینجا ادم همیشه دلگیر است .
!!!
هنوز!
درهمین نزدیكی ما!
مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشین چند صد میلیونى اش میمالد !
پسری پشت ماشینش می نویسد : بیمه قمر بنی هاشم; یا می نویسد یا جد فلانی اما مثل یابو میراند!
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!
هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه عربی پست می کنند!
هنوز مردم چشم دیدن بوسه عشق را ندارند درحالیكه برای دیدن صحنه اعدام باشوق حاضر می شوند!
هنوز قبل از پدر شدن حتی یك كتاب تربیت كودك پارسی نمی خوانند اما هرشب در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار میکند!
درحالیكه تنها نان آور همسایه، بعلت بیماری و بی پولی درحال مرگ است ، فرسنگها مسیر را جهت زیارت خدایی میروند كه خودش گفته از رگ گردنتان به شما نزدیكترم…
هنوز بر آزادگی حسین اشک میریزند اما حاضر نیستند یکروز آزاده زندگی کنند
زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!
آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی! بلای خانمانسوز ایران

 

 

مهدی فهیمی11:43 1394/04/12

با من بیا زیبای من! تا عشق مهمانت کنم
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم
.
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص!
پاسخ بگو، پلکی بزن، تا مست و حیرانت کنم
.
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من
جانم فدایت! خنده کن تا ماه ارزانت کنم .

سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم؟
.
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ یونانت کنم
.
در حسرت این لحظه ها یعقوب دیدارت شدم
حالا که هستی صبر کن تا عشق مهمانت کنم. 

 

 

مهدی فهیمی11:45 1394/04/12

یک نفر دارد خیالم را به هر سو میکشد
چشم هایش را برایم زیر گیسو میکشد

مانده ام نزدیک تر آیم به او یا بگذرم
نبض شعرم رامیان هر هیاهو میکشد

کل دیشب را بیادش چشمهایم شاد بود
خنجر مژگان خود رادارد از رو می کشد

چشم می بندم که شاید گم شود در خاطرم
چشم می بندم دلم پیراهنی بو میکشد

آخرش ماندم چه خواهد کرد او با من ولی
شرط می بندم مرا لطفش به زانو میکشد

ای تمام شهر شاهد باش دل عاشق شده
فاصله دارد میان راه چاقو میکشد

ناگزیرم ازگریزی چون که جان در بردنیست
چاره کو ما را خیالش شب به پهلو میکشد

میکشم از این طرف دل را بیاسایم از او
فایده اصلا ندارد او از آن سومیکشد

 

مهدی فهیمی17:15 1394/04/12

ﺯﻭﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ ...
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ
ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ "
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ "
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ...
ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮ ﭘﻠﻨﮕﯽ ... ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ "
ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ ...
ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ ! ...
ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

مهدی فهیمی17:30 1394/04/12

من دلبر ناز و سیمین را دوست دارم!
تأكید كردم، من همین را دوست دارم! 
.
مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، "نازنین" را دوست دارم!
.
امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، "مهین" را دوست دارم!
.
محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
"ریحانه ی" خاله شهین را دوست دارم!
.
تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، "نوش آفرین" را دوست دارم!
.
مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
"افسانه ی"ِ دایی امین را دوست دارم!
.
هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، "یاسمین" را دوست دارم!
.
همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
"شیرین "ِ نازِ مَهجبین را دوست دارم!
.
گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، "ثمین" را دوست دارم!
.
تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر "دخترِ ایران زمین" را دوست دارم!
.
گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!
.
با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!
.
برقِ سه فاز از كلّه ام پرررّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم! .

 

مهدی فهیمی09:55 1394/04/14

دلم عشقے هوس کرده کہ با من همصدا باشد 
بگویم "جان" و با نازش بگوید "بی بلا" باشد

دلم عشقے هوس کرده نباشد اهل بے مهرے
کہ در دنیاے طوفانے برایم ناخدا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیه آدم و حوا
نہ من دلسرد شوم ازاو،نہ او سربہ هوا باشد 

دلم عشقے هوس کرده بدون مرز و ممنوعہ
کہ هر وقتے دلم تنگید در آغوشم رها باشد 

دلم عشقے هوس کرده کمے سبزه کمے شیطان 
کہ اسم کوچکش شاید برایم آشنا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیہ عشق آن کودک 
کہ تنہا لذتش بازی ، میان بچہ ها باشد 

 

 

 

مهدی فهیمی10:06 1394/04/14

آنقدر مستی که مویت را شرابی میکنی 
باز سهم ِ باد را خانـــــــه خرابی میکنی 
ماه آنهم روز ِ روشن دیده تا حالا کسی؟ 
کوچه را هر صبح با خود آفتـــابی میکنی 
تاجر ِ فیـــروزه، نیشــــابوری از پروانه ای 
جاده را ابریشــــم از گلهای ِ آبی میکنی من که اهلش نیستم اما تعارف، بد که نیست 
کی مرا مهمـــــان ِ آن باغ ِ گلابی میکنی؟ 
هرچه لبهایت فشرده یادگیری بهتر است 
بوسه را کی بر لبم قفل ِ کتابی میکنی؟
می خورم از موی ِ تو شلاق و جرمم عاشقی ست 
عشق را سیلی خور ِ حکم ِ غیابی میکنی
چون غریبه جمع می بندی بجای ِ تو "شما" 
باز خوشحالم مرا آدم حســــــابی میکنی 
مثل ِ هر شب سر زده تا بسترم سر میزنی
پلک را نابــــاور ِ بیدارخوابی میکنی
سوخت نسلم، روسری بردار، بس کن، تا به کی
دلخوشم با وعده هـــــای ِ انقلابی میکنی؟
"دوستــت دارم" ندارد جز سکوتت پاسخی 
باز من را مات از این حاضــــرجوابی میکنی . . .

 

 

مهدی فهیمی10:14 1394/04/14

ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ ..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﻨﻪ ... ﻟﺠﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻧـﻤﯿﺪﻩ ... ﻫﯿﭽﻮﻗﺘﻢ ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻧﭙﺮﺳﻪ ... ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻪ، ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻭ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺣـﻮﺍﺳﺶ ﭘـﯿﺶِ ﺗـﻮﺋﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺑـﺎﻫﺎﺕ ﻗـﻬﺮ ﮐﻨﻪ .... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﺨﻮﺍﺩ ﺑﺒﯿﻨﺘﺖ ... ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺴﯿﺞ ﻫﺎﺗﻮ ﻧﺪﻩ، ﺗﻤﺎﺳﺘﻮ ﺭﯾﺠﮑﺖ ﮐﻨﻪ ....
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ !!! ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯﺕ ﺩﻝ ﻧِﻤﯿﮑَﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ !!!
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ .... ﺩﻭﺳِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! 

 

 

مهدی فهیمی09:42 1394/04/15

ﺍﺷﮏ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﯽ ﺗﯿَﺖ ﮐﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺷﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﺧدا ﺩﻭﺭُﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺩﻝ ﺍﺳﯿﺮ ﭼﺸﻤﻞ ﻣَﻬﺲ ﺗﻮ ﻭﺍﺑﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺪُﻡ ﮐﻪ ﻏﻢ کوﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻣُﻮ ﮔﺪﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺗُﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺩﻟﯽ
ﺷﻮﻕ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻧﻮﻣَدی غم ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺮُﻫﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣِﻨﯽ
ﮐُﻪ ﺑِﺮﯾﺪﻥ ﺳﯽ ﺗﻮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﭘﺎﭘﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎ ﻥَ ﮔﺸﺘﻢ ﺳﯽ ﯾَﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻭِﯼ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﻫﺘَﻪ ﺩﻟﺸﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﮐُﻪ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺷﺎه ﻧﺸﯿﻨُﻢ ﺗﺎ ﻧﻔﺴَﻞ ﺁﺧﺮُﻡ
ﭼﺸﻤﻞ ﮐﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟

 

 

مهدی فهیمی11:05 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:07 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:24 1394/04/15

لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
گردنت شیشه و این شیشه پر از كنیاك است

گونه هایت گُل نارنج و همان جایت انار
زنخ ات باشد اگر سیب، كجایت ناك است؟

كیمیایی كه ترا ساخته چیز دگر است
كس تصور نتواند كه تنت از خاك است

ابر آرام نگیرد...دل دریا بكفد
در تو زشتی چه كه زیبایی وحشت ناك است

خودكشی كن كه شود نام جهان: تاكستان
هر رگت منبع تغذیه ی صدها تاك است

پنج انگشتت اگر شانه شود، موهایم
از غم برف دوصد سال دگر بی باك است

من اگر چه كه گنهكارم، باور دارم
جا بگیری به دلِ هر كه... دل او پاك استَ

 

 

 

 

مهدی فهیمی11:27 1394/04/15

ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 

ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ،ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟
ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭﺭﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

 

مهدی فهیمی12:30 1394/04/15

بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!
دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!

روی زانو بنشینی و به صدها ترفند
از لبم مزه ی گیلاس چشیدن...ممنوع!

مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد
تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!

مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن
پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!

باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب
غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع!

چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...
گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!

 

 

مهدی فهیمی12:47 1394/04/15

آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد.
. آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد. آموخته ام که هرچقدر یک دوست، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم، او را ببخشم.
.
آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند.
.
آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم
.
آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم
آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم. .
آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا. .
آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد، بی ارزش ترین چیزاست

 

مهدی فهیمی13:05 1394/04/15

تنهایی ام را از غزل سرشار می كرد ...
تا زیر لب نام مرا تكرار می كرد ...

با چشم های از افق روشن تر خود ...
هر صبح ، او خورشید را بیدار می كرد ...

پشت سرم می گفت ، من را دوست دارد ...
در پیش چشمان خودم ، انكار می كرد ...

اینگونه سر تا سر مرا مشتاق می كرد ...
اینگونه احساس مرا آزار می كرد ...

یك روز از ماندن كنارم حرف می زد ...
یك روز بر دل كندنم ، اصرار می كرد ...

گاهی به قدری تلخ می شد ، كه جان را ...
در كام من ، مانند زهر مار می كرد ...

گاهی به قدری مهربان می شد ، كه دل را ...
از هر كسی غیر خودش ، بیزار می كرد ...

بر این دوباره دل سپردن ، دل بریدن ...
مایل نبودم ، او مرا وادار می كرد ...

 

مهدی فهیمی13:13 1394/04/15

ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﻰ
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ و کپی میکنند
ﻭ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ !

 

مهدی فهیمی13:30 1394/04/16

صدایت را میبوسم ...

و دلتنگى ها به همین سادگى تمام مى شوند 

اینبار باید با تمام وجود صدایت را در آغوش بگیرم 

میدانى ...

باید تمام داستان هاى عاشقانه ى جهان را با صداى تو شنید

اصلا میدانى؟

هر چه تو بگویى زیباست 

 

مهدی فهیمی13:31 1394/04/16

: هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم
چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم
تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تبت هر صبح با من بود تب گل های داودی
تبی که تازه میفهمم توتنها باعثش بودی

تو خورشیدوقسم دادی فقط با عشق روشن شه
یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه.....

 

مهدی فهیمی13:40 1394/04/16

لب های تو ...

معجزه های درخت انگورند ...

به بوسه نرسیده ... 

یك شهر را مست می كنند 

 

 

 

مهدی فهیمی13:43 1394/04/16

ازکوچه ی زیبای توامروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یادتودرآن کوچه نشستم

دیدم که ز سر تابه قدم شوق وامیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم

آن شورجوانی نرود لحظه ای ازیاد
ای راحت جان ودل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهرتوای شوخ فراموش
کی آتش عشق توشود یک سره خاموش

هرجا که نشستم سخن ازعشق توگفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

دل می تپد ازشوق که امروز کجایی
شاید که دگرباره ازاین کوچه بیا یی

مهدی فهیمی16:42 1394/04/16

چشمهایت شعرهایم را جهانی میکند


حس آغوشت غزلها را روانی میکند


دستبرد از باغ لبهایت وَ مردن در خودم


بوسه ات من را چه ساده دزد و جانی میکند!


جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد


لمس دستانت دلم را آسمانی میکند


آینه دار تمام فصل های بی غبار


سینه ات با آینه دارد تبانی میکند


هیچ میدانی چرا صدها غزل در چشم توست؟

 

مهدی فهیمی16:46 1394/04/16

خنده هایت لحظه ی رویایی عکاس هاست

سرخی لب های تو سر منشاء گیلاس هاست

ای عروس آب های گرم اقیانوس عشق

بوسه از تو آرزوی اول غواص هاست

عطر آغوشت فضای خانه را پر کرده است

آه... این تلفیق عطر اطلسی با یاس هاست

چشمهایت ، گونه ات ، پیشانی ات ، با این حساب

صـورتت تـرکیبی از زیـبا ترین الماس هاست

التهاب و بی قراری ، شور و شوق و اضطراب

حس دیدار تو از جنس همین احساس هاست

بنـدر آغـوش تـو جـغرا فـیای زندگی ست

پس به دست آوردنت هم عشق شاه عباس هاست

لا اقل یک لحظه رو در روی چشمانم بخند

خنده هایت لحظه رویایی عکاس هاست...

 

مهدی فهیمی16:50 1394/04/16

عمری از پاس دو واحد چشم عاجز مانده ام 
نیست ارفاقی به کارش، پشت هرگز مانده ام 

مثل جنسی که ''فروشی نیست.''اما قیمتی ست 
پیش لبهای تو پشت خط قرمز مانده ام 

دکترای عشق را خواندم ولی پایان کار 
چشمهایت سخت گیجم کرده، در تز مانده ام 

قبل از آن چشم سیه مبهوت ابرویت شدم 
اصل مطلب را نخوانده در پزانتز مانده ام

غیر از آن چشم تو که مردانه تسلیمش شدم 
در تمام صحنه ها مردی مبارز مانده ام 


زندگی از مستحبات ست عشق از واجبات 
سعی خود را کرده اما در فرائض مانده ام 
در شگفتم از عجایب در سه چیز ای دوستان 
در خدا، در چشم او، در شعر حافظ مانده ام

 

 

 

مهدی فهیمی16:56 1394/04/16

پیراهنم پیراهنت را دوست دارد ...
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد...

پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد

خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، عریان تنت را دوست دارد ..

 

مهدی فهیمی16:58 1394/04/16

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، ....وای نه
یار ِ مو خرمایی ات ازبم بیاید، ...وای نه

بعدِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، ...وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، ....وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِادم میشود
من کنارت، غبطه بر عالم بیاید، ...وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، ....وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، ....وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید،..... وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید،..... وای نه..

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 

این قافله از قافله سالار خراب است 
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست 

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بربر صیدافکن آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یادز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

 

 

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینمماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:« خاموش درین جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبه شب » می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا.

 

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﯿﺖ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ
ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﮐﺎﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻣﺜﻨﻮﯼ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺷﺼﺖ ﻣﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺑﺎ ﺷﻤﺲ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﮔﺮ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻫﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﺳﺮ ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺴﺘﺖ ، ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﺪﻩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﺴﯿﻢ
ﻣﻮﺝ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ ﺷﺮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ

ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﻃﻨﺎﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﺣﺎﻓﻆ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺩﯾﺪ
ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻌﺸﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ

 

 

می شود عشق به یک خنده سر آغاز بخند
می شود روز من از خنده ات آغاز ، بخند

می نشیند به دلم نغمه احساس، چه خوب
می نوازی تو به لبخند خودت ساز، بخند

می کشم ناز دو چشمان تو را با دل و جان
بیش از این ها نده آزار، نکن ناز، بخند

من پر بسته فقط در عطش لبخندت
می کشم تا ته دنیا پر پرواز ، بخند

خنده ات چهره زیبای خدا هست،خدا
می شود با دل من مونس و دمساز بخند
تشنه آن لب شیرین تو هستم ، تا کی
بشود باز نهان در دلم این راز ؟ بخند
می تپد این دل دیوانه ، اگر با لبخند
پس برای تپش زندگی ام ، باز بخند

 

 

دلش خوش است که این شهر، شهر قرآنیست

و دین مردم این منطقه، مسلمانیست

نمازخانه فراوان، نماز خوان اندک

تعجب من از این داغهای پیشانی است

سرایدار اداره لیسانس تاریخ است
رئیس، دیپلمه از رشته های غیر انسانیست

برای اینکه به یک پست خوبتر برسی
ملاک ، حفظ دو تا سوره با روانخوانیست

و طرحهای زمین خورده علتش این است
که کار اکثر مسئول ها سخنرانیست

دوباره حاج فلانی به مکه خواهد رفت
علاج پول اضافیش ، مکه درمانیست

همیشه مثل گداها لباس می پوشد
برای اینکه بگوید وضع بحرانیست

برای سنگ به شیطان زدن به مکه نرو
بزن به آینه با سنگ، سنگ مجانیست....

"" لذّت دنیا،
داشتنِ کسى ست
که دوست داشتن را بلد است؛♥️
به همین سادگى ..! ""
این روزها
گفتن دوستت دارم! آنقدر ساده است که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
اما فهمش...
یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
سخت است اما زیبا!
زیباست
برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
تا بفهمی و بفهمانی...
هر دوره گردی "لیلی" نیست...
هررهگذری"مجنون"...
و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
تا بفهمی و بفهمانی...
اگر کسی آمد و هم نشینت شد
در چشمانش باید
رد آسمان، رد خدا باشد
و باید برایش
از"من" گذشت
تا به
"ما" رسید.

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام
دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

 

سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن

کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟

چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟

تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک، نه یک پری یک زن

که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن
و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن
بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن...
؟؟

 

یر ِ باران، بوسه های یار می چسبد عجیب 
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب/
معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟ 
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب/
کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت 
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب/
از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب/
من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی 
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب/
کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب/
لب به لب حال ِ خراب و هی شراب و شعر ناب
هر دو مست و تا سحر بیدار میچسبد عجیب

 

 

 

پیش من هی گیسوانت را پریشان میکنی! خیلی بدی!
شاعر دلداده را سر در گریبان میکنی! خیلی بدی!

من زلیخا میشوم...رسوای عالم و دریغ...
تو خودت را هی عزیز مصر و کنعان میکنی! خیلی بدی!

گشته ام کل جهان را! پس شکار من کجاست؟!
عشق من را در دل "صیاد" پنهان میکنی؟ خیلی بدی!
وقت دلتنگی که چند فرسخ ز تو دورم چرا
یادی از جام عسل، آیینه، شمعدان میکنی؟ خیلی بدی!
دفترمن را نمیگیری... و شعرم ته کشید!!
با "نبودن"...عاشقت را هی تو ویران میکنی! خیلی بدی!

 

زیر ِ باران مستم از رقصیدنت امشب عزیز !
از کش و قوس ِ بلورین ِ تنت امشب عزیز !

دعوتم کن کلبه ای آن سوی ِ جنگل های ِ مه
چـــای دم کن با گل ِ آویشنت امشب عزیز !

حبه ی ِ انگور ِ خیام است یا لبهای ِ توست؟
آااااای می چسبد رباعی خاندنت امشب عزیز !

مهربانی کن پذیرا بـــــــاش آغـــــوش ِ مرا
زحمت ِ دستم میافتد گردنت امشب عزیز !

دلبرانه شانه می خاهند از من چون نسیم
خوشه های ِ مو طلای ِ خرمنت امشب عزیز !

شرمگین من را ببر آهسته تا باغ ِ انــــــــار
دکمه دکمه باز کن پیراهنت امشب عزیز !

این من این تو هرچه میخاهی مرا آتش بزن
در میان ِ شعله های ِ دامنت امشب عزیز !

خوش درآورده دمار از روزگـــــــار ِ این پلنگ
خوشخرام آهوی ِ دشت ِ ارژنت امشب عزیز !

صبح ِ فردا نطفه می بندد غزل چون آفتــــاب
بس که بوسیدم دو چشم ِ روشنت امشب عزیز !

کاش هر صبح، به دیدارِ تو،بیدار شدن
تو دوا باشی و،با عشقِ تو بیمار شدن

با تو بودن همه ی عمر، نفَس در نفَس ات
سر به گیسوی تو، از عطرِ تو سرشار شدن

مثلِ برگِ گُلِ سرخ و لبِ خورشیدِ بهار
سِیر، از طعمِ خوشِ بوسه ی دیدار شدن

حُسن، آن نیست که آن کودکِ کنعانی داشت
حُسن را ، چشمِ تو بایست خریدار شدن

تو اگر باغچه را نیمِ نگاهی بکُنی
گُلِ بابونه ندارد غمِ بی بار شدن
مستی وشاعری وبی خبرازخود،چه خوش است
مَرد را می کُشد این لحظه ی هشیار شدن

 

 

 

 

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما

گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم

گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی

گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ

گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این

گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام

مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام

گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا

گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خودا.

 

 

 

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنى

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچینى و صدایم بکنى

حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى

حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى

حق من بود که آغوش تو جایم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى

حق من بود چو آهو تو اسیرم باشى
نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى

حق من بود بهار دل من باشى تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى
حق من بود تو باشى همه ى دلخوشیم
تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی...!

 

 

 

شده در قلب کسی،، جلوه ی مهتاب شوی ؟؟؟
شده بر تشنه لبی، چکه کنی، آب شوی؟

شده خورشید شوی، نور شوی ماه شوی ؟؟
شده از راز دلم، لحظه ای آگاه شوی؟

شده معشوقه شوی در دل کس خانه کنی
شده در خواب خوشت، موی کسی شانه کنی؟

شده قلب تو بلرزد ز طنین هوسی
شده در خواب تو تکرار شود نام کسی 

وسوسه گشته دلت بوسه ی ناگاه دهی
شده کس را به خیال لب خود راه دهی

عشوه‌هایت مست مستم می‌کند
خنده‌هایت بت‌پرستم می‌کند

حرف‌هایت بوی باران می‌دهد
آرزوهای مرا جان می‌دهد

چشم‌هایت جام لبریز از شراب
می‌برد از دل قرار و صبر و تاب

برق چشمت شعله فانوس عشق
آه تو طوفان اقیانوس عشق

با تو هر شب غرق رویا می‌شوم
همچو قطره محو دریا می‌شوم

در نگاهت حرف‌های صد کتاب
شوق وصلت می‌برد از دیده خواب.

 

 

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

 

با تو لبخندم به رنگ یاس هاست 
عشق تو زیباترین احساس هاست

یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست

یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست

دست هایت را ز دستانم مگیر 
این منم در محبس عشقت اسیر

یاد تو ارامش و تسکین من 
چشم هایت حسرت شیرین من

بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود

شانه هایت کوهی از تاب و توان 
نازنین با قلب تب دارم بمان

 

 

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﻟﻮﻃﯽ ﮔﺮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺪﻣﯽ ﺭﻧﺠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﻭ ﺑﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﻗﺪﻣﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺷﻮﻕ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺁﺩﺭﺱ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﻣﺎ شیرازﺍﺳت
ﺑﺎ ﺗﻮﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ 

"ﺯﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻧﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮﺑﺎﺩﻡ "
ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩﺣﺴﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﻢ ﺷﺎﻩ ﺭﮒ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﺷﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻟﻮﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
ﭼﺎﮐﺮﻡ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺭﺍﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ

 

 

 

آسمان قلبش گرفته روسری را باز کن
گیس برصورت بچرخان و خسوف آغاز کن

ای که چشم مشکی تو چشمه ی شعر سپید
گونه ات را وقف این مرد غزل پرداز کن

لب به لب هایم بده با بوسه ی شیرین خود-
در گلوی تلخ من فالوده ی شیراز کن

تار گیتارم دگر امشب برایم کوک نیست
تار موهای بلندت را برایم ساز کن

شکوه بسیار و عزیزم وقت بوسیدن کم است
امشبی در شکوه کردن های خود ایجاز کن

مثل آذر ماه کردستان نبودت سرد بود
کلبه ی سرد مرا شهریور اهواز کن

 

ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺷﻮﻡ ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ
ﺍﯼ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪﻧﺖ

ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﺻﺪﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ
ﻣﻦ ﻭﻟﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﺖ

ﺩﺭ ﺩﻭ ﭼﺎﻝ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺸﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖ

ﮔﺮﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﺯ ﻣﺎﻫﯽ ، ﺁﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺗﺎ ﻧﯿﻔﺘﺪ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺗﺎﺑﯿﺪﻧﺖ

ﮔﻞ ﺷﺪﯼ ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺗﺮﺳﻢ ﺍﯼ ﮔﻞ ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻋﻘﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻧﺖ...

 

 

 

 

 

 

دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی
دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی

از حنجره ی عشق صدای تو شنیدم
گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی

بر گونه ی من گرد غریبانه مهتاب
آمیخته با بوی تو بود و تو نبودی

وقتی غزل چشم سیاه تو سرودم
شب مطلع گیسوی تو بود و تو نبودی

بی می سر من مست چنان بود که هر سنگ
ناز سر زانوی تو بود و تو نبودی

رفتم ز خود آن‌گونه که اندیشه بودن
باریک‌تر از موی تو بود و تو نبودی

آخر سر خود بر سر دیوار شکستم
مه آینه روی تو بود و تو نبودی

 

 

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکش

 

 

 

گفتی به لبم لب نزنی چون رمضانست!
هنگام فروخوردن امیال نهانست

گفتم به فدای قد رعنای تو ای یار،
بیمارم و این روزه برای دگرانست!

گفتی که ببین ما همه مهمان خداییم
او شاهد بی شرمی و این کفر عیانست

گفتم که خدا از دل انسان خبرش هست
خود خالق این قلب پریش و نگرانست

گفتی که مسلمانم و در فکر بهشتش،
این کوشش بیهوده ی تو تا چه زمان است؟

گفتم که به ره مانده ی لب های تو هستم
انفاق کن ای حور که هنگام اذان است

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟
بی بهانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

آه ای زیباترین بیت غزل در شاعری
شاعرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

از کران تا بیکران عشقی تو ای زیبای من
بی کرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

گرچه دوران دل و دلبر گذشت اما هنوز ...
دلبرانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

چون قصیده،یا غزل یا مثنوی،ای شعر نو
چون ترانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

یا چو مجنونی که فتح قلب لیلی میکند
فاتحانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

فارغ و دور از تمام حجم آزاری که هست
ظالمانه!!!.......، دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟

 

 

 

 

تو رها در من و من محو سراپای توام
تو همه عمر من و من همه دنیای توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من
بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من
ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است
من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز
من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای
من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق
من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو
تو در آئینه و من رو به تماشای توام

تو ربودی دل زرین و عجب نیست مرا
روز و شب در پی آن رهزن دلهای توام

 

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید،
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی...

 

در پس پرده یک ظهر غریب …
من و یک خواب عجیب …!!
رازها در پس این خواب نهان است … نهان …
من کویری بودم!
خالی از شور و نشاط
خالی از نغمه مرغان خوش آواز بهار …
و فقط من بودم، ناله ی مبهم باد …
خار هم، از دل دیوانه من می رویید!
آسمانم خالی
و در این پهنه ندیدم ابری!!
پس خودم باریدم …
آنقدر باریدم …
تا کویرم گل داد

 

گلی از عشق درونش رویید …
پس تو هم باران باش
به کویر دل خود سخت ببار
و برون کن زدلت
نفرت و بیزاری را
و فقط عشق بورز
به خودت و همه انسانها 

 

 

 

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من

 

 

مهدی فهیمی22:55 1394/03/8

لحظه هایی هستند که هستیم ....
چه تنها ، چه در جمع ....
اما با خودمان نیستیم ....
انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....
بی صدا ، بی هیاهو
همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!
فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟
راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!
و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟
ساعت هایی که ....
شنیدیم و نفهمیدیم ....
خواندیم و نفهمیدیم ....
دیدیم و نفهمیدیم ....
و تلویزیون تا صبح روشن ماند
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم ....
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
و موهای سرمان سفید شدند ....
و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!
م...

 

 

 

مهدی فهیمی22:59 1394/03/8

دلم طراوت می خواهد
خنکی نازک احساس
دلم در این خشکسالی زمین
باران می خواهد
دلم از رنگ های این نامردمان به درد
سپیدی و شعر و نور می خواهد
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
دلم آن شهر نا کجا آباد می خواهد
ازین همه دیر و ناقوس و گلدسته دلم گرفت
دلم زمین آباد بی کینه می خواهد

 

 

مهدی فهیمی23:16 1394/03/8

من نمیدانم چرا دوستت دارم
افتاب هم نمیداند
چرا گرماییش را به تو هدیه میكند
بارا ن هم كه تنت را خیس میكند
نمیداند
اما غروب كه میشود
تو غمگین كنار پنجره پریشان میشوی
و چشم به كوچه ها دوخته ای
اری.......
من حال میدانم چرا ..باران..افتاب.پنجره ها تو رو دوست میدارن

 

 

مهدی فهیمی23:25 1394/03/8

امروز
امروز نسیم آمد تا گرمم نشوم ، خورشید تابید تا سردم نشود،‌میوه ها رسیدند تا بخورم ،‌آب در جویبار جاری شد تا بنوشم . امروز پدر هست تا دخترش باشم ، مادر هست تا همرهش باشم   امروز تو نیز هستی و تمام كسانی كه دوستشان دارم  تو امروز اینجایی تا باز كنم دفتر خاطره ها را و مرور كنم هرچه گذشته است از غم و شادی و امروز هم ورقی پر كنم از خاطره ها  پس باز هم بپرس چگونه ام ؟ تا بگویم بسیار خوب ، عـــالـــی

 

 

 

 

مهدی فهیمی06:25 1394/03/16

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

مهدی فهیمی06:27 1394/03/16

بیایید از عشق صحبت کنیم

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است

 

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عینِ عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل‌ها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

 

مهدی فهیمی23:49 1394/03/17

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ......
ﺑﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﮑﻦ ......
ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.....
ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﺎﻝ.....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ......
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.....
ﺗﻮﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻧﮓ....
ﻭ ﺻﻮﺭﺕ......
ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ.....
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻥ....
ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺖ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ....

 

مهدی فهیمی17:37 1394/03/19

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست ...
امّـــــــــــا ...
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ...
امّــــــــــا ...
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست ...
امّــــــــــا ...
حضورشان تپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ...
همین معمولی بودنشان، است که در کنارشان به ارامش میرسی
فقط آرامش مهم است.
ثروت، شهرت، زیبایی و جمال ...
همه عادی میشوند
فقط قلب آدم هاست که اهمیت دارد .....

 

 

مهدی فهیمی11:35 1394/03/20

حال خوبی ست
گلی را دیدن
و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست
و رها بودن آواز قناری در باغ
عطر گل را تنها
در تن زنده هر باغچه ای بوییدن
حال خوبی ست
نسوزاندن دل
رسم دلدادگی و دلداری
قدر این موهبت عشق بجا آوردن
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
حال خوبی ست
خدا را دیدن
پشت راز گل سرخ
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
و کمی تجربه ناب نگاه
دیدن خنده پر مهر نسیم
ناز یک غنچه سرخ
عطش رویش یک بوته یاس
و کمی ، مشق محبت کردن
مهر ورزیدن در مکتب عشق
بذر امید به دل پاشیدن
تا بدانند خدا ، ازآن همه ست
آشتی کردنِ با فطرت پاک
باورِ بودنِ در محضر نور
و به هر لحظه
به هر جا
هر حال
حال خوبی ست
خدا رادیدن

 

 

مهدی فهیمی16:13 1394/03/20

ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻧﺞِ ﻣﻀﺎﻋﻒ ﺩﺍﺩﻡ
ﻋﺬﺭِ ﺗﻘﺼﯿﺮ، ﻋﺰﯾﺰﻡ ! ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ !
ﻣﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ، ﻏﻤﯿﻨﻢ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﺷﺎﺩﻡ !
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﮔُﻠﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻫﺴﺖ
‏« ﺯُﻟﻒ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣَﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﺪﻫﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﺩﻡ!«
ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺴﯽ ﻧﺎﺯ، ﻓﺰﻭﻥﺗﺮ ﺩﺍﺭﯼ
‏« ﻧﺎﺯ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻣَﮑُﻦ ﺗﺎ ﻧَﮑﻨﯽ ﺑﻨﯿﺎﺩﻡ!«
ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺣﻮّﺍﯼِ ﻣﻨﯽ، ﺣﺴّﺎﺳﻢ

 

 

مهدی فهیمی19:07 1394/03/20

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی ؟

مهدی فهیمی19:20 1394/03/20

دلم کسی را می خواهد که به چشم هایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هرروز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم
آفتابی است یاابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم
به دیوانگی و بی پروایی
اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ می شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد!

 

مهدی فهیمی10:26 1394/03/21

نگاهی به درون بینداز .
نه درون صندوقی، بلكه درون چیزی كه به تو نزدیكتراست {درون خویش}
صدایت را می شنوم كه می گویی : اما من گدا نیستم !!
گدایند همه ی كسانی كه ثروت حقیقی خویش را پیدا نكرده اند .
همان ثروتی كه شادمانی از هستی ست.
همان چشمه های آرامش ژرف كه دردرون می جوشد .
...
درونت را بنگر، خدا حتماً جواهراتی در آن صندوقچه نهاده است.
اگر بجای گدایی آرامش و محبت و توجه و ثروت از دیگران، نگاهی به درونش بیندازی، حتماً پیدایش می كنی.
تو حتماً چیز به درد بخور و با ارزش بودی كه آفریده شدی.
‫#‏خداوند بُنجُل نمی آفریند.
‫#‏او فقط در كار خلقت شاهكار است
مگر اینكه نپذیری شاهكاری.
شاهكاری با گنج های بسیار نهفته در درون
بگشای گنجینه را... گدایی را متوقف كن... همین امروز... همین حالا

 

مهدی فهیمی15:00 1394/03/22

مردهایی هستند
که از نگاهشان از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه های کوتاهِ قهوه خوردنشان می شود فهمید، رازی دارند...
می شود فهمید که می فهمند...
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند،
اما عجیب دستپاچه ات می کنند...
شاید هرگز کنار بودن های تو قرار نگیرند،
شاید بودنشان لحظه ای باشد،
به حد همان لحظه ای چشم در چشم شدن در کافه ای دور،
به حد لحظه ای در را نگه داشتن، و با احترام تو را راهی کردن...
اما باورکن کفایت میکند تا تو باور کنی هستند مردانی که هنوز هم می شود
برای بودنِشان کنار لحظه های زنانه ات، به انتظار نشست...

 

مهدی فهیمی17:32 1394/03/22

کشور ی رامیشناسم که ،
ریختن “کنجد” روی “بربری”
برای مردمانش یک “آپشن” محسوب می شود...!
درآن کشور مردمش بجای حل مشکلاتشان
سعی می کنند به بهترین شکل ،
خود را با آن تطبیق دهند...!
درآنجامردم،
خانه روبه آفتاب را گرانترمی خرند
و بعد با هفت لایه پرده ،
تمام پنجره ها را می پوشانند!
جالب است که درآن کشور
یک دختر کنار خیابان می‌تواند
عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد...!
درآن کشوراگر که آدم‌هادل‌شان بگیرد،
باید بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا
آسایشگاه سالمندان...!
تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست،
نکند که دل‌شان هوای شادی کند…!
وهمه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی،
به دنبال منجی‌‌اند؛
دنبال هر کسی غیر از خودشان!
درآن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را ،
تنها با دیدن محل برخورد دستها میتوان فهمید...!

 

 

مهدی فهیمی09:25 1394/04/2

زندگی فردا نیست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و امید، 
صحنه ی غمها نیست...
به چه می اندیشی؟ 
نگرانی بیجاست،
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی.

 

مهدی فهیمی09:09 1394/04/3

سلام که تکرار شود،
"آرامش"، قطره قطره ی
کدورت های جان راشستشو میدهد!
باز هم سلام،
که نام خداست،
مفهوم زندگی ست،
بهانه ی شروع ارتباط،
زیبایی حضور آدمی
و
نمایش احساس است…
سلامی رهاتر از رها،
برای جانهایی که
به انگیزه ی مهربانی زندگی میکنند

 

 

مهدی فهیمی09:12 1394/04/3

*زندگی زیباست *
تابستان زیباست
شبهای پرستاره ات
گرما و درخشش طلایی خورشیدش
روزهای بلندش…
هندوانه و گیلاس و شربت خنک…
طعم خوب کودکی ها…
آبتنی سر ظهر…
در جوی زلال آب با پای برهنه راه رفتن…
همه زیباست
لذت ببر و نفس بکش
عمیییییییق
سبز باشی ..

 

 

مهدی فهیمی09:14 1394/04/3

قلبت را ارام کن
یک وقت هایی بنشین...
نگاه کن به اطرافت...
به خوشبختی هایت...
به وجود ادم هایی که برایت اهمیت دارند...
وبه خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت...
گاهی یک جای دنج انتخاب کن...
گاهی یک جای شلوغ...
ارامش را در هر دو پیدا کن...
هم در کنار شلوغی ادم ها ...
هم در کنار پنجره ای چوبی و تنها...
دلمشغولی هایت راگاهی ساده تر حس کن...
باران را بی چتر بشناس...

 

مهدی فهیمی18:01 1394/04/3

گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی ...!
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی ...!
گاهی انگار ضروری ست بِگندی در خود 
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی ...!
گاهی ازحمله ی یک گربه ، قفس میشکند
تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی ...!
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی ...!
گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی
"آخرقصه" همآغوش " زلیخا "بشوی ....!!

 

 

مهدی فهیمی18:20 1394/04/3

سلام ای عطر مریم زیر باران! دوستت دارم
خودت این ابر عاشق را بباران دوستت دارم
به باران می سپارم تا به روی شیشه ات از من
هزاران بوسه بنویسد هزاران «دوستت دارم»
توای رنگین کمان جاری بی انتهای من
سلام ای عشق بی آغاز وپایان! دوستت دارم
توای حس نخستینِ شکفتن در بلوغ خاک
سلام ای اولین رؤیای انسان دوستت دارم
تو را چون اولین باری که گفتم «آب» می خواهم
شبیه اولین روز دبستان دوستت دارم
شبیه کودکی که روی دستش می زند آرام
نخستین قطره های نرم باران دوستت دارم
چه باشی چه نباشی دوست عاشق همسفر همراه
چه فرقی دارد اصلاً با چه عنوان دوستت دارم

 

مهدی فهیمی23:03 1394/04/3

ﺩﻟﻢ ﯾﻚ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻛﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﻟﺶ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺒﻨﻢ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ، ﺁﻫﻮ، ﺁﺏ
ﺻﺪﺍﯾﺶ ﭼﻜﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻜﻪ ﺍﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﻛﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﺭﺍ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ
ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ
ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ
ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﻣﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﺟﻨﺲ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﻫﻮﺍﯼ ﭘﺎﻙ ﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺅﯾﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﭼﺸﻢ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ

 

 

مهدی فهیمی12:37 1394/04/4

روسری وا می کنی ، خورشید عینک می زند !

دسته گل غش می کند ، پروانه پشتک می زند ! 

کفش در می آوری ، قالی علامت می دهد !

جامه از تن می کَنی ، آیینه چشمک می زند !

هر کسی از ظّنِ خود در خانه یارت می شود

گاز آتش می خورد ! یخچال برفک می زند !

میوه ها با پای خود تا پیش دستی می دوند

آنطرف کتری به پای خویش فندک می زند !

روبرویم می نشینی ، جشن بر پا می شود

صندلی دف می نوازد ! ، میز تنبک می زند !

درد دلها از لبت تا گوش من صف می کشند 

پیش از آن چشمت به چشم من پیامک می زند !............

 

مهدی فهیمی12:26 1394/04/8

هنوز هم آنلاین است.....
و من ثانیه به ثانیه چک میکنم آخرین بازدیدش را....
با چه کسی چنین گرم صحبتی ک مرا از یاد بردی؟؟؟
و من اینجا در این دنیای مجازی به یادت پیام میگذارم....
و همه فهمیده اند ک دوستت دارم بی معرفت....
شب است کلنجار میروم...
با خودم با دلتنگیهایم......
با قلب له شده ام.....
با غرور شکسته ام...
نمیدانم سراغش را بگیرم...
نگیرم......
فقط میدانم دلتنگتم و باید باشی اما نیستی........

 

 

 

مهدی فهیمی13:09 1394/04/8

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حالم از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم

 

مهدی فهیمی09:46 1394/04/9

عمریست دلم چو صید دربند شده ..

ای دوست مگر قیمت دل چند شده ؟!

سنگین شده سایه ات، کجایی؟ نکند...

یارانهٔ عشق هم هدفمند شده ؟!

 

 

مهدی فهیمی09:47 1394/04/9

"ﺁﺩﻣﻬﺎ "ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺎﻫﻲ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺕ،
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﻫﻤﺴﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺁﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﺗﺠﺮﺑه ای ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ.
ﮔﺎﻫﻲ "ﺗﻠﺦ"
ﮔﺎﻫﻲ "ﺷﻴﺮﻳﻦ"
ﮔﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ"ﻟﺒﺨﻨﺪ" ﻣﻲ ﺯﻧﻲ
ﮔﺎﻫﻲ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ "لبانت" ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭد 
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺁﻣﺪﻥ
ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ
ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺪﺍﻧﻲ
"ﺁﻣﺪﻥ" ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﺪﻧﺪ
ﺍﻳﻦ "ﻣﺎﻧﺪﻥ" ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ" ﻫﻨﺮ "ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫد

 

 

مهدی فهیمی09:48 1394/04/9

ساعت شنی به من یاد داد
باید خالی شوی تا پُر کنی...

تا پُر کنی کسی را،
دلی را،چشمی را،گوشی را....

خالی کنی خودت را از نفرت تا پُر کنی کسی را از عشق
خالی کنی دلت را از غم تا پُر کنی دلی را از شادی

خالی کنی چشمت را از کینه تا پر شود چشمی از آرامش
خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پر کنی گوش هایی را از زمزمه های عاشقانه 

و مبادا اشتباه کنی
مبادا خالی شوی به قیمت لبریزی دیگران...

یادت باشد 
ساعت شنی روزی می چرخد 
و این بار این تو هستی که پُر میشوی 
از آنچه خودت پُر کرده ای دیگران را

 

مهدی فهیمی09:53 1394/04/9

ﺩﺭ ﺗﻨﻮﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﻋﺸﻖ ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻻﻑ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽﺯﻧﯽ! ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ، ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﺎﺵ ... !
ﺩﯾﻦ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﺯﺍﺩﻩ ﺑﺎﺵ!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺵ ! ...
ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﯾﻦ ، ﺩﻛﺎﻥﺩﺍﺭﯼ ﻣﻜﻦ !
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽﺭﻭﯼ ، ﻛﺎﺭﯼ ﻣﻜﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﻤﺎ!
ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺁﻛﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺭﻑ ِ ﺑﯽ ﺧﺮﻗﻪﺍﯼ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻨﺪﻩﯼ ﺑﯽ ﻓِﺮﻗﻪﺍﯼ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺁﻥﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺘﯽ ،
ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻛﯿﺴﺘﯽ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﺯﯾﺒﺎﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻛﺮﺩﻥ ِ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ! ...
ﻋﺸﻖ ﮔﻮﯾﺪ ﻣﺴﺖ ﺷﻮ ﮔﺮ ﻋﺎﻗﻠﯽ
ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﻭﻟﯽ ... !
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ، ﻣﺴﺖ ﺷﺪ!
ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺭﺍﻩ ﺑﯽ ﺑﻦﺑﺴﺖ ﺷﺪ ! ...

 

ﻛﺎﺵ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻢ ﺷﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ
ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺟﺎﻧﻢ ﺧﺮﺍﺏ ِ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺩ ! ...
ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﯾﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﻮﺩ ،
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﺑﻮَﺩ ، ﻣﻤﻜﻦ ﺷﻮﺩ ! ...
ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽﺳﺖ ،
ﺭﺩّﭘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻧﯽﺳﺖ! ...
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ِ ﺩﯾﻮﺍﻥ ﺟﻬﺎﻥ ،
ﺳِﺮّ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ! ...
‏« ﺳﺎﻟﮏ !« ﺁﺭﯼ ... ؛ ﻋﺸﻖ ﺭﻣﺰﯼ ﺩﺭ ﺩﻝﺳﺖ
ﺷﺮﺡ ﻭ ﻭﺻﻒ ِ ﻋﺸﻖ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ! ...
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻛﻼﻡ !
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻌﺮ ، ﻣﺴﺘﯽ ، ﻭﺍﻟﺴﻼﻡ 

 

 

 

مهدی فهیمی09:59 1394/04/9

تو را دوست دارم، ولی رو نکردم 
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم 

نگفتم، که روزی که گفتم بگویی :
کف دست خود را که من بو نکردم! 

ضمیر مخاطب برایم تو بودی 
به غیر از تو، من، قصدی از ''او ''نکردم 

سرم با تو چرخید هر سو که رفتی 
دلم را به غیر تو هم سو نکردم 

به پیش حسودان تو اعتنایی 
به یاوه سرایی بدگو نکردم 

خودت را، خودت را... تو را دوست دارم 
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم

 

مهدی فهیمی10:46 1394/04/9

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی

لحظه ی لبخند، مانندِ.....شبیهِ.... مثل یک....
وای من اصلن ولش کن... نقطه چین تر می شوی

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد ، نازنین تر می شوی.

 

 

مهدی فهیمی10:51 1394/04/9

تقصیر خودم نیست اگر داغ و کبودم...
حرف تو که آید به میان ، سخت حسودم…

تقصیر تو هم هست که با طرز نگاهت،
آرام خزیدی به تن و تارم و پودم...

می خواستم از جاذبه ات فاصله گیرم،
اما نشد و عشق تو سر زد به وجودم…

ای کاش فقط سر زده بود ...آمد و ماند و
در گیر خودش کرد ...من و بود و نبودم…

تکثیر شدی در همه ی ثانیه هایم
در خوابم و در اشکم و در ذکرو سجودم …

آنقدر که جز چهره ی تو هیچ ندیدم…
آنقدر که جز وصف تو چیزی نسرودم…

با حضرت حافظ کمی از عشق تو گفتم…
فرمود مراعات کنم حد و حدودم…

 

تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم
نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم
همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم
خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم
و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم
همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟
چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم
کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم
برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم
نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم
تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

 

 

مهدی فهیمی10:56 1394/04/9

دوستت دارم اگر سوگند می خواهد , بگو
یا دل سنگت، مرا در بند می خواهد , بگو...

ازچه می نالی،مگر عاشق نبودم تا به حال؟
خاطرت ، رنج مرا تا چند می خواهد , بگو...

تازگی با دیدنم ، اوقات تلخی می کنی 
روی شیرین ، چند کیلو قند می خواهد , بگو...

پیش از.این ، نام مرا با عشق می راندی به لب 
بردن نامم اگر ترفند می خواهد , بگو...

دل بریدی از دلم ،گفتی که از من دلخوری
با دلی دیگر دلت پیوند می خواهد , بگو...

کاش تحریم مرا ، لبخندهایت بشکند
یا اگر جز من کسی لبخند می خواهد , بگو...

هرچه منت می کشم ، کمتر به باور می رسی
دوستت دارم ،اگر سوگند می خواهد ، بگو ...

 

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!
عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم ! 

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد - 
ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!
پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است
هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی - 
صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت
بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

 

 

مهدی فهیمی10:19 1394/04/10

دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل است
غیر ِ نامت بر زبانم هر تکلــــــم باطل است

چشمهایت مرجع ِ تقلید ِ من شد بعد از این
اقتــدا بر حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم باطل است

غیر ِ لبخند ِ ژکوندت که مرامش دلبری ست
عشق فتوا داده بر هر لب تبسم باطل است

نامت اقیانـــــوس ِ آرام است و در اقلیم ِ تو
موج موج ِ هرچه دامن در تلاطم باطل است

موی ِ تو، ابروی ِ تو رمال ها را خســـته کرد
در حضور ِ تو طلسم ِ مار و کژدم باطل است

ساقه ترد ِ خوشه گیســوی ِ قد و بالا طلا !
تا تو زرین باف ِ شعری کشت ِ گندم باطل است

عاشق ِ من نیستی این گونه دلسوزی نکن
مهربانی کردن از روی ِ ترحم باطل است

کعبه ام هستی و میگردم به دورت تا ابد
گرچه آیین ِ طواف از دور ِ هشتم باطل است

اشهد ان لا "الاهــــــــــــــــــه ناز" الا ناز ِ تو
جز تو در ذهن ِ بنان هرچه تجسم باطل است

من غروری زخمی ام سوی ِ تو می بندم نماز
چون دلم را آب کردی پس تیمم باطل است

 

 

 

 

 

مهدی فهیمی17:11 1394/04/10

دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست

 

مهدی فهیمی17:19 1394/04/10

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم.. .

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی
آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم....

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی
آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم....

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی
آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.....

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی
او که قامت به قد تیر بر افراشت منم.....

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی
او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم..

 

مهدی فهیمی17:22 1394/04/10

دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد
با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر كرد

دیدمت با لحن آرامى صدایم كردى و
این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد

غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود
با سوالم ذهنتان را هم كمى درگیر کرد؟

میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را 
جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر كرد

اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو
در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای
تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد

تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم 
عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟

 

از دست تو در هر غزلم آه زیاد است 
یوسف شدنت را چه کنم...چاه زیاد است...

دلتنگ تر از شازده ی کوچک قصه،
هستی و به سیارک من راه زیاد است...

تنهایم و تنهایم و تنهایم و تنها...
همدم شده کم...آدم همراه زیاد است

تقدیر قشنگیست که در بازی شطرنج؛
آیینه به دستان تو ...و شاه زیاد است... 

امشب شب مهتابی آقای غزل هاست
تصویر تو در مردمکم....ماه زیاد است...! 

من شاعر چشمان قشنگت شدم اما
از دست تو در هر غزلم آه زیاد است..

 

 

مهدی فهیمی10:43 1394/04/11

کاش کسی برایمان گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل میکند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس
...
کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی
تا اذان صبح
کاش کسی برایمان گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن به امید نشستن بر سر سفره رنگین افطار روزه نیست؛
شرمساری ست.

 

مهدی فهیمی18:26 1394/04/11

با چه برگی حکم دل کردی، که آسش دست ماست
برگ های سر، پیاپی آمد و پیوست ماست

شاه و بی بی هم رسید و بعد از آن سرباز نیز
شهر دل با مردمانش، سرخوش و سرمست ماست

بی گمان، ؛ کت؛ می شوی این دست، یعنی سه به هیچ
حاکم ناشی! ندانستی که دل ، همدست ماست

برگ ها را بر بزن ، از نو ورق را پخش کن
باز هم تیر و کمان دل ، به زیر شست ماست

تا شدی حاکم ، چرا بستی به زنجیرت دلم؟
دل ، ندانستی یل زنجیر را بگسست ماست

در قفس هرگز نمی ماند دل ، از یادت مبر
او همان عصیان گر از سینه بیرون جست ماست

یا حکومت را رها کن ، یا دلم را واگذار
حکم رانی حق ما و کوچه ی بن بست ماست...

مهدی فهیمی19:28 1394/04/11

حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم 
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی

خودِ تو جانِ جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خودْ آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...نخـــــور

به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید 
خـــــدا هســـــت...
خـــــدا هســـــت...

 

 

مهدی فهیمی11:40 1394/04/12

عشق از زبان دکتر سمیعی:

من درایران چیزهای عجیبی دیدم ....!
اینجا مثل آلمان پل عشق ندارد......!
از رز هلندی هم خبری نیست.....!
اینجا عشق یعنی....!
دوست داشتن یعنی کلاس گذاشتن برای همدیگر...!
مهربانی ات را می گذارند به حساب آویزان بودنت ..!
من در ایران نتوانستم به کسی بفهمانم دوست داشتن را به حساب چیز دیگری مگذار ...!
ایرانیان جوانی نمی کنند پیر مرد و پیرزن های کم سن وسال بسیار دارند..!
ایرانیان عشق را با ماشین و لباس خوب انتخاب می کنند نه با نیت خوب !
ایران را دوست دارم،
امــــــــا ...
اینجا ادم همیشه دلگیر است .
!!!
هنوز!
درهمین نزدیكی ما!
مردى گوسفند می کشد و خونش را به ماشین چند صد میلیونى اش میمالد !
پسری پشت ماشینش می نویسد : بیمه قمر بنی هاشم; یا می نویسد یا جد فلانی اما مثل یابو میراند!
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند نه تحقیق!
هنوز توی چاه پول می ریزند و نامه عربی پست می کنند!
هنوز مردم چشم دیدن بوسه عشق را ندارند درحالیكه برای دیدن صحنه اعدام باشوق حاضر می شوند!
هنوز قبل از پدر شدن حتی یك كتاب تربیت كودك پارسی نمی خوانند اما هرشب در مسجد کلمات عربی که معنی آنها را نمیداند در قالب دعا بارها تکرار میکند!
درحالیكه تنها نان آور همسایه، بعلت بیماری و بی پولی درحال مرگ است ، فرسنگها مسیر را جهت زیارت خدایی میروند كه خودش گفته از رگ گردنتان به شما نزدیكترم…
هنوز بر آزادگی حسین اشک میریزند اما حاضر نیستند یکروز آزاده زندگی کنند
زبانشان پر است از جملات زیبا اما عملشان سرشار از زشتی و ناپاکی است!
آری این است بلای تعصب کور کورانه جاهلی! بلای خانمانسوز ایران

 

 

مهدی فهیمی11:43 1394/04/12

با من بیا زیبای من! تا عشق مهمانت کنم
دردی اگر داری بگو با بوسه درمانت کنم
.
آرامشت را بیخیال... امشب به ساز من برقص!
پاسخ بگو، پلکی بزن، تا مست و حیرانت کنم
.
بنشین فقط حرفی بزن حتی به نرخ عمر من
جانم فدایت! خنده کن تا ماه ارزانت کنم .

سیاره ی زیبای من دور تو گردش می کنم
خواهی تو را زیباترین کیوان کیهانت کنم؟
.
اسطوره ی مهر و وفا بی شک تو هستی خوب من
با من بمان تا سر تر از تاریخ یونانت کنم
.
در حسرت این لحظه ها یعقوب دیدارت شدم
حالا که هستی صبر کن تا عشق مهمانت کنم. 

 

 

مهدی فهیمی11:45 1394/04/12

یک نفر دارد خیالم را به هر سو میکشد
چشم هایش را برایم زیر گیسو میکشد

مانده ام نزدیک تر آیم به او یا بگذرم
نبض شعرم رامیان هر هیاهو میکشد

کل دیشب را بیادش چشمهایم شاد بود
خنجر مژگان خود رادارد از رو می کشد

چشم می بندم که شاید گم شود در خاطرم
چشم می بندم دلم پیراهنی بو میکشد

آخرش ماندم چه خواهد کرد او با من ولی
شرط می بندم مرا لطفش به زانو میکشد

ای تمام شهر شاهد باش دل عاشق شده
فاصله دارد میان راه چاقو میکشد

ناگزیرم ازگریزی چون که جان در بردنیست
چاره کو ما را خیالش شب به پهلو میکشد

میکشم از این طرف دل را بیاسایم از او
فایده اصلا ندارد او از آن سومیکشد

 

مهدی فهیمی17:15 1394/04/12

ﺯﻭﺩ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﺸﻤﺖ ...
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ
ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﯿﺴﺖ "
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ "
ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮﯼ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ...
ﺩﻟﻢ ﺁﺷﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﺗﻮ ﭘﻠﻨﮕﯽ ... ﺣﺎﻝ ﺻﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ "
ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮕﺖ ﻫﯿﭻ ﺁﻫﻮ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ !!!
ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﻧﺮﻣﮕﺎﻩ ﮔﺮﺩﻧﻢ ...
ﻟﺞ ﻧﮑﻦ ﺻﯿﺎﺩ ! ...
ﺍﻣﺸﺐ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

مهدی فهیمی17:30 1394/04/12

من دلبر ناز و سیمین را دوست دارم!
تأكید كردم، من همین را دوست دارم! 
.
مطرح نكردم با كسی، من تا به حالا
تنها عیالم، "نازنین" را دوست دارم!
.
امّا برای شادی بابا بزرگم
دختر عمویِ خود، "مهین" را دوست دارم!
.
محضِ رضایِ خاطرِ بی بی حكیمه
"ریحانه ی" خاله شهین را دوست دارم!
.
تا این كه بابایم نباشد دلخور از من
دختر عمو، "نوش آفرین" را دوست دارم!
.
مادر! برایِ این كه راضی باشی از من
"افسانه ی"ِ دایی امین را دوست دارم!
.
هم، طبقِ رأیِ خواهر خوبم، ملیحه
آن هم كلاسش، "یاسمین" را دوست دارم!
.
همنام فرهادم، برایِ كسبِ شهرت
"شیرین "ِ نازِ مَهجبین را دوست دارم!
.
گاهی، به یادِ خاطراتِ كودكی مان
هم بازیِ لوسم، "ثمین" را دوست دارم!
.
تا خاطرِ اهلِ وطن، خشنود گردد
هر "دخترِ ایران زمین" را دوست دارم!
.
گر دلبری، چون سرو هم، گیرم نیامد
كوته قدانِ مُلكِ چین را دوست دارم!
.
با لنگه كفشی، عقلِ من آمد سرِ جا
این پتكِ خوبِ آهنین را دوست دارم!
.
برقِ سه فاز از كلّه ام پرررّید، اكنون
خب! شوكِ برقی این چنین را دوست دارم! .

 

مهدی فهیمی09:55 1394/04/14

دلم عشقے هوس کرده کہ با من همصدا باشد 
بگویم "جان" و با نازش بگوید "بی بلا" باشد

دلم عشقے هوس کرده نباشد اهل بے مهرے
کہ در دنیاے طوفانے برایم ناخدا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیه آدم و حوا
نہ من دلسرد شوم ازاو،نہ او سربہ هوا باشد 

دلم عشقے هوس کرده بدون مرز و ممنوعہ
کہ هر وقتے دلم تنگید در آغوشم رها باشد 

دلم عشقے هوس کرده کمے سبزه کمے شیطان 
کہ اسم کوچکش شاید برایم آشنا باشد 

دلم عشقے هوس کرده شبیہ عشق آن کودک 
کہ تنہا لذتش بازی ، میان بچہ ها باشد 

 

 

 

مهدی فهیمی10:06 1394/04/14

آنقدر مستی که مویت را شرابی میکنی 
باز سهم ِ باد را خانـــــــه خرابی میکنی 
ماه آنهم روز ِ روشن دیده تا حالا کسی؟ 
کوچه را هر صبح با خود آفتـــابی میکنی 
تاجر ِ فیـــروزه، نیشــــابوری از پروانه ای 
جاده را ابریشــــم از گلهای ِ آبی میکنی من که اهلش نیستم اما تعارف، بد که نیست 
کی مرا مهمـــــان ِ آن باغ ِ گلابی میکنی؟ 
هرچه لبهایت فشرده یادگیری بهتر است 
بوسه را کی بر لبم قفل ِ کتابی میکنی؟
می خورم از موی ِ تو شلاق و جرمم عاشقی ست 
عشق را سیلی خور ِ حکم ِ غیابی میکنی
چون غریبه جمع می بندی بجای ِ تو "شما" 
باز خوشحالم مرا آدم حســــــابی میکنی 
مثل ِ هر شب سر زده تا بسترم سر میزنی
پلک را نابــــاور ِ بیدارخوابی میکنی
سوخت نسلم، روسری بردار، بس کن، تا به کی
دلخوشم با وعده هـــــای ِ انقلابی میکنی؟
"دوستــت دارم" ندارد جز سکوتت پاسخی 
باز من را مات از این حاضــــرجوابی میکنی . . .

 

 

مهدی فهیمی10:14 1394/04/14

ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ ..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﻨﻪ ... ﻟﺠﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻧـﻤﯿﺪﻩ ... ﻫﯿﭽﻮﻗﺘﻢ ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻧﭙﺮﺳﻪ ... ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻪ، ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻭ ...
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺣـﻮﺍﺳﺶ ﭘـﯿﺶِ ﺗـﻮﺋﻪ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺑـﺎﻫﺎﺕ ﻗـﻬﺮ ﮐﻨﻪ .... ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﻧﺨﻮﺍﺩ ﺑﺒﯿﻨﺘﺖ ... ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺴﯿﺞ ﻫﺎﺗﻮ ﻧﺪﻩ، ﺗﻤﺎﺳﺘﻮ ﺭﯾﺠﮑﺖ ﮐﻨﻪ ....
ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ !!! ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯﺕ ﺩﻝ ﻧِﻤﯿﮑَﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ !!!
ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑـﺎﺷﻪ .... ﺩﻭﺳِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻩ ! 

 

 

مهدی فهیمی09:42 1394/04/15

ﺍﺷﮏ ﺣﺴﺮﺕ ﺳﯽ ﺗﯿَﺖ ﮐﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺷﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﺧدا ﺩﻭﺭُﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﺩﻝ ﺍﺳﯿﺮ ﭼﺸﻤﻞ ﻣَﻬﺲ ﺗﻮ ﻭﺍﺑﯽ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ
ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺪُﻡ ﮐﻪ ﻏﻢ کوﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻣُﻮ ﮔﺪﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺗُﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺩﻟﯽ
ﺷﻮﻕ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﻧﻮﻣَدی غم ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺮُﻫﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣِﻨﯽ
ﮐُﻪ ﺑِﺮﯾﺪﻥ ﺳﯽ ﺗﻮ ﻣﺸﻬﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﭘﺎﭘﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎ ﻥَ ﮔﺸﺘﻢ ﺳﯽ ﯾَﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻭِﯼ ﺑﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﻫﺘَﻪ ﺩﻟﺸﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟
ﮐُﻪ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺷﺎه ﻧﺸﯿﻨُﻢ ﺗﺎ ﻧﻔﺴَﻞ ﺁﺧﺮُﻡ
ﭼﺸﻤﻞ ﮐﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺩَ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻮﭼﻨﯽ؟

 

 

مهدی فهیمی11:05 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:07 1394/04/15

باز امشب گل گیسوی تورا بوسیدم
گیسوی غرق هیاهوی تورا بوسیدم

در دو ابروی تو معنای توازن جاریست
مرکز ثقل ترازوی تو را بوسیدم

کار رندی من از خواجه شیراز گذشت
در نمازم خم ابروی تو را بوسیدم

چکه چکه عسل از لعل لبت می ریزد
سرخی غنچه کندوی تو را بوسیدم

بیت در بیت تنت را چو کتابی خواندم
برگ در برگ گل روی تورا بوسیدم

 

مهدی فهیمی11:24 1394/04/15

لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
گردنت شیشه و این شیشه پر از كنیاك است

گونه هایت گُل نارنج و همان جایت انار
زنخ ات باشد اگر سیب، كجایت ناك است؟

كیمیایی كه ترا ساخته چیز دگر است
كس تصور نتواند كه تنت از خاك است

ابر آرام نگیرد...دل دریا بكفد
در تو زشتی چه كه زیبایی وحشت ناك است

خودكشی كن كه شود نام جهان: تاكستان
هر رگت منبع تغذیه ی صدها تاك است

پنج انگشتت اگر شانه شود، موهایم
از غم برف دوصد سال دگر بی باك است

من اگر چه كه گنهكارم، باور دارم
جا بگیری به دلِ هر كه... دل او پاك استَ

 

 

 

 

مهدی فهیمی11:27 1394/04/15

ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 
ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ 

ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ
ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ،ﻣﻬﺮﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ
ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟
ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ

ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭﺭﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ

 

مهدی فهیمی12:30 1394/04/15

بغلم کردن و هی ناز کشیدن...ممنوع!
دست دور کمرم حلقه...اکیدن...ممنوع!

روی زانو بنشینی و به صدها ترفند
از لبم مزه ی گیلاس چشیدن...ممنوع!

مثل یک مار که اطراف طلا میلغزد
تو در آغوش من...اینگونه خزیدن...ممنوع!

مرغ عشق منی!..آواز بخوان...ولوله کن
پر پرواز من!...از لانه پریدن ممنوع!

باغبانی و منم غنچه ی خوش رنگ و لعاب
غنچه را دست زدن...جامه دریدن...ممنوع!

چهره ام گل...بدنم گل...و سروپا همه گل...
گل برایم ز سر کوچه خریدن...ممنوع!

 

 

مهدی فهیمی12:47 1394/04/15

آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد.
. آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد. آموخته ام که هرچقدر یک دوست، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم، او را ببخشم.
.
آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند.
.
آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم
.
آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم
آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم. .
آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا. .
آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد، بی ارزش ترین چیزاست

 

مهدی فهیمی13:05 1394/04/15

تنهایی ام را از غزل سرشار می كرد ...
تا زیر لب نام مرا تكرار می كرد ...

با چشم های از افق روشن تر خود ...
هر صبح ، او خورشید را بیدار می كرد ...

پشت سرم می گفت ، من را دوست دارد ...
در پیش چشمان خودم ، انكار می كرد ...

اینگونه سر تا سر مرا مشتاق می كرد ...
اینگونه احساس مرا آزار می كرد ...

یك روز از ماندن كنارم حرف می زد ...
یك روز بر دل كندنم ، اصرار می كرد ...

گاهی به قدری تلخ می شد ، كه جان را ...
در كام من ، مانند زهر مار می كرد ...

گاهی به قدری مهربان می شد ، كه دل را ...
از هر كسی غیر خودش ، بیزار می كرد ...

بر این دوباره دل سپردن ، دل بریدن ...
مایل نبودم ، او مرا وادار می كرد ...

 

مهدی فهیمی13:13 1394/04/15

ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...!
ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﻰ
ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ !
ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ و کپی میکنند
ﻭ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ !

 

مهدی فهیمی13:30 1394/04/16

صدایت را میبوسم ...

و دلتنگى ها به همین سادگى تمام مى شوند 

اینبار باید با تمام وجود صدایت را در آغوش بگیرم 

میدانى ...

باید تمام داستان هاى عاشقانه ى جهان را با صداى تو شنید

اصلا میدانى؟

هر چه تو بگویى زیباست 

 

مهدی فهیمی13:31 1394/04/16

: هوا خوبه توهم خوبی منم بهتر شدم انگار
یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه چشمایی که با یاد تو میبستم
چه احساسی از این بهتر تو خوابم عاشقت هستم

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم
تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

تبت هر صبح با من بود تب گل های داودی
تبی که تازه میفهمم توتنها باعثش بودی

تو خورشیدوقسم دادی فقط با عشق روشن شه
یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه.....

 

مهدی فهیمی13:40 1394/04/16

لب های تو ...

معجزه های درخت انگورند ...

به بوسه نرسیده ... 

یك شهر را مست می كنند 

 

 

 

مهدی فهیمی13:43 1394/04/16

ازکوچه ی زیبای توامروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یادتودرآن کوچه نشستم

دیدم که ز سر تابه قدم شوق وامیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم

آن شورجوانی نرود لحظه ای ازیاد
ای راحت جان ودل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهرتوای شوخ فراموش
کی آتش عشق توشود یک سره خاموش

هرجا که نشستم سخن ازعشق توگفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

دل می تپد ازشوق که امروز کجایی
شاید که دگرباره ازاین کوچه بیا یی

مهدی فهیمی16:42 1394/04/16

چشمهایت شعرهایم را جهانی میکند


حس آغوشت غزلها را روانی میکند


دستبرد از باغ لبهایت وَ مردن در خودم


بوسه ات من را چه ساده دزد و جانی میکند!


جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد


لمس دستانت دلم را آسمانی میکند


آینه دار تمام فصل های بی غبار


سینه ات با آینه دارد تبانی میکند


هیچ میدانی چرا صدها غزل در چشم توست؟

 

مهدی فهیمی16:46 1394/04/16

خنده هایت لحظه ی رویایی عکاس هاست

سرخی لب های تو سر منشاء گیلاس هاست

ای عروس آب های گرم اقیانوس عشق

بوسه از تو آرزوی اول غواص هاست

عطر آغوشت فضای خانه را پر کرده است

آه... این تلفیق عطر اطلسی با یاس هاست

چشمهایت ، گونه ات ، پیشانی ات ، با این حساب

صـورتت تـرکیبی از زیـبا ترین الماس هاست

التهاب و بی قراری ، شور و شوق و اضطراب

حس دیدار تو از جنس همین احساس هاست

بنـدر آغـوش تـو جـغرا فـیای زندگی ست

پس به دست آوردنت هم عشق شاه عباس هاست

لا اقل یک لحظه رو در روی چشمانم بخند

خنده هایت لحظه رویایی عکاس هاست...

 

مهدی فهیمی16:50 1394/04/16

عمری از پاس دو واحد چشم عاجز مانده ام 
نیست ارفاقی به کارش، پشت هرگز مانده ام 

مثل جنسی که ''فروشی نیست.''اما قیمتی ست 
پیش لبهای تو پشت خط قرمز مانده ام 

دکترای عشق را خواندم ولی پایان کار 
چشمهایت سخت گیجم کرده، در تز مانده ام 

قبل از آن چشم سیه مبهوت ابرویت شدم 
اصل مطلب را نخوانده در پزانتز مانده ام

غیر از آن چشم تو که مردانه تسلیمش شدم 
در تمام صحنه ها مردی مبارز مانده ام 


زندگی از مستحبات ست عشق از واجبات 
سعی خود را کرده اما در فرائض مانده ام 
در شگفتم از عجایب در سه چیز ای دوستان 
در خدا، در چشم او، در شعر حافظ مانده ام

 

 

 

مهدی فهیمی16:56 1394/04/16

پیراهنم پیراهنت را دوست دارد ...
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد...

پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد

خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، عریان تنت را دوست دارد ..

 

مهدی فهیمی16:58 1394/04/16

فکر کن باران شبی نم نم بیاید، ....وای نه
یار ِ مو خرمایی ات ازبم بیاید، ...وای نه

بعدِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام
بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، ...وای نه


تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من
هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، ....وای نه

عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِادم میشود
من کنارت، غبطه بر عالم بیاید، ...وای نه

در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم
پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، ....وای نه

چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب
درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، ....وای نه

من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو
نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید،..... وای نه

کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد
طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید،..... وای نه..

 

 

 

 

 

 

 

 

قدرت حال

 

زمانی که پیش دکتر می رود و می گوید من صدایی درسرم می شنوم، احتمال زیادی دارد که شمارا پیش یک روانکاو بفرستند. واقعیت این است تقریبا همه ما به شیوه ای  مشابه  صدایی درذهن شان دارند.شاید بهتر باشد بگویم تمام مدت چندین صدا درذهن می شنوند. افکار غیر ارادی درحال پردازش هستند وشما نمی دانید که می توانید آنهارا متوقف کنید. این افکار مونولوگ یا دیالوگ ادامه دارد هستند.این صدا متعلق به ذهن شرطی شماست که ان هم نتیجه تاریخچه گذشته والبته پیش فرض های فرهنگی که آن را به ارث برده اید می باشد. پس می بیند که حال را از چشم انداز گذشته قضاوت می کنی ودیدگاهی کاملا نادرست بدست می آورید.واین صدا ها بدترین دشمن هرفردهستندبسیاری ازافراد با یک شکنجه گرذهنی درگیر هستند که دائما به آنها حمله می کند سرزنش می کند وانرژی حیات آنهارا می دزد واین علت رنج وعدم ناشادی  والبته بسیاری از بیماری ها ست.خبرخوش این است که شما می توانید از شرش خلاص شوید.اولین گام برای اینکه از شر این صداها خلاص شویم

1-بادقت به صدای ذهنی خود گوش دهید

توجه خاصی به الگوهای تکراری ذهنی داشته باشید همان" صدای گرامافون" که شاید سال هاست  درذهن تان نواخته می شوند.به صدای ذهنتان را گوش دهید درست مانند فردی که شاهد ماجرایی است.زمانی که به این صدا گوش می دهید  بدون جبهه گیری این کاررا انجام دهید وبه عبارتی قضاوت نکنید آنجه که می شنوید را مورد سرزنش یا دواری قرار ندهید، زیرا بدین شکل دوباره همون صداست که این بار از درب پشتی وارده شده است.درنتیجه زمانی که به یک فکر گوش می کنید، نه تنها ازآن آگاه هستید، بلکه نسبت به خود  نیز به عنوان شاهدی برآن فکر نیز آکاهی دارید. بدین شکل شکلی از آگاهی وارد می شود.

2-ایجاد وقفه ذهنی

کافی ست تمام توجه خود را متوجه زمان حال کنید این کار رضایتی درونی درشما ایجاد می کند. به این شکل شما آگاهی خودرا ازفعالیت ذهن دور می کنید وفقه ای بی فکری را در شرایط ایجاد می کندکه هم کاملا هوشیار آگاه هستید وهم اینکه فکر نمی کنید.این جوهره مراقبه یا مدتیشن است.شما می توانید این کار را درزندگی روزمره وبا یک فعالیت عادی انجام دهید واز ان به عنوان ابزار استفاده کنید به طورمثال وقتی ازپله پایین می اید  توجه خودرا به هرگام خودوهرلحظه تنفس خد معطوف کنید.هربارکه وقفه ای درجریان ذهن ایجاد می کنید، نورآگاهی شما قدرتمند تر می شود

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

بعداز شنیدن صحبتهای استادم با خودم قرار گذاشتم که دیگه مدل سلام کردن به همسرم رو عوض کنم.
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم خودم رو راضی کنم که به جای سلام معمولی، یک سلام بلند بالا بهش هدیه بدم ...
خودم رو هم آماده کرده بودم که بزنه توی ذوقم و بگه: حالت خوبه؟! ... یا این دیگه چی بود؟! ... اما به هر حال تصمیم گرفته بودم انجامش بدم.

اولین سلام بلند بالا رو وقتی بهش گفتم که داشتم از صفحه آیفون تصویری صورتش رو میدیدم.
وقتی زنگ زد آیفون رو برداشتم و انگار یکی از دوستان دیرینم که روزگارانی با هم داشتیم رو پس از مدتها دوری دیده باشم، گفتم: سََلاااااااااام! ...

با شنیدن اون سلام یک لحظه خشکش زد!!
نمیدونست چی بگه. میدونست که آیفونمون تصویریه و محاله من اون رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته باشم ... اما خیلی طول نکشید که نیشش تا بناگوشش باز شد و نشون به اون نشون که وقتی چهار طبقه بالا اومد و در ورودی رو به روش باز کردم، هنوز هم اون نیش تا بناگوش باز بود!

و نشون به اون نشون تر که تمام اون چند ساعتی که توی خونه بود، یه حال خوشی داشت،
یه جور آرامش و خیال راحت.
به هر بهانه ای میخندید و مدام با من شوخی میکرد، درست مثل اون موقعها که نامزد بودیم و میومد خونه بابام اینها و تمام حواسش به من و خوشحال کردن من بود! ...

من انگیزه پیدا کردم و این سلااااامهای بلند بالا، روزهای بعد هم ادامه پیدا کرد و همسرجان هر روز از روز قبل خوشحالتر! ...
دیشب تصمیم گرفتم مطابق توصیه های مهتابی هم برای این که عادتش نشه، برای یک دفعه سلامم رو عادی کنم. و هم برای اینکه بفهمم اصلاً نوع سلام من براش فرقی میکنه یا نه ؟
خلاصه وقتی همسرجان اومد بهش یه سلام معمولی مایل به خوب کردم. مثل قبلاً ها و بعد هم رفتم توی آشپزخانه برای آماده کردن شام ...

قشنگ معلوم بود که جا خورده، اما از شدت غرورش به روی خودش نیاورد و بدون اینکه چیزی بگه رفت توی اتاق لباسش رو عوض کرد و همونجا سرش به چیزی گرم شد ...
من هم مشغول کارم شدم و حتی شک کردم که در تمام این مدت از سلامهای پر آب و تاب من ذوق کرده باشه ...

داشتم سالاد درست میکردم که از اتاق بیرون اومد و کنار اوپن ایستاد و به موجودی موهوم در فضا گفت:
"چه دنیایی شده! یه سلام هم به آدم نمیکنن !!!!" ...
من که به سختی جلوی خنده ام رو گرفته بودم گفتم: مگه من بهت سلام نکردم؟!
او خنده تلخی کرد و گفت: اون که سلام نبود. سلام باید سلااااام باشه!

کف دستهام رو به هم چسبوندم و مثل ژاپنی ها خم شدم و گفتم: لابد باید اینطوری ادای احترام هم بکنم!

گفت: نه! ... من همون سلااااااامهای خودت رو دوست دارم!

یاد حرف استادم افتادم که، سلام داریم تا سلام ...
و اینکه برای همسر آدم حقیقتاً مهمه که در لحظه ورود چطوری تحویل گرفته بشه اونقدر که اگه مزه اش زیر دندونش بره، آدم مغروری مثل همسر من هم در اعتراض به نبودنش، به حرف میاد!
استادم میگفت سلام خیلی مهمه اونقدر که اولین کلام خدا به انسانهای بهشتی، سلامه...
اما نه هر سلامی، سلامی که رایحه رحیمیت (یعنی لطف و محبت ویژه خدا به مومنین) از اون استشمام میشه : سلامٌ قَولاً من ربّ الرحیم ...

سلام واژه ای هست که اهل بهشت از اون برای ابراز محبت به هم استفاده می کنند : و تَحیّتُهم فیها سَلام

سلام ظاهراً یک کلمه ست، که با امواج صوتی و ارتعاشات هوا به سیستم شنوایی طرف مقابل وارد میشه. اما ما میتونیم با نحوه ادا کردنش اون رو به یک بمب انرژی تبدیل کنیم که تا خود قلب نفوذ کنه و اون رو مثل یک دیا زپام با فرکانس بالا به ارتعاش دربیاره ... ارتعاشی که در اون مقاومت هوا صفر در نظر گرفته شده...
دائمی و پایدار تا سلام بعدی و یک ارتعاش دوباره پابرجا می مونه ...
یه چیزی که این قدرت رو داشته باشه که جسمهای خسته رو ری استارت کنه ...

یادمون باشه " سلام " نامی از نامهای خداست پس اون رو زیبا و اثرگذار ادا کنیم
مخصوصا در خانواده ...

چرا جرات میکنی

mehdi fahimi, [۲۸.۱۲.۱۵ ۰۹:۱۹]
[Forwarded from mehdi fahimi]
چرا جرات می کنی بگویی : از چشمانش معلوم است که آدم خوبی نیست ، از حرف زدنش پیداست که آدم بی پدر مادریست، از راه رفتنش پیداست که لات بی سر و پاست ؟
چرا کالبد انسانی ، جسم ، می تواند دستاویزی برای قضاوت باشد ؟ و چرا ، حتی نام می تواند در تو آن حسی را ایجاد کند که احتمال نادرست بودنش وجود دارد؟
از چه می ترسی ؟
از اینکه مردی به دلیل چشمانی با رگهای سرخ ، دست های آلوده ای داشته باشد ؟
آیا باور گذشته ها نیستی ؟...
((به کوتاه قدان اعتماد مکن که رذالتی پنهان دارند ، و به بلند قدان ، چرا که احمقند ، و به زنانی با چشمان روشن ، زیرا که بیم منحرف شدنشان وجود دارد، و به آنها که کم حرف می زنند ، زیرا موذی و آب زیر کاهند ، و به آنها که پر می گویند ، چرا که رازداری نمی دانند...))
ویران باید کرد .
چه بسا معیار ها را که فرو باید ریخت .
چه بسا مثل ها را ، که فراموش باید کرد.
چه بسا سخنان بزرگان را ، که دور باید ریخت
چه بسا منطق ها را ، که جواب باید گفت .
و چه بسیار بهانه ها و قوانین را که دگرگون باید کرد.....دوست ناز من قدرت تغییر داشته باش باور کن میتوانی باور کن

mehdi fahimi, [۲۸.۱۲.۱۵ ۰۹:۱۹]
[Forwarded from mehdi fahimi]
دوستان گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .
گاهی آرامش داریم، خودمون خرابش میکنیم . . .
گاهی خیلی چیزها رو داریم اما محو تماشای نداشته هامون میشیم . . .
گاهی حالمون خوبه اما با نگرانی فردا خرابش میکنیم . . .
گاهی میشه بخشید اما با انتقام ادامه اش میدیم . . .
گاهی میشه ادامه داد اما با اشتیاق انصراف میدیم . . .
گاهی باید انصراف داد اما با حماقت ادامه میدیم . . .
و گاهی . . . گاهی . . . گاهی . . . تمام عمر اشتباه میکنیم و نمیدونیم یا نمیخوایم... بدونیم. . . .
کاش بیشتر مراقب خودمون، تصمیماتمون ،افکارمون .....و گاهی . . . گاهی های زندگیمون باشیم . .

mehdi fahimi, [۲۸.۱۲.۱۵ ۰۹:۱۹]
[Forwarded from mehdi fahimi]
دوستان هر آدمی درون خود کوزه ای دارد که با عقاید،
باور ها و دانشی که از محیط اطرافش میگیرد پر میشود،
این کوزه اگر روزی پر شد یاد گرفتن آدمی تمام میشود،
نه که نتواند، دیگر نمیخواهد چیز بیشتری یاد بگیرد .
پس تفکر را کنار می‌گذارد و با تعصب از کوزه ی باورهایش دفاع میکند و حتی برای آن میمیرد.

اما آدم غیر متعصب تا لحظه ی مرگ در حال پر کردن کوزه است .
و صدها بار محتوای آنرا تغییر داده.

اگر شما مدتیست که افکارتان تغییر نکرده بدانید که این مدت فکر نکرده اید،
آب هم اگر راکد بماند فاسد میشود!

به سادگی کلماتت نگاه نکن!
زیبایی سخن، تنها اغراق در توصیف نیست…
بنگر، وقتی که می گویی " دوستت دارم " چه کرده ای!؟ زمان و زمین را با دو کلمه به شوق در آورده ای.
گاهی ساده گفتن هم هنر میخواهد، کار هر کس نیست، ساده دلربایی کردن، ساده نگاه کردن و عاشقی کردن...
خدا می داند ساده گفتن به تمام دنیا می ارزد وقتی عشق از کلماتت جاری باشد.
مست می شود هرکس، وقتی تو ساده او را با عشق صدا می زنی و جرعه ای او را مهمان دوستت دارم ها می کنی…
اگر باور داری، پس از این لحظه زندگی را داشته باش...